قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۱
به راه دین نبی رفت ازان نمی یاریم که راه با خطر و ما ضعیف و بی یاریم چو روز دزد ره ما گرفت اگر به سفر بجز به شب نرویم ای پسر سزاواریم ازین به سان ستاره به روز پنهانیم ز چشم خلق و ب...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
به راه دین نبی رفت ازان نمی یاریم که راه با خطر و ما ضعیف و بی یاریم چو روز دزد ره ما گرفت اگر به سفر بجز به شب نرویم ای پسر سزاواریم ازین به سان ستاره به روز پنهانیم ز چشم خلق و ب...
بسی رفتم پس آز اندر این پیروزه گون پشکم کم آمد عمر و نامد مایه آز و آرزو را کم فرو بارید مروارید گرد این سیه دیبا که بر دو عارض من بست دست بی وفا عالم به مروارید و دیبا شاد باشد هر...
گر مستمند و با دل غمگینم خیره مکن ملامت چندینم زیرا که تا به صبح شب دوشین بیدار داشت بادک نوشینم حیران و دل شکسته چنین امروز از رنج وز تفکر دوشینم زنهار ظن مبر که چنین مسکین اندر ف...
دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم زایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دل عیبم نکرد هیچ کسی هر کجا شدم گاهی ز درد عشق پس خوب چهرگان گاهی ز حرص مال پس کیمیا ...
از بهر چه این کبود طارم پر گرد شده است باز و مغتم زیرا که درو خزان به زر آب بر دشت نبشت سبز مبرم گشت آب پر از تم و کدر صاف گر گشت هوای صاف پرتم ور گشت شمیده گلبن زرد داده است به سی...
ای بار خدای و کردگارم من فضل تو را سپاس دارم زیرا که به روزگار پیری جز شکر تو نیست غمگسارم جز گفتن شعر زهد و طاعت صد شکر تو را که نیست کارم توفیق دهم برانکه در دل جز تخم رضای تو نک...
ای شسته سر و روی به آب زمزم حج کرده چومردان و گشته بی غم افزون زچهل سال جهد کردی دادی کم و خود هیچ نستدی کم بسیار بدین و بدان به حیلت کرباس بدادی به نرخ مبرم تا پاک شد اکنون ز تو گ...
ای عجب ار دشمن من خود منم خیره گله چون کنم از دشمنم دشمن من این تن بد مهر مست کرده گره دامن بر دامنم وایم از این دشمن بدخو که هیچ زو نشود خالی پیراهنم جامه بدرند از اعدا و آنک جامه...
پانزده سال برآمد که به یمگانم چون و از بهر چه زیرا که به زندانم به دو بندم من ازیرا که مر این جان را عقل بسته است و به تن بسته دیوانم چه عجب گر ننهد دیو مرا گردن سروری اش چه کنم من...
آن چیست یکی دختر دوشیزه زیبا از بوی و مزه چون شکر و عنبر سارا زو بوسه بیابی اگر او را بزنی کارد هر چند تو با کارد بوی آن تن تنها چون کارد زدیش آنگه پیش تو بیفتد مانند دو کاسه که بو...
این چه خلق و چه جهان است ای کریم کز تو کس ر امی نبینم شرم و بیم راست کردند این خران سوگند تو پرکنی زینها کنون بی شک جحیم وان بهشتی با فراخی ی آسمان نیست آن از بهر اینها ای رحیم زان...
از من برمید غمگسارم چون دید ضعیف و خنگ سارم گرد در من همی نیارد گشتن نه رفیقم و نه یارم زین عارض همچو پر شاهین شاید که حذر کند شکارم نشناخت مرا رفیق پارین زیرا که چنین ندید پارم چو...
من چو نادانان بر درد جوانی ننوم که در این درد نه من باز پسینم نه نوم پیری ای خواجه یکی خانه تنگ است که من در او را نه همی یابم هر سو که شوم بل یکی چادر شوم است که تا بافتمش نه همی ...
اگر بر تن خویش سالار و میرم ملامت همی چون کنی خیر خیرم چه قدرت رود بر تن منت ازان پس نه من همچو تو بنده چرخ پیرم اسیرم نکرد این ستمگاره گیتی چو این آرزو جوی تن گشت اسیرم چو من پادش...
گر تویی ای چرخ گردان مادرم چون نه ای تو دیگر و من دیگرم ای خردمندان که باشد در جهان با چنین بد مهر مادر داورم چونکه من پیرم جهان تازه جوان گر نه زین مادر بسی من مهترم مشکلی پیش آمد...
اگر با خرد جفت و اندر خوریم غم خور چو خر چندو تاکی خوریم سزد کز خری دور باشیم ازانک خداوند و سالار گاو و خریم اگر خر همی کشت حالی چرد چرا ما نه از کشت باقی چریم چه فضل آوریم ای پسر...
من دگرم یا دگر شده است جهانم هست جهانم همان و من نه همانم تاش همی جستم او به طبع همی جست از من و من زو کنون به طبع جهانم پس نه همانم من و جهان نه همان است زانکه جهان چون من است من ...
از صحبت خلق دل گسستم اندیشه ندیم دل بسستم در آب نمیدی آن ردا را کش طمع طراز بود شستم چون سایه جهان پس من آمد چون دید که من ازو بجستم جوینده جسته گشت از من می جست چو من همیش جستم وا...
دوش تا هنگام صبح از وقت شام برکف دستم ز فکرت بود جام آمد از مشرق سپاه شاه زنگ چون شه رومی فروشد سوی شام همچو دو فرزند نوح اند ای عجب روز همچون سام و تیره شب چو حام شب هزاران در در ...
ای دل و هوش و خرد داده به شیطان رجیم روی بر تافته از رحمت رحمان رحیم دل چون بحر تو در معصیت و نرم چو موم سنگ خاراست گه معذرت و تنگ چو میم نتوانی که کنی بر سخن حق تو مقام زانکه فتنه...
به چه ماند جهان مگر به سراب سپس او تو چون دوی به شتاب چون شدستند خلق غره بدو همه خرد و بزرگ و کودک و شاب زانکه مدهوش گشته اند همه اندر این خیمه چهار طناب گر ندیدی طناب هاش ببین جمل...
از دهر جفا پیشه زی که نالم گویم ز که کرده است نال نالم با شست و دو سالم خصومت افتاد از شست و دو گشته است زار حالم مالی نشناسم ز عمر برتر شاید که بنالم ز بهر مالم یک چند جمالم فزون ...
شاید که حال و کار دگر سان کنم هرچ آن به است قصد سوی آن کنم عالم به ماه نیسان خرم شده است من خاطر از تفکر نیسان کنم در باغ و راغ دفتر دیوان خویش از نثر و نظم سنبل و ریحان کنم میوه و...
عقل چه آورد ز گردون پیام خاصه سوی خاص نهانی ز عام گفت چو خورد نیست فلک را قرار نیست درو نیز شما را مقام وام جهان است تو را عمر تو وام جان بر تو نماند دوام دم بکشی بازدهی زانکه دهر ...