شمارهٔ ۵۹ - در وصول ده شتر از امیر الحاج
میر چون هفت بیت من خوانده است ده شتر بارگیر فرموده است با نه افلاک همبرند مرا این ده اشتر که میر فرموده است

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
میر چون هفت بیت من خوانده است ده شتر بارگیر فرموده است با نه افلاک همبرند مرا این ده اشتر که میر فرموده است
کبوتر حرم آمد ز کعبه سعدا بشاره داد چو دلاله عروس سبا چو هدهدی که سحر خاست بر سلیمان وار مبشر دم صبح آمد و برید صبا
خنده سر به مهر زد دم صبح الصبوح ای حریف محرم صبح ناف شب سوخت تف مجمر روز گوی زر یافت جیب ملحم صبح به سر تازیانه زرین شاه گردون گرفت عالم صبح صبح شد مریم آفتاب مسیح قطره ژاله اشک مر...
این جان ز دام گلخن تن درگذشتنی است وین دل به بام گلشن جان برگذشتنی است ای پیر عاشقان که در این چنبری گرو چون طفل غازیانت ز چنبر گذشتنی است صبح خرد دمید در این خواب گاه غول بختی فرو...
ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لا لا در چهار بالش وحدت کشد تو را جولانگه تو زان سوی الاست گر کنی هژده هزار عالم ازین سوی لا رها از عشق ساز بدرقه پس هم به نور عشق از تیه لا به منزل ال...
به ماه چارده می ماند آن بت که اکنون چارده سالش رسیده است مه نو کرد ماه چارده را به رنجی کز پی نه ماه دیده است
به فلک تخته در ندوخته اند چشم خورشید بر ندوخته اند کوه را در هوا نداشته اند شمس را بر قمر ندوخته اند دیده بانان بام عالم را پرده ها بر بصر ندوخته اند چرخ و انجم پلاس شام هنوز بر پر...
دوش بر گردون رنگی دگر آمیخته اند شب و انجم چو دخان با شرر آمیخته اند ماه نو ابروی زال زر و شب رنگ خضاب خوش خضاب از پی ابروی زر آمیخته اند نیشتر ماه نو و خون شفق و طشت فلک طشت و خون...
نسبت از علم گیر خاقانی که بقا شاخ علم را ثمره است علوی را که نیست علم علی نقش سود است هرچه بر شجره است عالم است از صف عباد الله جاهل از زمره هم الکفره است عقل عالم نه سغبه جهل است ...
مرد مسافر حدیث خانه کو گوید زان غرضش زن بود که بانوی خانه است بود مرا خانه ای نخست و دوم خوب نیست سوم خانه خوب اگرچه یگانه است گویی خاقانیا ز خانه خبر ده خانه من همچو چوبه زیر میان...
می و مشک است که با صبح برآمیخته اند یا بهم زلف و لب یار درآمیخته اند صبح چون خنده گه دوست شده است آتش سرد آتش سرد به عنبر مگر آمیخته اند یا نه بی سنگ و صدف غالیه سایان فلک صبح را غ...
هر سال اگر غلام خاقان بر میر خجند میر نامی است خاقانی اگرچه هست میری در پیش خجندیان غلامی است
دل های ما قرارگه درد کرده اند دار القرار بر دل ما سرد کرده اند این صد هزار نرگسه بر سقف این حصار رخسار ما چو نرگس نو زرد کرده اند در پیش آتشی که ز سنگ قضا جهد جان های ما نتیجه گوگر...
صبح خیزان کاستین بر آسمان افشانده اند پای کوبان دست همت بر جهان افشانده اند چون ز کار آب دیدند آب کار عاشقان آب می بر آتش دل هر زمان افشانده اند پیش از آن کز پر فشاندن مرغ صبح آید ...
کسی که از پس احمد روا بود مرسل بزرگوار امیر امام خاقانی است رسول شروان چون خوانی آن بزرگی را که در جهان سخن ملک او سلیمانی است رسول بازپسین را هزار گونه قسم به جان پاک عزیز رسول شر...
گنج دانش توراست خاقانی کار نادان به آب و رنگ چراست نام شاهی به شیر دادستند پس حلی بر تن پلنگ چراست هفت اندام ماهی از سیم است هفت عضو صدف ز سنگ چراست
گوییی کز عشق او یک شهر جان افشانده اند زر و سر بر عشوه آن عشوه دان افشانده اند بر امیدی کز شکر سازد لبش تسکین جان هم گلاب از دیده و هم ناردان افشانده اند آسمان پل بر سر آن خاکیان خ...
شکر انعام پادشا گفتن نتوان کان ورای غایت هاست راه شکرش به پای هرکس نیست که حدش زان سوی نهایت هاست گرچه انعام او مرا شکر است شکر او را ز من شکایت هاست
تا غبار از چتر شاه اختران افشانده اند فرش سلطانیش در برتر مکان افشانده اند شحنه نوروز نعل نقره خنگش ساخته است هر زری کاکسیر سازان خزان افشانده اند رسته چون یوسف ز چاه و دلو پیشش اب...
وبالت نه از سر نهفتن درست که از گوهر راز سفتن درست مگو راست بندیش خاقانیا همه آفت از راست گفتن درست
شب روان در صبح صادق کعبه جان دیده اند صبح را چون محرمان کعبه عریان دیده اند از لباس نفس عریان مانده چون ایمان و صبح هم به صبح از کعبه جان روی ایمان دیده اند در شکر ریزند ز اشک خوش ...
صاحبا نو به نو تحیت من پیش قابوس سرفراز فرست قطعه ای کز ثنا طرازیدم به جهان جوی دین طراز فرست پیش خوان پایه سلیمانی سخن مور گرم تاز فرست نزد محمود شاه هند گشای قصه هندوی ایاز فرست ...
تا خیال کعبه نقش دیده جان دیده اند دیده را از شوق کعبه زمزم افشان دیده اند عشق برکرده به مکه آتشی کز شرق و غرب کعبه را هر هفت کرده هفت مردان دیده اند هم بر آن آتش ز هند و چین و بغد...
کسرای عهد بین که در ایوان نو نشست خورشید در نطاق شبستان نو نشست عنقا به باغ بخت و سلیمان به تخت عز با جاه نو رسید و به امکان نو نشست ادریس دین حدیقه فردوس تازه یافت رضوان ملک بر در...