بخش ۱۳۶ - رجوع به تتمه حکایت خلیل الرحمن
چونکه گفتند این سخن را قدسیان گفت با ایشان سخن حی جهان تن اگر چه زاده ی خاک و گل است جان او از صقع عزت نازل است گر تنش از عالم سفلی بود جان او از ذروه ی اعلی بود گر مخمر شد تنش از ...

حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی متخلص به صفایی (زادهٔ ۱۴ جمادیالثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه.ق – درگذشته ۱۲۴۵ قمری) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر دورهٔ قاجار بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چونکه گفتند این سخن را قدسیان گفت با ایشان سخن حی جهان تن اگر چه زاده ی خاک و گل است جان او از صقع عزت نازل است گر تنش از عالم سفلی بود جان او از ذروه ی اعلی بود گر مخمر شد تنش از ...
طاعت من نی ز شوق جنت است نی ز بیم آتش پر وحشت است از عبادت نی طمع دارم نه بیم هرچه می خواهی بکن ما از توایم گر ببخشی ور بسوزانی رواست نی کسی را جرأت چون و چراست بنده را با این کن و...
قبله هفتم به راهی می گذشت از جمالش گشته روشن شهر و دشت بر در یک خانه افتادش گذار خانه ای بس عالی و محکم حصار دید تا چرخ نهم از آن سرای های و هوی رقص و بانگ نوش و نای از سماع چنگ و ...
لیک می باید زمین از شوره پاک هم نظر باید ز مهر تابناک تخم اگر در شوره زاران کاشتی بالله ار یک حبه زان برداشتی ور بریزی تخم را در سایه ای نی از آن سودی بری نه مایه ای معجز احمد که م...
الغرض آن خر به صحرا اوفتاد دیده حسرت به هر سو می گشاد ناگهان گرگی ز گرد ره رسید اندر آن صحرا خری افتاده دید نعره شادی برآورد از جگر کای دو دیده طالع میمون نگر کوکبت اکنون برآمد از ...
دید موسی کافری اندر رهی پیره گبری کافری و گمرهی گفت ای موسی از این ره تا کجا می روی و با که داری مدعا گفت موسی می روم تا کوه طور می روم تا لجه ی دریای نور می روم تا راز گویم با خدا...
چون شنید آن مرد عارف این سخن راست آمد نزد شیخ مؤتمن آب در چشم و تبسم در دهان دل پر از سوز و زبان شکرفشان شیخ گفت او را که ای کافر نهاد آن تویی کت نیست تصدیق معاد باورت ناید ز سوز و...
چون قبولش کرد آن سلطان راد افسر فقرش به تارک برنهاد پا برهنه چون برآمد از سرای با قدمها گفت کی فرخنده پای موزه و نعلینت از این پس حرام بعد از این بردار بی نعلین گام پا برهنه راه پی...
از برای اهل قرب بارگاه هست آن را طاعت و این را گناه زانکه بیند آن نبیند آنچه این شاه را بیند به خود هرجا قرین آن بود در بزم و این بیرون در این بر شاه وز شه این بی خبر آنچه در بیرون...
حق تعالی گفت با روح الامین هین برو اخلاص ابراهیم بین هین برو او را بفرما امتحان امتحانش کن به پیدا و نهان داده بود او را خداوند احد گوسفند و گاو بی حد و عدد چارصد سگ با قلاده زرنگا...
اکثرا اهل بهشتند ابلهان ابلهان اینجا و آنجا از شهان ابلهان در کار و بار این جهان زیرک و دانا بهر راز نهان ابلهان اما به نزد این خران عاقل و زیرک به پیش دیگران عقل ما را سوی بیعقلی ...
کو همه در راه یار ایثار کرد هم تن و هم جان فدای یار کرد چون شنید از جبرییل او نام دوست آمدش در گوش جان پیغام دوست گفت وه وه از کجا بود این نوا تا تن و جان را کنم بر آن فدا کیست این...
کاخ سلطان چون سیاستگه بود پیش مجرم بدتر از صد چه بود با هزاران طبل و کوس و کبر و باد سوی انسانی گرایید ای جماد اندرین گنبد درافکند از غرور دور باش و هایهوی و عرو عور بین چگونه گفت ...
این فنای بنده در مولا بود این فنا از صد لقا اولی بود این عدم باشد ره کوی بقا فهم آن خواهی برو تا کربلا شهسواران بین در آنجا در مصاف گرد شادروان عزت در طواف بسته احرام حریم کوی یار ...
این نه معنی فنا فی الله بود هرکسی با این فنا همراه بود بلکه آن باشد که این گردد عیان بر تو چون خورشید اندر آسمان خویش را بینی چراغی کور کور بل فزونتر پیش آن تابنده هور نی چه آن دید...
کودکی را بود نانی با عسل دیگری را نان تنها در بغل در عسل او را طمع آمد پدید دست خود را سوی آن کودک کشید کی برادر ای تو از نسل کرام نان تنها چون خورم من بر دوام زین عسل بخشی مرا هم ...
همچو اختر روز کاندر آسمان نی ز جرم و نی ز نور آن نشان گفت با کیوان یکی ایوان نشین کای در ایوان فلک مسند گزین ای ز نورت چرخ هفتم راضیا هفت گردون از بهایت بابها بینمت شبها در این نیل...
ای خدا ای هم تو پیدا هم نهان هم مکانها از تو پر هم لامکان نی ز تو جایی پر و نی خالی است وصف تو از این و از آن قالی است ای منزه از چه و از چون بری هرچه گویم تو از آن بالاتری پاکی از...
این فنا نبود مقام هرکسی مسند سلطان کجا و هر خسی این فناء اهل قربست و وصول چون شدی واصل تورا یابد حصول مخلصین را هم فناء دیگرست زان فناشان تاج عزت بر سر است این فنا را خود بود در نز...
هیچ می دانی چه باشد نیستی نیستی خود را بدان تا کیستی نیستی چبود همه نقصان تو عجز و جهل و حاجت و خذلان تو ضعف و بیم و ناتوانی و قصور حیرت و تردید و تشویش و فتور جمله ی اینها تویی ای...
آن یکی با ماه آمد در جدال کی تو شمع بزم گردون ماه و سال ای سپه سالار بزم اختوران ای تمام اختورانت چاکران ای چراغ خلوت اهل یقین ای زمان را مشعل افروز زمین از تو شبها یکجهانی روشنست ...
ای خدا ای نوربخش هر ظلم از تو پیدا هرچه پنهان در عدم انتظام کشور هستی ز تو هم بلندی از تو هم پستی ز تو هرچه هست از توست وز تو هرچه هست آنچه غیر از توست آن هیچست و پست پرتوی از نور ...
دید خیکی پر فتاده روی آب می برد آبش بهرسو با شتاب می رود گاهی به بالا گه به زیر گفت با همره که رختم را بگیر تا برآرم من از این آب و جل این یکی خیک پر از شهد و عسل شد برهنه پس به در...
مر محبین را فنای ثالث است دوستی هم این فنا را باعث است این فنا گشتن بود از بهر دوست سر نهادن پیش لطف و مهر دوست ذات و وصف فعل خود کردن فدا بهر ذات و وصف فعل کبریا هر دو عالم در ره ...