قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۸
ای خردمند و هنر پیشه و بیدار و بصیر کیست از خلق به نزدیک تو هشیار و خطیر گر خطیر آن بودی که ش دل و بازوی قوی است شیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر ور به مال اندر بودی هنر و فضل و خط...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
ای خردمند و هنر پیشه و بیدار و بصیر کیست از خلق به نزدیک تو هشیار و خطیر گر خطیر آن بودی که ش دل و بازوی قوی است شیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر ور به مال اندر بودی هنر و فضل و خط...
ای یار سرود و آب انگور نه یار منی به حق والطور معزول شده است جان ز هرچه داده است بر آنت دهر منشور می گوی محال ز آنکه خفته باشد به محال و هزل معذور نگشاید نیز چشم و گوشم رنگ قدح و ت...
پادشا بر کام های دل که باشد پارسا پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزو کآرزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا پادشا گشت آرزو بر تو ز بی باکی تو جان و دل بایدت...
هشیار باش و خفته مرو تیز بر ستور تا نوفتد ستور تو ناگه به جر و لور موری تو و فلک به مثل زنده پیل مست دارد هگرز طاقت با پیل مست مور شور است آب او ننشاندت تشنگی گر نیستی ستور مخور آب...
برآمد سپاه بخار از بحار سوارانش پر در کرده کنار رخ سبز صحرا بخندید خوش چو بر وی سیاه ابر بگریست زار گل سرخ بر سر نهاد و ببست عقیقین کلاه و پرندین ازار بدرید بر تن سلب مشک بید زجور ...
نگه کن زده صف دو انبوه لشکر یکی را یکی ایستاده برابر نه آن جای این را نه این جای آن را بگردند هردو به هردو صف اندر به دو سوی صف دو برادر مبارز ابا هر یکی پنج فرزند در خور رسولی شغب...
پند بدادمت من ای پور پار چون بگزیدی تو بر آن نور نار غره مشو گرچه نیابد همی بی تو نه بهرام و نه شاپور پار پشت گران بار تو اکنون شده است کامدت از بلخ و نشابور بار خانه معموری و مار ...
نشنوده ای که دید یکی زیرک زردآلوی فگنده به کو اندر چو یافتش مزه ترش و ناخوش وان مغز تلخ باز بدو اندر گفتا که هر چه بود به دلت اندر رنگت همی نمود به رو اندر
ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز روز ناز تو گذشته است بدو نیز مناز ناز دنیا گذرنده است و تو را گر بهشی سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز گر بدان ناز تو را باز نیاز است امروز آن...
ای تو را آروزی نعمت و ناز آز کرده عنان اسپ نیاز عمرت از تو گریزد از پس آز تو همی تاز در نشیب و فراز بر در بخت بد فرود آید هر که گیرد عنان مرکبش آز چونکه سوی حصار خرسندی نستانی ز شا...
کسی پر خانه دشتی دید هرگز نه دیوار و نه در بل پست و موجز دو لشکر صف زده در خانه هاشان پس هر لشکری یکی مجاهز وزیر و شاه و پیلان و سواران ستاده بر طرف ها دو مبارز پیاده با سواران جمل...
ای خداوند این کبود خراس صد هزاران تو را ز بنده سپاس که به آل رسول خویش مرا برهاندی از این رمه نسناس تا متابع بوم رسول تو را نروم بر مراد خویش و قیاس هم مقصر بوم به روز و به شب به س...
ای بسته ی خود کرده دل خلق به ناموس ز اندیشه تو را رفته به هر جانب جاسوس اثبات یقین تو به معقول چه سود است چون نیست یقین نفی گمان تو به محسوس تا چند سخن گویی از حق و حقیقت آب حیوان ...
خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را از گفتن ناخوب نگه دار زبان را گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیز تا سود به یک سو نهی از بهر زیان را گفتار به عقل است که را عقل ندادند مر گاو و خر و ...
مرد را خوار چه دارد تن خوش خوارش چون تو را خوار کند چون نکنی خوارش هر که او انده و تیمار تو را کوشد تو بخیره چه خوری انده و تیمارش تن همان خاک گران سیه است ار چند شاره زربفت کنی قر...
ای متحیر شده در کار خویش راست بنه بر خط پرگار خویش خرد شکستی به دبوس طمع در طلب تا و مگر تار خویش در طلب آنچه نیامد به دست زیر و زبر کردی کاچار خویش خیره بدادی به پشیز جهان در گران...
پشتم قوی به فضل خدای است و طاعتش تا دررسم مگر به رسول و شفاعتش پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش با آل او روم سوی او هیچ باک نیست برگیرم از منافق ناکس شناع...
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش به بستان جامه زربفت بدریدند خوبانش منقش جامه هاشان را که شان پوشید فروردین فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش همانا با خزان گل را به ب...
نگذاشت خواهد ایدرش بر رغم او صورت گرش جز خاک هرگز کی خورد آن را که خاک آمد خورش فرزند این دهر آمده است این شخص منکر منظرش چون گربه مر فرزند را می خورد خواهد مادرش کردند وعده ش دیگر...
صعب تر عیب جهان سوی خرد چیست فناش پیش این عیب سلیم است بلاها و عناش گر خردمند بقا یافتی از سفله جهان همه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش فتنه ز آن است برو عامه که از غفلت و جهل سوی او...
چون گشت جهان را دگر احوال عیانیش زیرا که بگسترد خزان راز نهانیش بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد بیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش تا زاغ به باغ اندر بگشاد فصاحت بر بست زبان از طرب لحن غو...
گردش این گنبد و مکر و دهاش گرد بر آرد همی از اولیاش کینه نجوید مگر از دوستان برچه نهادی تو الهی بناش گرچه جفا دارد با عاقلان زشت نگویند ز بهر تراش هر که مرو را کند این دردمند کرد ن...
بفریفت این زمان چو آهرمنش تا همچو موم نرم کند آهنش هرکو به گرد این زن پرمکر گشت گر ز آهنست نرم کند گردنش گر خیر خیر کرد نخواهی ستم بر خویشتن حذر کن ازین بد کنش این دهر بی وفا که نز...
وبال است بر مرد عمر درازش چو عمر درازش فزود اندر آزش سوی چشمه شوربختی شتابد کرا آز باشد دلیل و نهازش هر آن ناز کغاز او آز باشد مدارش به ناز و مخوان جز نیازش به نازی کزو دیگری رنجه ...