شمارهٔ ۴۷ - در منقبت قایم آل محمد حضرت صاحب الزمان
تنگ عیشم دارد از بس دور چرخ چنبری چون شمیم غنچه ام در دام بی بال و پری همچو بوی گل قوی پروازم از پهلوی ضعف هر نسیمی بال سعیم را نماید شهپری خوب و زشت هر بد و نیکی برم روشن بود در ب...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تنگ عیشم دارد از بس دور چرخ چنبری چون شمیم غنچه ام در دام بی بال و پری همچو بوی گل قوی پروازم از پهلوی ضعف هر نسیمی بال سعیم را نماید شهپری خوب و زشت هر بد و نیکی برم روشن بود در ب...
گریه مستی شگون دارد حریفان سر کنید باده گر یک قطره هم باشد که چشمی تر کنید می پرستان می نهم لب بر لب مینا مباد موسم گل بگذرد تا باده در ساغر کنید گر همه یک قطره آن روست پالش لازم ا...
در هر شکنی آهم لختی زجگر دارد زین نخل عجب دارم تا ریشه ثمر دارد خوش خط شده زان حسنش کز سبزه پشت لب سرمشق خط یاقوت در مدنظر دارد بر سر زندش فردا ز افسوس و پشیمانی آنکس که ز ناز امرو...
دل از عشق مجازی کی مرا مسرور می گردد که این پروانه دایم گرد شمع طور می گردد گزند از پهلوی خود می رسد ارباب خواهش را دل از جوش هوس ها خانه زنبور می گردد نباشی از نمک پرورده ات هم رو...
هر کس ز تو چشم کام دارد بیچاره خیال خام دارد دور از تو کسی که باده نوش است افشرده دل به جام دارد امروز نگین آن لب لعل در کشور حسن نام دارد آخر روی تو خط برآورد آری هر صبح شام دارد ...
چشم خودبینی که مست جام زیبایی بود همچو نرگس بی نصیب از فیض بینایی بود ای حکیم از جام یکرنگی به بزم ما بنوش مجلس احباب ما را فیض تنهایی بود می شود احرام بند کعبه مقصود دل کشتی می در...
در شب هجران که یادت طاقت از من می برد اشک پیغ ام گریبان را بدامن می برد قسمت هر کس بقدر رتبه او می رسد کوه فیض نوبهاران را به دامن می برد ترک من سرخانه نازش بلند افتاده است پنجه خو...
به گردون آفتاب چون گرد دامن افشاند عبیر نور این فانوس بر پیراهن افشاند شراب آرزوها مست خواب غفلتم دارد خوی خجلت مگر مشت گلابی بر من افشاند گریبان چاک غلطد همچو گل هر غنچه از مستی ا...
دلم در رقص مانند شرر از ساز می آید به بال شعله آواز در پرواز می آید زکنج لب به رنگ نافه از آهو فرو ریزد ز بس آه من از دل سر به مهر راز می آید نشان ناجوانمردی بود فکر خودآرایی کی از...
رفتی و دل در طپش چون طایر بی بال ماند چشم شوقم باز چون نقش پی از دنبال ماند هر سر شاخی بود در راه او دامی دگر پای مرغ دل به بند رشته آمال ماند در گداز آمد دل و از رخنه های سینه ریخ...
شب که عریان به بر آن شوخ قدح نوشم بود یک بغل نور چو فانوس در آغوشم بود ابر رحمت شد و بارید به دل مایه فیض گوهر چند که از لعل تو در گوشم بود آنچه مینای فلک ریخت به پیمانه مهر بی تکل...
به خون دیده حسرت سر رشته اند مرا زسوز عشق نکویان برشته اند مرا ندیده رنگ رخم روی سرخیی هرگز خط جبین مگر از زر نوشته اند مرا همیشه بسته لب از عیب مردمان باشم برای بخیه این زخم رشته ...
دل غیر تأنی به صفایی نرسد از بیتابی به مدعایی نرسد شبنم که رسد به مهر از نرم روی است از گرم روی شرر به جایی نرسد
آنانکه جام مهر تو بر سر کشیده اند چون ماه چارده سر از افسر کشیده اند چون بوی غنچه درد ترا لخت لخت دل از شوق جمع آمده در بر کشیده اند لبریز رنگ لعل و سفیداب گوهرند بر صفحه ای که شکل...
از باغ رفت و گل خون دایم به جام دارد هر غنچه پاره دل بی او به کام دارد از عکس روی پنهان در گرد و کلفت غم آیینه ام ز جوهر در خاک دام دارد گر با خودم نبردی گیرم ز روی ناز است نام مرا...
اگر در گریه خودداری کنم چشمم خطر دارد زضبط اشک ترسم این جراحت آب بردارد کسی را لاف حیرانی رسد در بزم دیدارش که چون گوهر به آب خشک دایم دیده تر دارد نیندیشد زمردن هر که در ذکر خدا ب...
طول زلفت کم ز قامت نیست گر سنجی بگو روز و شب میزان چو می آید برابر می شود اعتمادی بر نفس نبود که چون برگشت بخت هر چراغ زندگانی باد صرصر می شود سیل اشک از سینه ات بر دامن مژگان مریز...
بی تو اخگر در درونم از جگر پرکاله بود دل مرا در تشت آتش همچو داغ لاله بود دوش بر دوش اثر تا خلوت دلها شدم شب که پروازم سپندآسا به بال ناله بود تا به گرد خویش می گشتم به جست و جوی ی...
تو آفت دل و جان نزار خواهی شد تو برق خرمن صبر و قرار خواهی شد چنین که جوش ترقی است آب و رنگ ترا گل سرسبد روزگار خواهی شد شوی دمی که چو ماه تمام خرمن فیض زیمن دیده شب زنده دار خواهی...
در این صحرا به گوشم شور محزونی نمی آید صدای شیون زنجیر مجنونی نمی آید شهادتگاه ما را کار هرکس نیست پی بردن که چون نقش نگین از زخم ما خونی نمی آید ترا در همسرانت سرکشی چون شعله می ز...
سراپا را چو در رخت زمردفام می پیچد به خود چون تاک سرو از رشک آن اندام می پیچد حیا دارد لبش را این قدرها کم سخن با ما چو برگ غنچه از شرمش زبان در کام می پیچد چو عکس لعل او در ساغر م...
امشب زمی چو مجلس دلدار گرم شد بازار گل فروشی رخسار گرم شد جان را ز فیض عشق تعلق بود به جسم چندان بتافت مهر که دیوار گرم شد بر من از این باده مپیما می نگاه سوزد دلم به سینه که بسیار...
آنانکه میل وصل تو خود کام می کنند آخر ز بوسه صلح به پیغام می کنند یک قطره خون از مژه غم چکیده ایست آنرا که عاشقان تو دل نام می کنند مستان به رنگ شیشه ساعت ز رفتنت گرد کدورت از دل ه...
ترا محرومی ارزانی زآغوش تپیدن ها مرا صحرا به صحرا می برد جوش تپیدن ها به جای شیر از طفلی ز بس خوناب غم خوردم مرا گهواره راحت شد آغوش تپیدن ها چنان از شش جهت افشرد سختی های ایامم که...