شمارهٔ ۱۴
شد بهار و بیخودیم از نشیه جام هوا توبه ما را شکست امروز ابرام هوا جلوه آهم هوا را بسکه رنگین کرده است صد تذرو اینجا گرفتارند در دام هوا سینه چاک از پرده عصمت دم بیرون نهد هر که همچ...

میرزا دارا یا میرزا دارا بیک جویا تبریزی که اصل وی از تبریز است در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت و به سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۸ه.ق درگذشت. در عهد عالمگیرشاه، مشهور شد و مورد احترام و اکرام وی و حاکمان کشمیر قرار گرفت. جویا تبریزی از چهرههای نامدار در سبک هندی است. او از مهمترین شاگردان صائب تبریزی به شمار میآید. او خود در هند شاگردان زیادی را تربیت کرد که از آن جمله عبدالعلی طالع، عبدالعزیز قبول و ملا ساطع را میتوان نام برد. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شد بهار و بیخودیم از نشیه جام هوا توبه ما را شکست امروز ابرام هوا جلوه آهم هوا را بسکه رنگین کرده است صد تذرو اینجا گرفتارند در دام هوا سینه چاک از پرده عصمت دم بیرون نهد هر که همچ...
شیخ میرک که از ره دانش مسند عز و شان مقامش شد بسکه کوچک دلی کند با خلق کاف تصغیر جزو نامش شد
شاهنشاها کف تو بحرین عطاست تقوای تو زیب سلطنت نام خداست زینت بخش صلاح باشد کرمت در دست تو سبحه چون گهر در دریا است
زجوش سبزه و گل کرده ابر فصل بهار بساط مخمل گدوز پهن در گلزار هوای باغ جلوریز می برد دل را شود با باد چو بوی گل پیاده سوار به چنگ نغمه سرایان ز فیض آب و هوا چو بال طوطی گردیده سبز م...
آه از بیداد چرخ دون که گردید از جفا آتش افروز بلا در دودمان مصطفا داد از بی مهری چرخ ستم پرور که کرد زهر غم در کاسه لب تشنگان کربلا آه از مظلومی آن ثالث هشت و چهار داد از ناکامی آن...
چشم وحدت بین چو بگشاییم ما همچون حباب فارغ از خود عین دریاییم ما همچون حباب هستی ما مانع نظاره دیدار گشت پرده چشم تماشاییم ما همچون حباب می شود لبریز کیفیت دل از بالای عشق ساغر سر ...
شد از یاد گل رویی دلم حسرت نصیب امشب بود پرواز رنگ می به بال عندلیب امشب تب گرم محبت دارم و از جستن نبضم رگ برق است هر انگشت در دست طبیب امشب شود هر غنچه را در بر قبا پیراهن طاقت چ...
رشک آیدم به عشق خداداد عندلیب در ناله نیست هیچ کس استاد عندلیب اشکم گلاب گشته ز مژگان فرو چکد هر گه به گوش دل شنوم داد عندلیب گلریزوار از نفسم شعله می جهد آتش فروز دل شده فریاد عند...
مجلس گل گشته رنگین از نوای عندلیب می فزاید جوش گلشن را صدای عندلیب برگ گل لخت دل و آب و هوا اشکست و آه بی تکلف تحفه ها دارم برای عندلیب ما و او را عشق در یک آشیان پرورده است هیچ کس...
شب هجر است و دستم دشمن پیراهن است امشب چو گل چاک گریبان بی تو وقف دامن است امشب نباشد در فن نیرنگ سازی چون تو استادی که چشمت جانب غیر و نگاهت با من است امشب چراغم روشن است از پهلوی...
مگر آیینه عکس تو شد جام شراب امشب که در صهبا رگ تلخی است موج ماهتاب امشب پرد پر در پر خاکستر پروانه پروانه رنگ گل برآید شمع روشن گر ز فانوس نقاب امشب ز کوی می فروشان باز سرمستانه م...
هست هر حرف تو شکر را جواب و آن دو لب قند مکرر را جواب قطره اشک نهان در دیده ام در صدف گردیده گوهر را جواب حسن رخسار و دهان تنگ او می دهد صد خلد و کوثر را جواب می کند رنگین تر از طا...
در خاک مرا ز آتش دل گشت بدن آب شد هممچو حبابم کفن از پهلوی تن آب از هر گل این باغ شمیم جگر آید گویا که ز ابر مژه ام خورده چمن آب چون غنچه بهر قطره اشکم گل زخمی است برداشته از چاک ج...
در تن ز بسکه بی تو مرا یافت راه تاب در سینه ام چو زلف تو برداشت آه تاب خوابانده ام به سرمه چو سوسن زبان خویش در زنگ خامشی شده تیغم سیاه تاب بگرفت نور بدر نقاب کلفت به رو رفت از حجا...
مگر به سعی توان دید جسم لاغر ما یک استخوان چو هلال است پای تا سر ما همیشه سایه عشق تو بود بر سر ما چکیده جگر آتش است گوهر ما نوید وصل ترا احتیاج قاصد نیست که هر پریدن چشمی بود کبوت...
حبذا نواب حفظ الله خان آنکه چشم مهر و مه مثلش ندید دست خیاط قضا نام خدا خلعت دولت بر اندامش برید خنجر قهرش دل گردان شکافت تیغ کینش پهلوی شیران درید بی تکلف پیش نور رای او صبح صادق ...
بی کینه دلم به سینه از فضل خداست آیینه خاطرم نه محتاج جلاست از هر که غباری به دلم جای گرفت چون گرد یتیمی گهر عین صفاست
هزار شکر که سرمستم از شراب طهور بری است شیشه ام از خاره و می ام از انگور رساست مستی ام از جام همت سرشار سزاست ساغرم از کاسه سر فغفور ز سنگسار غم از استخوان سوده تنم به زخمهای درون ...
افتاد عکس عارضت ای مه جبین در آب شد موسم بهار گل آتشین در آب شمشیر موج تیغ سیه تاب می شود شوید سیاه بخت غمت گر جبین در آب با اشک ریزد از مژه صافست گر دلت آری همیشه درد بود ته نشین ...
تا هوای اوست دل را در قفس همچون حباب می روم از ضعف بر باد نفس همچون حباب مرهم ناسور دل را گشت شکر خنده ات شد فراهم زخم اندام جرس همچون حباب کم نگردد اشک و آه عاشقان مانند شمع می رو...
فصل خزان رویم به سیر کنار آب فواره گلبنی است که دارد بهار آب عزلت گزین و منزلت خویش را ببین در گل زجوی بیشتر است اعتبار آب ای من اسیر عالم رندی که باشدش معشوق مست و جام شراب و کنار...
ز سرو یار که در برکشیده ام امشب بغل بغل گل آغوش چیده ام امشب به راه شوق تو مانند شمع در ره باد زچشم منتظر خود چکیده ام امشب ز رفتن تو چنان دل فسرده ام که بس است دهان قهقهه جیب درید...
زور شور گریه ای می شد به خواب خواب می آرد بلی آواز آب بوی تحقیق از مقلد نشنوی کس نگیرد از گل کاغذ گلاب در بلند و پست دنیای اسیر کشتی ات بشکست از موجب سراب لازم هر کس بود طول امل هس...
خیال غنچه لعلی چو هوشم در سر است امشب می ام افشرده یاقوت گل در ساغر است امشب