شمارهٔ ۵۶۰
ای طره برافشانده خدا را ز گدا پرس احوال پریشانی ما را ز صبا پرس تا کی گذری از بر ما مست تغافل یک بار ز حال دل شیدایی ما پرس ای برق به خرمن زده از خار میندیش حال دل زار از لب هر برگ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ای طره برافشانده خدا را ز گدا پرس احوال پریشانی ما را ز صبا پرس تا کی گذری از بر ما مست تغافل یک بار ز حال دل شیدایی ما پرس ای برق به خرمن زده از خار میندیش حال دل زار از لب هر برگ...
تلخ از لبت ای خسرو خوبان به گدا بس از همچو تویی قسمت ما جور و جفا بس پیش تو کند فاش پریشانی عاشق پیغام دلم با سر زلف تو صبا بس با عفو گناهی بتر از ترک گنه نیست چون دوست کریم است مر...
ای ساقی صبوح نجات از خمار بخش جامی به طاق ابروی صبح بهار بخش تا کی به قید عالم صورت به سر بریم آیینه را خلاصی ازین زنگبار بخش آرام سوز حوصله ای کن نصیب ما یا بحر بیقراری ما را قرار...
گر نشد جان و دلم از رخ زیبای تو خوش می کنم خاطر خود را به تمنای تو خوش وعده امروز به فردای قیامت دادی روزگار دل ما در غم فردای تو خوش ناخن خار رهت عقده گشا افتادهست خاطر آبله بادیه...
دارم ز ریزش مژه جیب و کنار خوش باشد چمن به سایه ابر بهار خوش چون شیشهی شکسته در افسرده انجمن می آیدم ز گریه بی اختیار خوش هر جا معاشران تو باشند اهل دل مستی خوش است و زهد خوش است ...
برقع طرف نگردد با آتشین عذارش چون شمع می توان دید در پرده آشکارش با صد جهان شکایت زخم دلم دهان بست یارب چه نکته سنجد چشم کرشمه بارش سامان طرفه ای داد عشق تو چشم ما را در کف عنان در...
پشتم چو تیغ خم شد از بار جوهر خویش جز پیش خود نیارم هرگز فرو سر خویش گر داغ سینه خود خورشید را نمایم گردون دون ننازد دیگر به اختر خویش دهر آرمیدگان را از جای برنیارد آب گهر بنازد ب...
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش در زیر بال می گذرانم بهار خویش برق از زمین سوخته ما چه می برد چون نخل آه فارغم از برگ و بار خویش گر نیست در بغل شب بخت مرا سحر صبح جهانم از نفس بی غ...
باید از نالهءجانکاه عصا دارد پیش بس که دشوار برآید نفس از سینه ریش بلبل از آتش گل سوزد و پروانه ز شمع همه سوزند ز بیگانه من از آتش خویش آنگه ارباب نظر دیده ورت می دانند که به عبرت ...
بی نشانی همه شان است به عنقا مفروش کنج عزلت چو دهد دست به دنیا مفروش خونبها صید تو را حلقه فتراک بس است سر شوریده به آن زلف چلیپا مفروش دیده ای مست تو را از پی عبرت دادند شوخ چشمان...
زد حلقه عشق بر در دولتسرای ما نقش مراد شد شکن بوریای ما از غمزه تو رفت ز خونم فسردگی جوش نشاط زد می مرد آزمای ما سیل عنان گسسته به دنبال می تپد در وادیی که شوق بود رهنمای ما چون مو...
ما را لب لعل فام می باید نیست این شهد نصیب کام می باید نیست هجری که سرم خمار ازو دارد هست وصلی که مرا مدام می باید نیست
سخنور چون شدی خاموش بنشین چون نگین اینجا گل شهرت بود چون حرف باشد دلنشین اینجا
شادیم که شد جهان فراموش جانان نشود ز جان فراموش شیون نرود به وصلم از یاد بلبل نکند فغان فراموش در دور نگاه فتنه خیزت آشوب کند جهان فراموش ای دشمن جان که هرگزت نیست ازکینه دوستان فر...
چو شمع انجمن افروز کفر و ایمان باش به مدعای دل کافر و مسلمان باش سری به جیب تفکر چو غنچه گاه بکش به دست غم نفسی زینت گریبان باش میار همچو سپر چین به ابروی مردی به زیر تیغ بلا همچو ...
آمد شبی به خوابم آن ماه پرنیان پوش چون صبح پیرهن چاک چون شمع طره بر دوش از تاب باده چون گل شبنم فشان ز عارض و ز لعل ساده چون مل سیلاب طاقت و هوش گیسوی مشک فامش پیوند با رگ جان شمشا...
آیا همای تیر تو جوید نشان خویش ما می زنیم قرعه به مشت استخوان خویش گردن بزن بسوز بکش جسم و جان ز توست چون شمع فارغیم ز سود و زیان خویش صد ره به من کشد دلت اما چه فایده یکبار بشنو ا...
کرده ام خاک در میکده را بستر خویش می گذارم چو سبو دست به زیر سر خویش ما سمندرصفتان بلبل گلخن زادیم سبزه عیش ندیدیم زبوم وبرخوبش در غمت صبر و ثباتم همه آشوب شده ست بحر طوفان زده ام ...
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش بر جا گذاشتم نام از ناتوانی خویش چون من کسی مبادا تنها ز یار و محرم دل نیست با که گویم درد نهانی خویش اشک سبک عنانم صحرانورد وحدت از شهربند دلها ب...
یک دم به مزد دیده شب زنده دار خویش می خواستم چو اشک تو را در کنار خویش رنگین نگشت تیغ نگاهت زخون ما آخر شکسته رنگی ما کرد کار خویش چون در امید وعده وصلت سفید شد کردم ز چشم خویش چو ...
فکندم دل به کوثر از زلال لعل نوشینش گرفتم در چمن نظاره را از حسن رنگینش نگاه ساده دل را چون غزالان کرده صحرایی سمن زار بناگوشش بهار خط مشکینش ز بی سرمایگی خجلت کشد مژگان رنگینم اگر...
بود یارم غم دیرینهء خویش پریزادم دل بی کینه خویش عنانم درکف طفلی ست خود رای ندانم شنبه و آدینه خویش بود عمری که می سازد چو شیران تن آزاده با پشمینهء خویش به امیدگشاد تیر نازی هدف د...
قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش تماشا در بهشت افتاد از حسن خدادادش شمارد موج نقش جویباران طوق قمری را سر و برگ گرفتاران ندارد سرو آزادش برآرد ناز شیرین شعله ها از خرمن خسرو چو ...
از فیض ریزش مژه تر شد دماغ ما افتاد سایه رگ ابری به باغ ما خودکامیی ز تلخی دشنام داشتیم شیرین تبسمی نمکی زد به داغ ما ما گر فسرده ایم صبا را چه می شود ره گم نکرده بوی گلی تا دماغ م...