شمارهٔ ۷۳۹
تا دیده ام آن طره طرار پریشان خاطر شده آشفته و گفتار پریشان دامن مکش ای نخل وفا از کف عاشق گل را نکند همرهی خار پریشان دور از قدت ای سرو سهی خاطر جمعم چون طره بید است به گلزار پریش...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
تا دیده ام آن طره طرار پریشان خاطر شده آشفته و گفتار پریشان دامن مکش ای نخل وفا از کف عاشق گل را نکند همرهی خار پریشان دور از قدت ای سرو سهی خاطر جمعم چون طره بید است به گلزار پریش...
ساقی قدحی در ده از خود بستان ما را مستانه بگو رمزی بگشای معما را ظلمتکده عاشق زان چهره منور کن تا چند به روز آرم تاریکی شبها را از غنچه لب بگشای با مرده دلان حرفی یک ره به دم احیاک...
بلبل سر کرد ناله هنگام صبوح پیمانه گرفت لاله هنگام صبوح احوال خمار شب به ساقی گفتم پر کرد مرا پیاله هنگام صبوح
این است که دل برده و خون کرده بسی را بسم الله اگر تاب نفس هست کسی را
محبت برتر آمد از چه و چون تعالی العشق عن نعت یقولون نیاز من بود در خورد نازت که خواهد حسن لیلی عشق مجنون خجالت می دهد از نونهالان مرا چون بید مجنون بخت وارون من و تو هر دو گریانیم ...
اگر خورشید را در زیر دامان می توان کردن گل داغ تو را در سینه پنهان می توان کردن نمی دارد سحر هر چند می دانم شب هجران درین غم طره آهی پریشان می توان کردن گرفتم صید مطلب نیست در دست ...
چه خوش است با خیال تو نهفته رازکردن به زبان بی زبانی سر شکوه بازکردن سر راه جلوه ات را به صد آرزوگرفتن نگه نیازمندی به غرور و نازکردن به ره سمند نازت دل و دین فشانی از ما به دیار ک...
شمع را شعله مسلسل ز دل آید بیرون آه جان سوختگان متصل آید بیرون در جهان چند به آیینه سکندر نازد چه تماشاست که از پرده دل آید بیرون چشم نظارگیان لایق دیدار تو نیست به تماشای تو هر کس...
کار دل خام شد از سوزش بسیار چنین عشق افکنده مرا از نظر یار چنین یاد آن قامت موزون نرود از دل ما مصرع سرو کند فاخته تکرار چنین پیش یوسف ندرد پرده زلیخا چه کند دل بی تاب چنان ناز خری...
ساقی مده خمارم در انتظار چندین گلشن وفا ندارد گل اعتبار چندین هر بوالهوس ز تیغت صد زخم کاریش هست اخلاص جان سپاران نامد به کار چندین پروای دل نداری کس در غمت چه سازد زبن پیشتر نبودی...
کوتاه ماند دست تمنا در آستین داریم گریه بی تو چو مینا در آستین تا صبح حشر پرده نشین است همچنان از شرم ساعدت ید بیضا در آستین ثابت نمی شود به تو خون شهید عشق خنجر به دست داری و حاشا...
آیین عشق چیست دلیرانه سوختن چون شمع گرم گریه مستانه سوختن پنهان کرشمهایست ز آه شررفشان کونین را به همت مردانه سوختن گرمی نمانده در دل پروانه مشربان باید چو شمع لاله غریبانه سوختن ب...
زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن آبروی خرد خام چه خواهد بودن گر شود نیم نفس فرصت بال افشانی انتقام قفس و دام چه خواهد بودن ابر دامن کش و گلشن خوش و ساقی ست کریم خارخار غم ایام چه خ...
خودی بردار از پیش نظر حسن دلارا بین بکش بر چشم خواب آلود دست آن چشم شهلا بین نمی سوزد دلم بر حال دل مستی تماشا کن نمی سازد سرم با شور سودا شور سودا بین ز بیدادش نکردم شیوه ای سیر ت...
آموخت چو اشکم روش ره سپری را بستم به میان توشه خونین جگری را درکوچه دنیا گذر افتاده گذشتم پروای نشستن نبود رهگذری را در محکمه شرع بصیرت به گدایی دعوی نرسد سلطنت در به دری را حیرتکد...
در دهر دنی که هست شیرینش تلخ یک دم نزدیم خوش نه در شام و نه بلخ قدم چو هلال شد ز بار مه و سال تا چند بریم غره را باز به سلخ
کاش بیرون فتد از سینه دل زار مرا کشت نالیدن این مرغ گرفتار مرا
نیست دل را هوس دل شکنی بهتر ازین صنمی را نبود برهمنی بهتر ازین طرفه دستی ست غمت را به خراش جگرم تیشه سعی نزد کوهکنی بهتر ازین جز حدیث لب لعلت به زبانم نگذشت چه کنم یاد ندارم سخنی ب...
ز فیض آبرو سبز است نخل مدعای من به آب خویش می گردد چو گرداب آسیای من به معراجی رسانیده ست سروت سرفرازی را که ترسم کوته افتد طره ی آه رسای من نمی دانم به دام کیستم لیک این قدر دانم ...
ز خط گلعذاران است سودایی دماغ من نمک پرورده ی شور بهاران است داغ من دمی در گلشنم ضبط زبان خود کن ای بلبل که نازکتر بود از پرده های گل دماغ من کند سر دو عالم را ز مستی نقل محفلها کن...
ای درد تو یار جانی من اندوه تو شادمانی من پیرایه ی داغ توست چون شمع سرمایه ی زندگانی من بیماری من حلاوت آمیخت با تلخی زندگانی من آهن موم است از تب گرم در پنجه ناتوانی من دشوار زمان...
گلگونه بهار است خوناب دیده من گل در خزان ندارد رنگ پریده من حیرتگه نگاهم آیینه دار لیلی ست مجنون وادی اوست هوش رمیده من عشق تو خرمی داد گلگشت خاطرم را سرو چمن طراز است آه کشیده من ...
دیدی چهاکرد غم با دل من رسوا دل من شیدا دل من نور جمالت شمع تجلی تن کوه طور و موسی دل من از خاطرم برد یاد تو تنگی در خانه دارد صحرا دل من دارد تماشا خوش با تو سودا خارا دل تو مینا ...
این لاله نیست بر سر مشت غبار من گل کرده است داغ کسی از مزار من پیرانه سر ز کلک من آید نوای عشق منقار بلبل است نی رعشه دار من ای خفتگان خاک بشارت که می دمد صبح قیامت از نفس بی غبار ...