شمارهٔ ۱۱ - در صفت عشق و مدح شیخ الاسلام ناصر الدین ابراهیم
عشق بیفشرد پا بر نمط کبریا برد به دست نخست هستی ما را ز ما ما و شما را به نقد بی خودیی در خور است زانکه نگنجد در او هستی ما و شما چرخ در این کوی چیست حلقه درگاه راز عقل در این خطه ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
عشق بیفشرد پا بر نمط کبریا برد به دست نخست هستی ما را ز ما ما و شما را به نقد بی خودیی در خور است زانکه نگنجد در او هستی ما و شما چرخ در این کوی چیست حلقه درگاه راز عقل در این خطه ...
زندگی خفتگی است خاقانی خفته آگه به یک نفس گردد ایهنمه کارهای پهن و دراز تنگ و کوته به یک نفس گردد
هین که به میدان حسن رخش درافکند یار بیش بهاتر ز جان نعل بهایی بیار زیر رکابش نگر حلقه به گوش آسمان پیش عنانش ببین عاشیه کش روزگار از بس خون ها که ریخت غمزه سرتیز او عشق به انگشت پا...
خاقانی اگرچه راست پیوندی پیوند تو کژ نهاد نپسندد آری همه کژ ز راست بگریزد چون دال که با الف نپیوندد
دست صبا برفروخت مشعله نوبهار مشعله داری گرفت کوکبه شاخ سار ز آتش خورشید شد نافه شب نیم سوخت قوت از آن یافت روز خوش دم از آن شد بهار خامه ما نیست طلع چهره گشای بهار نایب عیسی است ما...
سپید کار سیه دل سپهر سبز نمای کبود سینه و سرخ اشک و زرد رویم کرد بماند رنگش چون داغ گاز ران بر من مگر مرا ز خم رنگرز برون آورد
الصبوح الصبوح کامد کار النثار النثار کامد یار کاری از روشنی چو آب خزان یاری از خرمی چو باد بهار چرخ بر کار و یار ما به صبوح می کند لعبتان دیده نثار جام فرعونی اندرآر که صبح دست موس...
مبر ای خواجه آب خاقانی که زوال آب عمر تو ببرد هرکه برگش دهد شکستن دل بشکند شاخ عمر و بر نخورد چون به نیکان کسی بد اندازد بدش افتد چو نیک درنگرد رگ چشم حیا کسی که برید رگ جان بقاش ا...
دیده بانان این کبود حصار روز کورند یا اولی الابصار چون جهانی ز خندقی است گلین کآتشین خندق است گرد حصار رخش همت برون جهان چو مسیح زین پل آبگون آتش بار ای ز پرگار امر نقطه کل نتوانی ...
خاقانی را مپرس کز غم ایام چگونه می گذارد وامی که ازین دو رنگ برداشت از کیسه عمر می گذارد جوجو ستد آنچه دادش ایام خرمن خرمن همی سپارد نی در بن ناخنش زد اندوه تا نیشکر طرب نگارد چون ...
بخ بخ ای بخت و خه خه ای دلدار هم وفادار و هم جفا بردار من تو را زان سوی جهان جویان تو بدین سو سرم گرفته کنار طفل می خواندمت زهی بالغ مست می گفتمت زهی هشیار من تو را طفل خفته چون خو...
کو دلی کانده کسارم بود و بس از جهان زو بوده ام خشنود و بس مرغ دیدی کو رباید دانه را محنت این دل هم چنان بربود و بس من ز چرخ آبگون نان خواستم او جگر اجری من فرمود و بس چرخ بر من عید...
با آینه ضمیر مخدوم خواهد که نفس زند نیارد مجد الدین افتخار اسلام که اسلام بدو تفاخر آرد بحری است نهنگ سار کلکش کالا گهر از دهن نبارد در ظلمت حال خاطر اندوه با نور خیال او گسارد پر ...
سر سخنان نغز خاقانی از خواجه شنو که علمش او دارد از تشنه بپرس ارز آب ایرا ارز او داند که آرزو دارد
صدری که قدر کان شکند گوهر سخاش بحری که نزل جان فکند پیکر سخاش صدر سخی که لازم افعال اوست بذل این اسم مشتق است هم از مصدر سخاش هارون صدر اوست فلک ز آن که انجمش هر شب جلاجل کمر است ا...
دلت خاقانیا زخم فلک راست که آن چوگان جز این گویی ندارد ز جیب مه قواره ات زیبد از سحر که بابل چون تو جادویی ندارد ازین هر هفت کرده هفت دختر چو طبعت چرخ بانویی ندارد خرد بوسد سر کلکت...
صبح از حمایل فلک آهیخت خنجرش کیمخت کوه ادیم شد از خنجر زرش هر پاسبان که طره بام زمانه داشت چون طره سر بریده شد از زخم خنجرش صبح از صفت چویوسف و مه نیمه ترنج بکران چرخ دست بریده برا...
در عجم کیست کو چو طفل عرب طوق تو در گلو نمی دارد همتت در جهان نمی گنجد هفت دریا سبو نمی دارد آفتابی است تیغ تو که غروب جز به مغز عدو نمی دارد آنکه فیض دو دست تو بشنید چارجوی از دو ...
سر حد بادیه است روان پاش بر سرش جان را حنوط کن ز سموم معطرش گوگرد سرخ و مشک سیه خاک و باد اوست باد بهشت زاده ز خاک مطهرش ناف زمی است کعبه مگر ناف مشک شد کاندر سموم کرد اثر مشک اذفر...
خاقانیا به سوک خراسان سیاه پوش که اصحاب فقه گرد سوادش سپاه برد عیسی به حکم رنگرزی بر مصیبتش نزدیک آفتاب لباس سیاه برد دهر از سر محمد یحیی ردا فکند گردون ز فرق دولت سنجر کلاه برد
اینک مواقف عرفات است بنگرش طولش چو عرض جنت و صد عرض اکبرش دهلیز دار ملک الهی است صحن او فراش جبرییلش و جاروب شهپرش نوار لله از تف نفس و آه مشعلش حزب الله از صف ملک و انس لشکرش پوشن...
من که خاقانیم آزاددلم که خرد قاید رای است مرا بیش جان را نکنم زنگ زده کاینه عیب نمای است مرا هم فراغ است کز آیینه جان صیقل زنگ زدای است مرا نکنم مدح سرایی به دروغ که زبان صدق سرای ...
ای صفت زلف تو غارت ایمان ما عشق جهان سوز تو بر دل ما پادشا بر در ایوان توست پای شکسته خرد بر سر میدان توست دست گشاده هوا صد لطف از کردگار وز لب تو یک سخن صد ستم از روزگار وز دل تو ...
جفاست از تو جواب سؤال خاقانی سؤال را ز تو تا کی جواب باشد سرد جواب سرد فرستی شفای دل ندهد شفا چگونه دهد چون گلاب باشد سرد