شمارهٔ ۵۳۱
امشب اندر بزم آن پرهیز فرما پادشاه دیده را ضبط نگه کار است و دل را ضبط آه از برای یک نگه بر روی آن عابد فریب می توان رفتن به زیر بار یک عالم گناه بسته چشم آن بت ز من اما کجا آن شوخ
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
امشب اندر بزم آن پرهیز فرما پادشاه دیده را ضبط نگه کار است و دل را ضبط آه از برای یک نگه بر روی آن عابد فریب می توان رفتن به زیر بار یک عالم گناه بسته چشم آن بت ز من اما کجا آن شوخ
باز برخاسته از دشت بلا گرد سپاه آرزو سایه سپه فتنه جنبت کش شاه زده بر قلب سپاهی و دلیل است برین وضع دستارو سراسیمگی پر کلاه کم نگاه است ز بس حوصله اما دارد پادشاهانه نگاهی به دل چن
از نسیم آن خطم در حیرت از صنع اله کز گل انسان برآورد این عبیرافشان گیاه شوق بر صبر این سپه بگماشتی گر داشتی او عنان عشوه خود من عنان دل نگاه چون به دل بردن درآید دلبر سیمین بدن از
زهی کرشمه تو را سرمه سای چشم سیاه دو عالمت نگرستن بهای چشم سیاه دو حاجب تو کمین گاه لشگر فتنه سپرده اند به آن گوشه های چشم سیاه هزار چشم چو نرگس نهاده اند بتان که بنگری و شوندت فدا
یار از جعد سمن سا مشک بر گل ریخته یاسمن را باغبان بر پای سنبل ریخته از لطافت گشته عنبر بیز و مشک افشان هوا یا صبا گرد از خم آن زلف و کاکل ریخته تاب کاکل داده و افکنده سنبل را به تا