شمارهٔ ۹۲
شراب تشنه بسی موج زد ایاغ کجاست کباب سوختگی بوی زد دماغ کجاست

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
شراب تشنه بسی موج زد ایاغ کجاست کباب سوختگی بوی زد دماغ کجاست
به گلشن غنچه یاد از نوشخندان می دهد ما را نشانی سرو از بالا بلندان می دهد ما را نکرد آن غنچه لب در مستیم هر چند کوتاهی خیال نرگسش مستی دو چندان می دهد ما را کنم قالب تهی چون نقش پا...
دهرم به شکنج انزوا می دارد وین مظلمه را چرخ روا می دارد در محفل افسرده دوران بخیل زانوست که کاسه ای به ما می دارد
فصل بهار عشق و تماشای اشک ماست چشم سفید ما کف دریای اشک ماست مستی که پشت پا به جهان خراب زد طوفان سیل بادیه پیمای اشک ماست بر کف گرفته کاسه دریوزه از صدف دریا گدای گوهر والای اشک م...
هنوز آغاز رعنایی ست عشق سرکش ما را فروزان تر کند دامان محشر آتش ما را جگر خون از خمار بوسه آن لعل میگونم ازین سر جوش جامی ده لب دردی کش ما را تمناها شهید از فیض آه بی اثر دارم فراو...
گفتم ز غمت غنچه دل وا نشود گفتا چه فضولی ست شود یا نشود بیهوده چه نالی از گرانباری دل گر غم غم ماست بار دلها نشود
دعوی گر جاهل به بغل دشمن خود داشت افعی به گریبان ز رگ گردن خود داشت
ز مژگان ساختم گلگون چنان روی بیابان را که داغ لاله کردم مردم چشم غزالان را نه آنم کز جفای عشق آسان دست بردارم به دامان قیامت می برم چاک گریبان را سواد دیده من صورت نقش نگین دارد ز ...
نظاره زشت دیده را میل کشید سرمایه عزتم به تنزیل کشید دراعه بخت سبز ما را گردون از خاک سیاه هند در نیل کشید
روزی که غمزه اش به من خسته جنگ داشت هر جای دل که دست نهادم خدنگ داشت می خواستم که خرقه به ساغر بیفشرم ضعف خمار دست مرا زیر سنگ داشت
چه گیرایی ست یارب جلوه گیسوکمندان را که بگسست از صنم پیوند جان زناربندان را قیامت پیش ازین می ریخت بر دل طرح آشوبی کنون چون سایه در خاک است این بالابلندان را شود تخت روان هر جا رمی...
باطل کیشان بر اهل حق چیر شدند روبه بازان سگ صفت شیر شدند دجال وشان نام مسیحا کردند کودک طبعان بوالهوس پیر شدند
با چشم سیر نعمت دنیا چه حاجت است تا آبرو به جاست به دریا چه حاجت است عمری ست کز تپانچه رخی سرخ می کنیم ما را به سرخ رویی صهبا چه حاجت است ژولیده موی بر سر ما تاج خسروی ست شوریده را...
به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را که شادی مرگ سازد وعده فردای او ما را غبار خاطر از آه فلک پیما به شور آمد به رقص آرد سماع گردبادم کوه و صحرا را صبا می کرد قسمت گردی ازکوی نو د...
الفاظ و معانی از کلامم نو شد دیوان سخنوری به نامم نو شد هر کهنه زمین پای فرسود قلم از خامه آسمان خرامم نو شد
مستی چشم یار ز پیمانه خود است خواب بهار پرده افسانه خود است غمهای مایه دار تو از دل نمی رود این گنج شاهوار به ویرانه خود است
تراوشهای موج خون کند غمخواری ما را که شوید مرهم از رخساره زخم کاری ما را محبت گر نبودی زندگانی مشکل افتادی غم عشق تو آسان می کند دشواری ما را به این عشرت دهان زخم دل خندان نمی بودی...
ای آنکه غم تو عیش جاوید بود جاوید نوید وصلت امید بود فرماندهی کشور خوبی از توست بازیگر میدان تو خورشید بود
خار رهت به روضه رضوان برابر است خاک درت به چشمه ی حیوان برابر است از شوخی نگاه تو آموختم سخن هر نقطه ام به چشم غزالان برابر است خود را به چنگ لطمه دنیا نیفکنی این موجه سراب به طوفا...
عنان ریز است از هرسو سپاه عشق بر دل ها نپرسد سیل بی زنهار هرگز راه منزل ها فروغ شعله رخسار شمع آشنارویی مرا پروانه سرگشته دارد گرد محفل ها چو شق شد پرده پندار دل با یار پیوندد خودی...
آنان که به سودای تو داغ افروزند از شعله شوق تو دماغ افروزند چشم ار کنم از روی تو روشن چه شود رسم است چراغ از چراغ افروزند
تا بود داغها دل آزرده حال داشت این مرغ پرشکسته چمن زیر بال داشت در گلشن از جمال تو ای آفتاب روی شبنم نبود گل عرق انفعال داشت