بخش ۶۰ - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ میزد کی باز کن ببین کی چه میبری آنگه ببر
یک فقیهی ژنده ها در چیده بود در عمامه خویش در پیچیده بود تا شود زفت و نماید آن عظیم چون در آید سوی محفل در حطیم ژنده ها از جامه ها پیراسته ظاهرا دستار از آن آراسته ظاهر دستار چون ح
