غزل شمارهٔ ۳۱۶
ماه نو و صبح بین پیاله و باده عکس شباهنگ بر پیاله فتاده روز به شب کرده ای به تیرگی حال شب به سحر کن به روشنایی باده از پی آن تا حصار غم بگشایی جام سوار آمدو قنینه پیاده جعد نشان بر...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
ماه نو و صبح بین پیاله و باده عکس شباهنگ بر پیاله فتاده روز به شب کرده ای به تیرگی حال شب به سحر کن به روشنایی باده از پی آن تا حصار غم بگشایی جام سوار آمدو قنینه پیاده جعد نشان بر...
از زلف هر کجا گرهی برگشاده ای بر هر دلی هزار گره برنهاده ای در روی من ز غمزه کمان ها کشیده ای بر جان من ز طره کمین ها گشاده ای بر هرچه در زمانه سواری به نیکویی الا بر وفا و مهر کز ...
روی درکش ز دهر دشمن روی پشت برکن به چرخ کافر خوی مردمی از نهاد کس مطلب خرمی از مزاج دهر مجوی با بلاها بساز و تن درده کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی دود وحشت گرفت چهره عمر آب دیده بر...
زین تنگنای وحشت اگر باز رستمی خود را به آستان عدم باز بستمی گر راه بردمی سوی این خیمه کبود آن گه نشستمی که طنابش گسستمی ور دست من به چرخ رسیدی چنان که آه بند و طلسم او همه درهم شکس...
حصن جان ساز در جهان خلوت دو جهان ملک و یک زمان خلوت باک غوغای حادثات مدار چون تو را شد حصار جان خلوت ساقیت اشک و مطربت ناله شاهدت درد و میزبان خلوت خلوتی کن نهان ز سایه خویش تا کند...
غم بنیاد آب و گل چه خوری دم گردون مستحل چه خوری افسر عقل بایدت بر سر از سر آز خون دل چه خوری روی صافیت باید آینه وار همچون دندان شانه گل چه خوری سایه پرورد شد دل تو چو گل غم پرورده...
روز دانش به ازین بایستی آسمان مرد گزین بایستی رفته چون رفت طلب نتوان کرد چشم ناآمده بین بایستی پیش گاه ستم عالم را داور پیش نشین بایستی کیسه عمر سپردیم به دهر دهر غدار امین بایستی ...
ای دل ای دل هلاک تن کردی بس کن ای دل که کار من کردی سر من زان جهان همی آید که ره جان به پای تن کردی از سگان کی به زهره شیر که شکار آهوی ختن کردی شب مهتاب چون به سر بازی قصد خورشید ...
خاک بغداد در آب بصرم بایستی چشمه دجله میان جگرم بایستی سفر کعبه به بغداد رسانید مرا بارک الله همه سال این سفرم بایستی قدر بغداد چه داند دل فرسوده من بهر بغداد دلی تازه ترم بایستی ل...
شوریده کرد ما را عشق پری جمالی هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی زنجیر صبر ما را بگسست بند زلفی بازار زهد ما را بشکست عشق خالی با سرکشی که دارد خویی چه تندخویی الحق فتاد ما را حالی چه...
ای راحت جان ها به تو آرام جان کیستی دل در هوس جان می دهد تو دلستان کیستی ای گلبن نادیده دی اصل تو چه وصل تو کی با بوی مشک و رنگ می از گلستان کیستی ای از بتان دلخواه تو در حسن شاهنش...
ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستی وی ماه روزوش ز شبستان کیستی با لعل نیم ذره خندان چو آفتاب سایه نشین دیده گریان کیستی ای آیتی که سجده کنم چون رسم به تو گویی کز ایزد آمده در شان کیستی ...
ای ترک دلستان ز شبستان کیستی خوش دلبری ندانم جانان کیستی بس نادره نگاری بس بوالعجب بتی ما را بگو که لعبت خندان کیستی ای آنکه در صحیفه حسن آیتی شدی گویی کز ایزد آمده در شان کیستی ای...
کردی نخست با ما عهدی چنان که دانی ماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی راندی به گوش اول صد فصل دل فریبم و امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی آن لابه های گرمت ز اول بسوخت جانم زیرا که...
یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینی دلت بگرفت در خانه برون آ تا جهان بینی چو رفتی سوی بستان ها یکی بگذر به گورستان که گورستان همی گوید بیا تا دوستان بینی بسی بادام چشمانند به دا...
بخت بدرنگ من امروز گم است یارب این رنگ سواد از چه خم است دلدل دل ز سر خندق غم چون جهانم که بس افکنده سم است با من امروز فلک را به جفا آشتی نیست همه اشتلم است شد چو کشتی به کژی کار ...
زره زلف بر قبا شکنی آه در جان آشنا شکنی ببری آبسنگ ما کز دل سنگ سازی سبوی ما شکنی دست و ساعد گرفته دونان را بگذری بازوی وفا شکنی از سر عجب هر زمان با خود عهد بندی که عهد ما شکنی نن...
این چه شور است آخر ای جان کز جهان انگیختی گرد فتنه است اینکه از میدان جان انگیختی معجز حسن آشکارا کردی و پنهان شدی خوش نشستی چون قیامت در جهان انگیختی آتش از شرم تو چون گل در خوی خ...
جان بخشمت آن ساعت کز لب شکرم بخشی دانم که تو ز آن لب ها جانی دگرم بخشی تب هاست مرا در دل وان نیشکر اندر لب آری ببرد تب ها گر نیشکرم بخشی با تو به چنین دردی دل خوش نکنم حقا الا که ب...
تا بیش دلم خراب داری دل بیش کند ز جان سپاری ای کار مرا به دولت تو افتاد قرار بی قراری دل خوش کردم چنین که دانی تن دردادم چنان که داری یک ناخن کم نمی کنی جور تا خون دلم به ناخن آری ...
تب ها کشم از هجر تو شب های جدایی تب ها شودم بسته چو لب ها بگشایی با آنکه دل و جانم دانی که تو را اند عمرم به کران رفت و ندانم تو که رایی از غیرت عشق تو به دندان بگزم لب گر در دلم آ...
گلی از باغ وفا آمده ای خود خس و خار نما آمده ای هر کجا پای نهی گل روید تا ندانی ز کجا آمده ای ذره ذات تو خورشید لقاست بحری و قطره قضا آمده ای سایه خار تو سروستان است خرمن نشو و نما...
باز از کرشمه زخمه نو درفزوده ای درد نوم به درد کهن برفزوده ای کوتاه بود بر قدت ای جان قبای ناز که امروز پاره دگرش درفزوده ای در ساز ناز بود تو را نغمه های خوش این دم قیامت است که خ...
تا حلقه های زلف به هم برشکسته ای بس توبه های ما که به هم درشکسته ای گاه از ستیزه گوش فلک برکشیده ای گاه از کرشمه دیده اختر شکسته ای دانم که مه جبینی ای آسمان شکن اما ندانم آنکه چه ...