شمارهٔ ۶۵
دانی که به من در غمت آیا چه گذشت بر سرچون شمعبی تو شبها چه گذشت از درد فراق ما ز خود بی خبریم آیا خبرت هست که بر ما چه گذشت

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
دانی که به من در غمت آیا چه گذشت بر سرچون شمعبی تو شبها چه گذشت از درد فراق ما ز خود بی خبریم آیا خبرت هست که بر ما چه گذشت
به جان بستیم پیمان محبت عشوه سازی را روان عاقبت محمود ما دارد ایازی را
ز بس راز تو را پنهان ازین نامحرمان دارم به جای مغز مکتوب تو را در استخوان دارم ره شوقم ندارد تا به منزل مانع دیگر همین پست و بلندی اززمین وآسمان دارم ز من چون لاله چاک سینه پوشیدن ...
از خاک آستانت تا دیده دور دارم جان بی قرار دارم دل بی حضور دارم افسانه لب توست رازی که می سرایم پیغامی از زبانت چون نخل طور دارم تو مهر دل فروزی من ماه جان گدازم تا در مقابلی تو در...
خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارم گران سنگ است صبر کوه بنیادی که من دارم خروش من صفیر بلبل تصویر را ماند نواپرداز خاموشی ست فریادی که من دارم مبادا هیچ صیدی بسته دام فراموشی به ح...
جز ذکر تو ساقی دگر اوراد ندارم می ده که سر صحبت زهاد ندارم بی تابی دامم نه ز اندوه اسیری ست من تاب فراموشی صیاد ندارم از قید محبت نتوان یافت رهایی بیرون شد ازین بیضه فولاد ندارم ای...
من صبر ز مژگان سیه تاب ندارم لب تشنه تیغم به گلو آب ندارم در خانه غارت زده را باز گذارند تا روی تو رفت از نظرم خواب ندارم آسوده ام ازکعبه و آزاده ام از دیر جز قبله ابروی تو محراب ن...
به ره سربسته مکتوبی از آن مهرآشنا دارم گل نشکفته ای در دامن باد صبا دارم به تن مشت استخوانی توشه راه فنا دارم یک انبان آرد با خود زاد راه آسیا دارم ثبات عهد گل بر دور عیشم خنده ها ...
اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردم به آهی سنگ را چون سینه ناخن گیر می کردم اگر همت ز من می خواست دل های سحرخیزان دم گرمی به کار آه بی تاثیر می کردم دلی ز اندیشه فارغ داشتم در می پر...
کام اگر حاصل از آن لعل می آشام کنیم خاک درکاسه ی بی مهری ایام کنیم ای خوش آن توبه که از پنبه ی مینای شراب تار و پود کفن و جامه ی احرام کنیم یار بی رحم و فغان بی اثر اقبال زبون به چ...
برخیز راه میکده ی عشق سرکنیم سجاده ورع به می ناب تر کنیم آن سرو سرفراز کجا جلوه می کند تا شکوه ای ز کوتهی بال و پر کنیم خونابه از تحمل ما می خورد فلک زهر زمانه را به مدارا شکر کنیم...
خوش آنکه خرقه ناموس و ننگ پاره کنم به جان غلامی رند شراب خواره کنم حصاریم غم دنیا و آخرت دارد ازین میانه به مستی مگر کناره کنم ز شیشه غیرت خورشید و ماه را ساقی به جرعه ریز که خون د...
لازم بود مکان طربناک شیشه را کردم نهفته در بغل تاک شیشه را حکم خرد به میکده جاری نمی شود اینجا ز محتسب نبود باک شیشه را از غم چو ناتوانی این خسته حال دید برداشت پیر میکده چالاک شیش...
دوران به نشاط و غم صلایی زد و رفت بلبل ز سر شاخ نوایی زد و رفت گل نیز شکرخند به جایی زد و رفت آمد رگ ابر هایهایی زد و رفت
خاک آسوده چو سیماب شد ازگریه ما آستین حلقه گرداب شد از گریه ما آنقدر نیست که بر دیده دشمن ریزیم خاک این غمکده نایاب شد ازگریه ما چه عجب گر فلک از زاری ما گردد نرم دل سنگین بتان آب ...
برخیز که دامان سحرگاه بگیریم کام دو جهان از دل آگاه بگیریم تا ساغر هر ذره پر از صاف تجلی ست یک جرعه به نام خوش الله بگیریم سلطان جهان می گذرد با حشم و خیل برخیز فقیرانه سر راه بگیر...
دل را به نهانخانه دیدار فرستیم این نامه سربسته به دلدار فرستیم یک سجده مستانه که سر جوش نیاز است از دور به آن سایه دیوار فرستیم مشکل که سر از نافه دگر مشک برآرد گر تاری از آن طره ب...
طرفی که من ز پهلوی دلدار بسته ام خونابه خورده ام لب اظهار بسته ام از بس مرا به مشرب پروانه الفت است آتش به جای لاله به دستار بسته ام شاید شبی شمیم گلی ره غلط کند چشم طمع به رخنه دی...
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم ما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم چون موج سرابیم درین وادی خونخوار هر چند تپیدیم به دریا نرسیدیم از عقل بریدن به تمنای جنون بود از شهر گذشتیم و به صحر...
چو صنعان مشق سودا می رسانم شراب عشق ترسا می رسانم سراغی می دهم از حسن لیلی که مجنون را به صحرا می رسانم دربن ره دست دل را از غم عشق به دامان تمنا می رسانم منم نسابه دردانه اشک نژاد...
در هجر تو تا چند من زار بگریم خونین جگر از حسرت دیدار بگریم چون شمع در آتش مژه ام خشک نگردد فرض است که بر روز شب تار بگریم حکم غم عشق است که چون ابر بهاران در آرزوی آن گل رخسار بگر...
به این بی طاقتی یارب به دنبال که می گریم چنین رنگین به یاد چهره آل که می گریم درین بستان سرا در سایه سرو سرافرازی به حسرت از غم کوتاهی بال که می گریم سراپا گشته ام یک چشم تر چون اب...
نخواهد از شکنج دام هرگز کرد آزادم تغافل پیشه صیادی که خوش دارد به فریادم به کونین التفاتم نیست ز اندک التفات تو فراموش از دو عالم کرده ام تا کرده ای یادم به اندک شیوه ای دل را تسلی...
کی راست به میزان وجود و عدم آیم من بیشتر از هستم و از نیست کم آیم درکعبه گر از پرده در آید صنم ما بی رخصت بتخانه به طوف حرم آیم در عشق چه سازم که نصیحت ندهد سود تاکی به نبرد دل ثاب...