شمارهٔ ۶۸۷
به امیدی که لعل جرعه نوشی می زند خونم چو می از آتش خود خام جوشی می زند خونم می منصوریم پیموده پیغام هم آغوشی نوای وحدت از فیض سروشی می زند خونم به شکر تیغ او چون غنچه کامم صد زبان ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
به امیدی که لعل جرعه نوشی می زند خونم چو می از آتش خود خام جوشی می زند خونم می منصوریم پیموده پیغام هم آغوشی نوای وحدت از فیض سروشی می زند خونم به شکر تیغ او چون غنچه کامم صد زبان ...
جزای دوستی از شعله رخساران غمی دارم به رنگ لاله بر دل داغ دشمن مرهمی دارم عجب نبود اگر باشد ز جا جنبیدنم مشکل که من بر دوش خود چون خاک بار عالمی دارم نگاه از بس شهید تیغ هجران است ...
هست چو شبنم از خودی ننگ حجاب بر سرم تا رسد آفتاب من گرم عتاب بر سرم پیر مغان اشارتم کرد به غسل توبه ای ریخت حریف میکده جام شراب بر سرم بارد اگر از آسمان برق بلا به راه تو پا نکشم ک...
چو لاله با چمن حسن و عشق خوست مرا می مجاز و حقیقت به یک سبوست مرا ز نکهت نفسم می دمد بهار که دل ز داغ عشق تو چون نافه مشکبوست مرا به گرد بام و درم دیر و کعبه می گردد از آن زمان که ...
از حوصله صبر غمت بیرون است هر لحظه دل از فراق دیگرگون است با دیده چه سازیم که چون شب باز است از شوق چه گوییم که روزافزون است
چراغ کلبه درویش نور ماه می باشد به جام باده روشن کن شب آدینه ما را
در غمت ترک گفتگو کردم دهن زخم را رفو کردم هر چه می گفت از غمت شد راست با تو دل را چو روبه رو کردم من گدای در خراباتم هر چه دادند در کدو کردم سیر چشمم ز نعمت دو جهان خاک در چشم آرزو...
ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم این قصه دراز است به یاران چه نویسیم حیرت زده نامه سر در گم خویشیم شد نام فراموش به پایان چه نویسیم مضمون چو بود شوخ دل سنگ خراشد ما شرح جگر کاوی ...
به مستی مرده ام ساقی مهل مخمور در خاکم چو خم بسپار زیر طارم انگور در خاکم اجل مستور اگر سازد مرا از دیده مردم ولی چون گنج قارون همچنان مشهور در خاکم تجلی خانه زاد خلوت گور است عاشق...
ز آواز خوش آن غنچه لب تا دور شد گوشم به خون آغشته تر از پنبه ناسور شد گوشم چه سان با اختلاط این منافق پیشگان سازم که از ساز مخالف کاسه طنبور شد گوشم ندارم چاره چون با ابلهان جز مست...
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم حیف این گوهر یکدانه که بر سنگ زدم سر این حوصله نازم که به یک عمر چو گل خون دل را به نشاط می گلرنگ زدم کارم امروز به افسرده دلان افتادهست ای خوش آن نغ...
آن نرگس میگسار دیدم آسودگی از خمار دیدم دل جز ز خط و رخ تو نشکفت بسیار گل و بهار دیدم چون شانه تمام چاک شد دل تا زلف تو در کنار دیدم دل را به قرار عشقبازی صد شکر که بی قرار دیدم آت...
اشک کبابم از دل سوزان فروچکم خون دلم ز دیده گریان فروچکم تا گوهرم طراز کلاه و کمر شود از ابر تیغ بر سر میدان فروچکم آن اشک حسرتم که ز صبرم گذشته کار از دل برآیم و به گریبان فروچکم ...
دو روزی کز قضا بایست با این کاروان باشم مرا کم قیمتی نگذاشت بر طبعی گران باشم به قید سخت رویانم ملایم طینتی دارم چو مغز از چرب و نرمی در شکنج استخوان باشم در آب و گل نشاند از باغ ج...
عشق عالی مقام را نازم مایه احتشام را نازم می پزم با خود آرزوی وصال سود سودای خام را نازم نسخه مرهمم دل ریش است آن خط مشک فام را نازم گاه هوشم کندگهی مدهوش نشیه های مدام را نازم خاک...
جهان را رونق از شادابی گفتار می آرم زکلک این صفحه را آبی به روی کار می آرم به درد آورده ام پیمانه مستانه گویی را به رقص افلاک را زین ساغر سرشار می آرم صفیر خون چکانم تازه دارد نوبه...
می چون سبو کشید لب می پرست ما در کارگاه سعی نجنبید دست ما ما کرده ایم دانه ی دل در زمین عشق از آسیای چرخ نیاید شکست ما امروز زاهد از لب ما بوی می شنید ای بی خبر ز بزم شراب الست ما ...
سرمایه دهر خاک بیزی ستکه هست در مزرع حسرت اشک ریزی ست که هست آگاهی و دریافت گران است که نیست ارزان زمانه بی تمیزی ست که هست
رفت آنکه دل به محنت آسوده بود ما را چشم از فسانه غم شب می غنود ما را زین پیشتر ز چشمم جاری دو جوی خون بود اکنون هزار چشمه از دل گشود ما را
ای موی تو را غالیه سا عنبر سارا چون نافه سیه روزم از آن زلف شب آسا دیدار تو را چهره گشا دیده ی حق بین رخسار تو را روی نما نور تجلا هم روی تو پیرایه صد مساله حکمت هم موی تو سرمایه ص...
ازچهل سال فزون شد که به شیرین سخنی من چو خورشید در اقطار جهانم مشهور آن سرافیل نفس سوخته ام کزتف دل می دمد از گلوی خامه من نفخه صور بالد از تربیت ناله من شعله شوق زیر بال نفسم گرم ...
وفاپیشگان دوستداران خدا را بگویید آن یار دیر آشنا را که بیگانگی تا کی و چند ظالم چه شد مهربانی چه آمد وفا را شگفته ست رنگین بهار سرشکم ببین در برم اشک گلگون قبا را قدم رنجه فرما و ...
هرحند که حسن و عشق مستور به است آیات نیاز و ناز مشهور به است هر سینه که داغ نیست خشت لحد است زان لب که ننالید لب گور به است
غم عشقت خلاص ازرنج دنیا می کند ما را مذاق تلخ تلخی ها گوارا می کند ما را کند آیینه را روشن نظر خاکستر گلخن غبار کلفت ایام بینا می کند ما را