شمارهٔ ۷۲
دم سردی زاهدان کافورمزاج افسرد حرارت به عروق و اوداج پر بی مزه گشته دور گردون چه شدند آنها که دهند دور پیمانه رواج

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
دم سردی زاهدان کافورمزاج افسرد حرارت به عروق و اوداج پر بی مزه گشته دور گردون چه شدند آنها که دهند دور پیمانه رواج
هم آغوش است سیل خانه زادی منزل ما را رگ ابر است مژگان دیده دریا دل ما را به هر لخت جگر از داغ حسرت دوزخی دارم چه می دانی کدامین شعله می سوزد دل ما را ز دور ای چرخ شوراختر تماشا کن ...
فال فرخنده بیایید به دیدار زنیم برقی از شمع تجلی به شب تار زنیم بر رخ غیر ببندیم در خلوت دل کوری مدعیان باده اسرار زنیم ور شود در سر مستی تهی از باده کدو شیء الله به در خانه خمار ز...
نشد فغان به اثر تا ره جنون نزدم سخن به نشیه نشد تا نفس به خون نزدم گرفته است سبوی مرا به سنگ چرا گلی به شیشه این چرخ آبگون نزدم به نزد شعبده بازان پیاده فرزین است منم که نقش دغل با...
خشت خرد به روزنه قال می زنیم در سومنات عشق دم از حال می زنیم کوتاهتر ز تار نگاه تغافل است از بس گره به رشته آمال می زنیم از لب گذشته است چو گل موج خون دل بازپچه خنده بر رخ اطفال می...
ما خضر دل به چشمه پیکان فروختیم ارزان به تیغ غمزه رگ جان فروختیم رنج تو بود راحت ما دل فتادگان ای زهد مژده باد که ایمان فروختیم دادیم گرد هستی خود را به سیل اشک ویرانه ای که بود به...
بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم ز داغ عشق به دل طرح لاله زار کشم بسی کشیدم از آسودگی خمار بس است سری به آن مژه های جگر فشارکشم ز کوی عشق توان خاک تا به لب مالید چه منت ازکرم خلق ر...
از شام هجر منت دیدار می کشم از خواب ناز دولت بیدار می کشم تا کی خورم ز عقل سیه کاسه خون دل مستانه یک دو ساغر سرشار می کشم یک چند می کنم گرو باده رخت خویش تا چند بار جبه و دستار می ...
چقدر ز کلک و نامه خبر نهان فرستم به تو ناله سنج خواهم نی استخوان فرستم گل سجده ای که زیبد سر عرش تکیه گاهش ز نیاز جبهه سایان به تو سر گران فرستم نشود اگر به سینه ره قاصد نفس گم دو ...
محیط گوهری از اشک طوفان زای خود دارم رگ نیسانی از مژگان خون پالای خود دارم غبار سینه ام بر شور محشر دامن افشاند دل دیوانه ای در دامن صحرای خود دارم بیار ای دیده لعلی باده اشکی اگر ...
شد فاش ز گلبرگ لبت راز نهانم من غیر نی ای نیستم از توست فغانم جز پرتو رخسار تو ای جان جهان نیست در پرده پنهانم و در عین عیانم گاهی به حرم می کشیم گه به خرابات ای تار سر زلف تو درگر...
از وضع زخود رفتگی یار خرابم از حیرت آن آینه رخسار خرابم فریادکه از هستی من گرد بر آمد از شیوه آن قامت و رفتار خرابم بلبل رود از دست ز بوی گل و سنبل از نکهت آن طرهء طرار خرابم باشد ...
گناهی نیست عالم سوزی آن آتشین رو را عنان داری نیارد کرد آتش گرمی خو را ز بوی پیرهن دیدار بیند پیر کنعانی به هر کسوت شناسد عشق حسن آشنا رو را محال است آب تیغ تند خویی بر لب خشکی که ...
اندوه جهان و شادمانی همه هیچ سرمایه روزگار فانی همه هیچ یاد این سخن از تجربه کاران دارم غیر از غم یار جاودانی همه هیچ
تیغ نگه افتاده گران قاتل ما را یارای تپیدن نبود بسمل ما را در طینتم آن مهر و وفایی که سرشتند خشت سر خم می کند آخر گل ما را امیدم از آن چشم سیه بود نگاهی دردا که تغافل کده کردی دل م...
در دهر حرامی زده شد سحر حلالم سرمایه دزدان جهان است خیالم یک ذره نیارند بجا حق نمک را این قوم فرومایه که هستند عیالم کالا ز من و فخر و مباهات از ایشان خردان چه بزرگی که نکردند به م...
پر و بال تذروان محبت بسته دیوانم که سروستان بود از مصرع برجسته دیوانم کلام من چو خارا تیغ را دندانه می سازد نسازد گزلک دخل حسودان خسته دیوانم جداییهای صورت بگسلاند ربط معنی را به د...
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم ما خراباتی و رندیم چه پرهیز کنیم گر صبا بگذرد از تربت ما سوختگان به هوای رخ زیبای تو گلبیز کنیم ما که موریم مددگر رسد از خسرو عشق تخته مشق ستم سینه پ...
ز چشمم آستین بردار تا سیل دمان ریزم جگر پرگاله ها از دیده های خونفشان ریزم همان از طبع همت پیشه دارم شرمساری ها اگر نقد بهاران را به دامان خزان ریزم نیارم پای کم با ناتوانان از قوی...
حساب از سختی آرام فرسا برنمی دارم شرار آسا سر از بالین خارا برنمی دارم مرا تکلیف معموری کند خضر و نمی داند که آسان دست از دامان صحرا برنمی دارم وداع آرزو کردم که راه بیخودی طی شد ت...
دل به آب خضر و عمر جاودان نسپرده ایم جز به خاک آستانت نقد جان نسپرده ایم حاش لله گل کند بوی شکایت از لبم ما وفاداری به آن نامهربان نسپرده ایم در حریم آشنایی جان و دل بیگانه اند راز...
لب عرض شکوه خامش نه ز بیم غیر دارم ز تو بی وفا ستمگر چه امید خیر دارم من کعبه رانده را دل به کجا فروشد آیا نه لیاقت برهمن نه سزای دیر دارم همه جا روم ولیکن ننهم برون ز دل پای قدمی ...
نمی آید به راه شوخ طنازی که من دارم به هم چون چشم عینک دیده بازی که من دارم چنین گر چشم لیلی پرده بردارد ز داغ دل به صحرا می فتدگنجینه رازی که من دارم توانی پرده ای سنجید اگر راهی ...
سحر اشکم خروشان بود و آهم شیون افکن هم دل شوریده می نالید و ناقوس برهمن هم نه ای هم چشم من ای شمع محفل گریه کمترکن سرشک از دیده می بارید با من ابر بهمن هم تماشای گل و سنبل فریبد کی...