بخش ۷
ﭼﻮﻥ ﺗﻔﮑﺮ ﺑﻪ ﺫﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﺮﺳﺪ هم به کنه صفات او نرسد ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻭﺻﺎﻑ ﻋﯿﻦ ﺫﺍﺕ ﺑﻮﺩ گرچه مفهوم آن صفات بود در حقیقت صفت هویت اوست مغز معنی و هر چه بینی پوست حد الحقیقت است خدا اختلافات باشد از ا...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ﭼﻮﻥ ﺗﻔﮑﺮ ﺑﻪ ﺫﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﺮﺳﺪ هم به کنه صفات او نرسد ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻭﺻﺎﻑ ﻋﯿﻦ ﺫﺍﺕ ﺑﻮﺩ گرچه مفهوم آن صفات بود در حقیقت صفت هویت اوست مغز معنی و هر چه بینی پوست حد الحقیقت است خدا اختلافات باشد از ا...
یکی طفل دیدم به شوق و شعف که از ابلهی داشت ماری به کف صلا دادم او را و کردم نهیب که از دست بگذار مار مهیب درین کودکی از خرد ساده ای به رنگینیش دل عبث داده ای فریبا چه گردی به نرمی ...
الا ای جهاندار فرخنده خوی دمی گوش بگشا به فرخنده گوی نخستین نکو گیر راه سلوک که خلقی گراید به دین ملوک جهاندار باید پسندیده کیش غم پیروان خور به دنبال خویش قلاووز راهی بیندیش حال م...
بر وبرز چون سرو آراسته نهالی ز گلزار جان خاسته دو ابرو کمان کش دو زلف از کمند درافکنده آزاد دلها به بند صف محشر آشوب مژگان او به خون تشنگان تیغ بندان او خطش دفتر زهد را برنوشت غمش ...
آذین چو کلام کلک بندد تا در عدن به سلک بندد دامان نفس غبار دل روفت چون نوبت نطق کوس را کوفت طغراکش همت سرافراز عنوان صحیفه کرد آغاز از نام بلند مطلع نور بر لوح کهن کتاب مسطور والا ...
درپن خلوتسرای عاری از عیب دل است آیینه دار شاهد غیب کند حل هر چه پیشت مشکل است آن ز جام جم چه می پرسی دل است آن فروغ دل چو گردد پرتو افکن چراغ روز گردد شمع ایمن یکی از محرمان کعبه ...
بر حقایق در وجود گشود یافت اعیان خارجیه وجود معنیش گرچه هست وجدانی من عبارت کنم که برخوانی باشدش گر نصیبی از ادراک فنحن هناک در یک نسخه کل مدری محن بهناک ممکنی چون ز ممکنات نبود قا...
ای وارث کشور سلیمان خورشید چو خاتمت به فرمان ای روشنی چهار اقلیم از توست فروغ تخت و دیهیم اقبال ز توست عرش معراج شاهی ز تو یافت دره التاج دارم دو سه حرف بخردانه گر تو نشماریش فسانه...
من و زشت رویی به عزم حجاز گرفتیم در پیش راه دراز نبستی ز لهو و سقط دم زدن زبان را به یک چشم برهم زدن چو آتش به هر خشک و تر در ستیز در او ذوق شیرین لبان تلخ و تیز رسیدی به هر شیشه د...
یکی بار دل در گل افتاده ای سخن راند در خبث آزاده ای سخن چین حدیثش به آزاده گفت نگر تا چه سان گوهر راز سفت که بگذار بیهوده گفتار را به کج نغمه مگشای منقار را مرا هست در پیش راهی شگر...
محبت شیر و دل ها بیشه ی اوست دو عالم سوختن اندیشه اوست بود تا صید جانم رنجه اش باد دلم سیلی خور سرپنجه اش باد تومستی میکنی همچوشرابی سمندر چون شکیبد دور از آتش ازین طاقت گداز پیکر ...
دل خاک شد از ستوران ستوه غریو دلیران بدرید کوه نمودی در آن پهن دشت بلا سنان آتش و نیستان نیزه ها هوا ابری ازکاوب بانی درفش زمین لعلی از تیغهای بنفش بغرید نای و بنالید کوس رخ مهر از...
صورت از عارض است بر مرآت نیست تبدیلی از جمیع جهات در بر آیینه راکه صورت اوست حس گمان می برد که عارض روست لیک داند خرد که عارض نیست این اثر هم به فرض فارض نیست نیست قایم به سطح آینه...
ز استاد که باد روح او شاد زیبا مثلی مرا بود یاد روشن گهرانه راز می گفت در سلک فسانه این گهر سفت کز خانه کدخدای دهقان بگریخت بزی فراز ایوان می گشت فراز بام نخجیر گرگی به گذاره بود د...
سفر پیشم آمد شبی فصل دی ره از قاقم برف پوشیده پی نهان از رفیقان و یاران خویش گرفتم به تنهایی آن راه پیش شبی تیره دل بود اوا ره ناپدید به فرسودگی پای سعیم رسید چو بیچاره شد رای فرزا...
تناور نهنگی ست شمشیر او سر شرزه شیر است نخجیر او قضا را به کشور بود مرزبان زبان اجل را بود ترجمان بدانسان که گل جامه سازد کفن کند لخت چرم شخ کرگدن ز یک حملهاش در سپنجی سرای طرفدار ...
عجب عهدیست ایام جوانی گل افشان بهار زندگانی طبایع ذوق یاب شکر نوش مشاعر شیر مست باده هوش قوی از اعتماد تن قوی پشت کلید فتح باب عیش در مشت لب مشرب به ساغر آرزومند دهان صبح عشرت در ش...
عطارد مرا گشته آموزگار به توصیف علامه روزگار رصد بند گردون نیلوفری خدیو سریر بلد اختری مرا والد و عقل کل را پسر یتیمان علم و هنر را پدر به جان ره گرا اوج تقدیس را به دل وارث حکمت ا...
طوفان خون ز چشم جهان جوش می زند بر چرخ نخل ماتمیان دوش می زند یا رب شب مصیبت آرام سوز کیست امشب که برق آه ره هوش می زند روشن نشد که روز سیاه عزای کیست صبحی که دم ز شام سیه پوش می ز...
ای نام تو زینت زبان ها حمد تو طراز داستان ها تا دام گشاد چین زلفت افتاد خراب آشیان ها در رقص بود به گرد شمعت فانوس خیال آسمان ها بگشای نقاب تا برآیند از قالب جسم تیره جان ها مقصد ت...
شد صید خم زلف رسایی دل ما افتاد به دام اژدهایی دل ما از بوی کباب می توان دانستن کز عشق در آتش است جایی دل ما
بر رخ چه درگشاید بیگانه وفا را چشمی که می نبیند دیدار آشنا را نخل فسرده ی ما نه سایه نه ثمر داشت ما شاخ خشک بیدیم معذور دار ما را
أین القدود التی کالبان فی رشق أین الخدود التی کالنور للمقل من بعد بعدهم لم یحل فی نظری الا الدموع و قرب الوعد بالاجل تهفو نوازع قلبی کلما هتفت حمایم الایک فی الاشراق و الطفل لیت ال...
یا خاتم النبیین غمخوار عالمی تو پیش تو چون ننالم از جور آسمانی از عرض شکوه هرچند خالی نمی شود دل از من سخن طرازی از خامه خون چکانی ناید نهفتن از من با لطف شامل تو رازی که می نماید ...