قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳
ای تن تیره اگر شریفی اگر دون نبسه گردونی و نبیره گردون نیست به نسبت بس افتخار که هرگز نبسه گردون دون نبود مگر دون آنکه شریف است همچو دون نه به ترکیب از رگ و موی است و استخوان و پی ...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
ای تن تیره اگر شریفی اگر دون نبسه گردونی و نبیره گردون نیست به نسبت بس افتخار که هرگز نبسه گردون دون نبود مگر دون آنکه شریف است همچو دون نه به ترکیب از رگ و موی است و استخوان و پی ...
ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمن چون نگویی که چه افتاد تو را با من نرم کرده ستیم و زرد چو زردآلو قصد کردی که بخواهیم همی خوردن اینکه شد زرد و کهن پیرهن جان است پیرهن باشد جان را و خرد ر...
مر جان مرا روان مسکین دانی که چه کرد دوش تلقین گفتا چو ستور چند خسپی بندیش یکی ز روز پیشین بنگر که چه کرده ای به حاصل زین خوردن شور و تلخ و شیرین بسیار شمرد بر تو گردون آذارو دی و ...
ای شده مشغول به کار جهان غره چرایی به جهان جهان پیگ جهانی تو بیندیش نیک سخره گرفته است تو را این جهان از پس خویشت بدواند همی گه سوی نوروز و گهی زی خزان گر تو نه دیوی به همه عمر خوی...
کمیت سخن را ضمیر است میدان سوارش چه چیز است جان سخن دان خرد را عنان ساز و اندیشه را زین بر اسپ زبان اندر این پهن میدان به میدان خویش اندر اسپ سخن را اگر خوب و چابک سواری بگردان به ...
بر جستن مراد دل ای مسکین چوگانت گشت پشت و رخان پرچین بسیار تاختی به مراد اکنون زین مرکب مراد فرو نه زین تا کی کشی به ناز و گشی دامن دامن یکی زناز و گشی برچین یاد آمد آنچه منت بگفتم...
ز من معزول شد سلطان شیطان ندارم نیز شیطان را به سلطان سرم زیرش ندارم مر مرا چه اگر بر برد شیطان سر به سرطان همی دانم که گر فربه شود سگ نه خامم خورد شاید زو نه بریان نگوید کس که ناک...
بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب کارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب گشت بر من روز و شب چندانکه گشت از گشت او موی من مانند روز و روی تو مانند شب ای پسر گیتی زنی رعناست بس غرچه ...
حکمتی بشنو به فضل ای مستعین پاک چون ماء معین از بومعین چون بهشتت کی شود پر نور دل تا درو ناید ز حکمت حور عین دل به حورالعین حکمت کی رسد تا نگردد خالی از دیو لعین دل خزینه علم دین آ...
که پرسد زین غریب خوار محزون خراسان را که بی من حال تو چون همیدونی چو من دیدم به نوروز خبر بفرست اگر هستی همیدون درختانت همی پوشند مبرم همی بندند دستار طبرخون نقاب رومی و چینی به نی...
بشنو که چه گوید همیت دوران پیغام ازین چرخ گرد گردان زین قبه پر چشمهای بیدار زین طارم پر شمع های رخشان این سبز بیابان که چون شب آید پر لاله شود همچو باغ نیسان وین بحر بی آرامش نگون ...
چرخ پنداری بخواهد شیفتن زان همی پوشد لباس پر درن شاخ را بنگر چو پشت دل شده برگ را بنگر چو روی ممتحن ابر آشفته برآمد وز دمن بوستان پرگشت از اطلال و دمن زیر میغ تیره قرص آفتاب چون نش...
دیر بماندم در این سرای کهن من تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن خسته ازانم که شست سال فزون است تا به شبانروزها همی بروم من ای به شبان خفته ظن مبر که بیاسود گر تو بیاسودی این زمانه ز گشتن ...
امهات و نبات با حیوان بیخ و شاخند و بارشان انسان بار مانند تخم خویش بود سر بیابی چو یافتی پایان چون سخن گوی بود آخر کار جز سخن چون روا بود ساران تخم ما بی گمان سخن بوده است خوبتر ز...
ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن خون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن همچو نخچیران دنیدی سوی دانش دن کنون نیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب ت...
در دلم تا به سحرگاه شب دوشین هیچ نارامید این خاطر روشن بین گفت بنگر که چرا می نگرد گردون به دو صد چشم در این تیره زمین چندین خاک را قرصه خورشید همی درزد روز تا شام به زر آب زده ژوپ...
چه گویی ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان به دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی چه گفتند این و آن هر دو چه چیز است این چه چیز است آن گر...
تا کی کنی گله که نه خوب است کار من وز تیر ماه تیره تر آمد بهار من چون بنگری که شست بدادی به طمع شش نوحه کنی که وای گل و وای خار من چون من ز بهر مال دهم روزگار خویش آید به مال باز ب...
ای شب تازان چو ز هجران طناب علت خوابی و تو را نیست خواب مکر تو صعب است که مردم ز تو هست در آرام تو خود در شتاب هرگز ناراست جز از بهر تو چرخ سر خویش به در خوشاب تو چو یکی زنگی ناخوب...
درد گنه را نیافتند حکیمان جز که پشیمانی ای برادر درمان چیست پشیمانی آنکه باز نگردد مرد به کاری کزان شده است پشیمان نیست پشیمان دلت اگر تو بر آنی تات چه گوید فلان فقیه و بهمان قول ف...
چند کنی جای چنین به گزین چون نروی سوی سرایی جز این چند نشینی تو که رفتند پاک همره و یارانت هلا برنشین چند کنی صحبت دنیا طلب صحبت یاری به ازین کن گزین مهر چنین خیره چه داری برانک بر...
این گنبد پیروزه بی روزن گردان چون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان من خانه نه دیدم نه شنیدم به جز این نیز یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان ناگاه گلستانش پدید آرد گلها چون گشت بیابا...
ای شده مفتون به قول های فلاطون حال جهان باز چون شده است دگرگون پاره که کرد و به زعفران که فرو زد قرطه گلبن به باغ و مفرش هامون گر نه هوا خشمناک و تافته گشته است گرم چرا شد چنین چو ...
بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان تا چونکه سال و ماه دوانند هردوان من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود با کاروان رباط کسی هر دوان دوان از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود آگاه نیست بیشتر ...