غزل شمارهٔ ۱۸۶
در خوشاب را لبت سخت خوش آب می دهد نرگس مست را خطت خوب سراب می دهد رشوه به چشم مست تو نرگس تازه می برد باژ به زلف شست تو عنبر ناب می دهد دیده پرآب کرده ای رو که به دست غمزه ات هندوی
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
در خوشاب را لبت سخت خوش آب می دهد نرگس مست را خطت خوب سراب می دهد رشوه به چشم مست تو نرگس تازه می برد باژ به زلف شست تو عنبر ناب می دهد دیده پرآب کرده ای رو که به دست غمزه ات هندوی
عشقت آتش ز جان برانگیزد رستخیز از جهان برانگیزد باد سودات بگذرد بر دل زمهریر از روان برانگیزد خیل عشقت به جان فرود آید سیل خون از میان برانگیزد تا قیامت غلام آن عشقم که قیامت ز جان
پیش لب تو حلقه به گوشم بنفشه وار لب ها بنفشه رنگ ز تب های بیقرار زان خط و لب که هر دو بنفشه به شکرند وقت بنفشه دارم سودای بی شمار من چون بنفشه بر سر زانو نهاده سر زانو بنفشه رنگ تر
پیش صبا نثار کنم جان شکوفه وار کو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار ای مرد با شکوفه چه سازم طریق انس این بس مرا که دیده من شد شکوفه بار جانم شکوفه وار شکافان شد از هوس چون حجله شکوفه بر
کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت کار صعب آمد به همت برفزود گوی تیز آمد ز چوگان درگذشت در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت کی رسم در تو که ر