شمارهٔ ۱۰۶
اگر زردشت دیدی یک نظر برق عتابش را پرستشگاه می کردی نگاه شعله تابش را کجا نازش سر پیمانه خون دلم دارد تغافل باده پیما گشت چشم نیم خوابش را گذشت آتش عنان از دیده و ملک دل و دینم چو ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
اگر زردشت دیدی یک نظر برق عتابش را پرستشگاه می کردی نگاه شعله تابش را کجا نازش سر پیمانه خون دلم دارد تغافل باده پیما گشت چشم نیم خوابش را گذشت آتش عنان از دیده و ملک دل و دینم چو ...
با کعبه چه کار اگر معاشی ندهند مهمانی زنده مرده لاشی ندهند زان گشته به کربلا مجاور زاهد کاندر سر گور شمر آشی ندهند
آن روز شب تیره ما هم سحری داشت کز صبح بناگوش تو چشمم خبری داشت آن هم شده چون داغ دل لاله به ما خشک این کاسه ما بود که خون جگری داشت
رهی ندارم بغیرکویت الیک رجعی لدیک زلفا فلا تکلنی الی سواکا الست شیب و لست شابا منم فتاده به دست اقرانچو پیر کنعان به شام هجران ذهاب حزنی جلاء عینی صباح وصلک اذا تجلی عبث مسوزان به ...
بربندی اگر به خون کمر را چه شود لعلی کنی آبگون گهر را چه شود در سینه فتاده بار غم بر سر هم برداری اگر تو بار سر را چه شود
ایام غمم مرا بهار است مژگان رگ ابر آبدار است طرح عیشی چرا نریزم دامان دلم پر از غبار است
چه حسن است این که مجنون می کند عقل فسونگر را چه رنگ است این که در خون می کشد دامان محشر را صفایی کز دم صبح بنا گوش تو می بینم به خون رشک خواهد غوطه دادن مهر خاور را به چشم کم ندیدی...
در ماتم تو چرا جگر خون نشود زین واقعه چون دیده جگرگون نشود آید چو ز دشت کربلا یاد حزین عاقل به کدام حیله مجنون نشود
به گلشنی که رخش گوشه نقاب شکست به جای عارض گل رنگ آفتاب شکست میان درد تو دارم نهان شکسته دلی خوش است بخت سبویی که در شراب شکست گرفته گرد کسادی دکان زلف تو را عبیر خط تو بازار مشک ن...
مکش چون دورگردون بر رخم داغ جدایی را چو من پروانه ای باید چراغ آشنایی را تهیدستیم ساقی همتی در کار می باید ز برق باده روشن ساز شام بی نوایی را خطر اندیشه باریک بینان درکمین دارد خط...
در عشق رگ جان گرفتار برند از شیر وفا کودک بیمار برند نام سر زلف یار سودازدگان در دیر مغان برند و زنار برند
نشیه فیض در آب و گل درویشان است جام جم کاسه گدای دل درویشان است ما برین در نه عبث تکیه دولت زده ایم صدرکونین در منزل درویشان است
بنگر به رشحه قلمم سلسبیل را مد کرم مگو رگ ابر بخیل را در سینه ای که عشق تو آتش فروز اوست دارم شکفته باغ و بهار خلیل را تیغت زبان نمی کشد ارسرخ رو نیم با خون خویش چهره طرازد قتیل را...
نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست بازی شگرفی به میان افتاده ست شاید که سپهر سفله رقصد ز نشاط شمشیر زدن به دف زنان افتاده ست
فکند از نظرش چشم کینه خواه مرا به نیمه راه نگهداشت آن نگاه مرا
ای نور دیده را به غبار تو التجا خاک درت به کعبه دلها دهد صفا چشم من است و دست تو یا معدن الکرم دست من است و دامنت ای مظهر السخا زین پیش اگر چه از مدد طالع بلند بودم بر آستانه ات از...
خون در دلم ازکاوش ایام نمانده ست این آبله را نیشتر خار مکیده ست من حمزه نیم در صف این عرصه خونخوار اما جگرم هند جگرخوار مکیده ست
نگاه ناز او فهمید راز سینه جوشی را رساند آخر به جایی عشق فریاد خموشی را چه پروا گر در میخانه ها را محتسب گل زد نبندد نرگس مستش دکان می فروشی را قیامت هم سر از خواب پریشان بر نمی دا...
این شور نه آن لعل شکرریز فکند جادوی نگاه معجزآمیز فکند مستانه ز چشم او برآمد نگهی آتش به نهاد زهد و پرهیز فکند
همدم سنجیده گفتاران لب پیمانه است آشنا رویی که دیدم معنی بیگانه است ره غلط افتاده مجنون بیابان گرد را منزل آرام صحرای دل دیوانه است
سر خط تعلیم شد شیوه استاد را کلک کهن مشق من تیشه فرهاد را هر سر موی من است اینکه به میدان عشق سینه به نشتر دهد دشنه فولاد را بر رخ گلرنگ تو منت پیمانه نیست غازه چه حاجت بود حسن خدا...
در ماتم تو شیون دلهاست بلند با یاد تو آه سینه فرساست بلند خونابه اشکی که نمش تا سمک است از فرق سماک نیزه بالاست بلند
هر سو که بود میل تو جای تو همان است هر چیز هوای تو خدای تو همان است از بیعگه هر دو جهان آنچه پسندی در آخر بازار بهای تو همان است زان عقده که در وی شکند ناخن تدبیر در هم نشوی عقده گ...
تو اگر به شعله شویی خط سرنوشت ما را نشود سترده هرگز غمت از سرشت ما را چه کنم اگر نه چون نی همه راه ناله پویم که جهان به شادمانی نفسی نهشت ما را زده در شکنج مجمر به سپند طعن خامی تف...