بخش ۱۸ - قول هفدهم- اندر قول و کتابت خدای سبحانه
بر عقب اثبات مبدع حق – پس از آنکه سخن اندر لطایف و کثایف گفته شده است – سخن گوییم اندر قول و کتابت خدای تعالی از بهر آنکه اندر کتاب خدای تعالی آیات بسیار است اندر اثبات قول خدای تع...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
بر عقب اثبات مبدع حق – پس از آنکه سخن اندر لطایف و کثایف گفته شده است – سخن گوییم اندر قول و کتابت خدای تعالی از بهر آنکه اندر کتاب خدای تعالی آیات بسیار است اندر اثبات قول خدای تع...
شکستن سرب الماس و سنگ و آهن کس چه علت است مر این هر دو را چنین کردار و دفع کردن یاقوت مر وبا را چیست زمرد از چه همی برکند دو دیده مار پلنگ اگر بگزد مرد را زبهر چه موش به حیل ها بر ...
یازدهم رجب از شهر حلب بیرون شدیم به سه فرسنگ دیهی بود جند قنسرین می گفتند و دیگر روز چون شش فرسنگ شدیم به شهر سرمین رسیدیم بارو نداشت شش فرسنگ دیگر شدیم معرة النعمان بود باره ای سن...
گوییم که فایده نفس بمردم از آن پیوسته شد که جوهر نفس بر حد اعتدال بود ومعنیش آن همی خواهیم که او غایت لطایف نبود چنانک عقلی است کزو برتر هستی نیست و نیز بنهایت لطافت نبود چنانک هیو...
بر این جایگه از این کتاب واجب آمد اندر شرح لذت سخن گفتن از بهر آنکه لذت مطلق از کتاب های الهی است که بر صحیفه نفس مطلق نبشته است و معنی لذت مطلق و نفس مطلق اندر قول ما آن است که در...
ای خداوندان گوشهای شنوا داد شنوایی که شما را داده اند بدهید بشنودن سخن حق وای نگرندگان چشم روشن بنگرید سوی آفرینش خویش و سوی ترکیب عالم وای هوشیاران اندر یابید معنی پادشاهی خویش بر...
در ربیع الآخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه ۴٣٧ که امیر خراسان ابوسلیمان جغری بیک داود بن میکاییل بن سلجوق بود از مرو برفتم به شغل دیوانی و به پنج دیه مروالرود فرود آمدم که در آن روز ...
ابو معین ناصر بن خسرو بن الحارث گوید سپاس خدای را تعالی که یاد کردیم واجبست که اندر تالیف این کتاب سخن گوییم از بهر آنک این کتاب نوست و هرچ حادث شود حدوث او را علتی باشد و هر حادثی...
از بهر آن نخستین قول از این کتاب اندر شرح قول گفتیم که مقصود ما از تالیف این کتاب آن است که مر خردمندان را معلوم کنیم که آمدن مردم اندر این عالم از کجاست و کجا همی شود و این علمی ا...
در آن شهر مردی بود که وی را ابوالعلاء معری می گفتند نابینا بود و رییس شهر او بود نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش ...
میان نطق و میان کلام و قول چه فرق که پارسی یکی و معنی اندرو بسیار نطق مر نفس ناطقه را صفتی جوهری است و آن مفهوم است و معقول نه محسوس است و نه مشار و قول از نطق اثر است و برو دلیل ا...
پیش ازین گفتیم که نخست حجت از آفریدگار برمردم عقل است که ایزد اندر آفرینش او نهادست و آنرا عقل غریزی خوانند و آن عقلی است اندر حد قوت و چیزی که اندر حد قوت باشد مرو را بحد فعل نتوا...
جویندگان از چرایی بودش عالم به دو گروه شدند یک گروه گفتند که ممکن نیست دانستن که عالم چرا بوده شد و دیگر گروه گفتند که چرایی آفرینش عالم دانستنی است اما آن گروه که گفتند ممکن نیست ...
ازل همیشه و دیمومت و خلود و ابد میان هر یک چون فرق کرد زیرک سار بنزدیک فیلسوف ازلی حدیست و گویند ازلی آنست که وجود او را علت نیست بلک موجودست بی علتی و بر ضد این صفت محدث است و محد...
گوییم نفس شهوانی بدفرمای است و مردم را چیزهای فرماید که فایده آن همه مر جسد را باشد و از پسند عقل دور باشد چون زنا و لواطت و خواسته مردمان ستدن و مردم کشتن بنا حق و جفا کردن مرکسی ...
این سوالی است که دهریان انگیخته اند مر آن را و خواهند که از ازلیت عالم بدین سوال درست کنند بر مردمانی که به حدث عالم مقرند و مقران به حدث عالم به دو گروه اند گروهی موحدانند که گوین...
پانزدهم رجب سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه از آنجا به کویمات شدیم و از آنجا به شهر حماة شدیم شهری خوش آبادان بر لب آب عاصی و این آب را از آن سبب عاصی گویند که به جانب روم می رود یعنی ...
کسوف شمس بجرم قمر بود بیقین قمر چو علوی و نورانی از چه گشت چو قار چرا که نور فرو نگذرد زشمس بماه چو آبگینه که بیرون گذاشت نور از نار هر آینه که مه از آبگینه صافی تر چرا که غوص شعاع...
از آنجا برفتیم به شهری رسیدیم که آن را عرقه می گفتند چون از عرقه دو فرسنگ بگذشتیم به لب دریا رسیدیم و بر ساحل دریا روی از سوی جنوب چون پنج فرسنگ برفتیم به شهر طرابلس رسیدیم و از حل...
نخست موجودی مر جوینده را جسم است که ایزد تعالی مر او را با نفس مجانست داده است اندر جوهریت تا مر یکدیگر را نفی نکنند به سبب این مجانست پس از آنکه به صفت از یکدیگر جدااند بدانچه جسم...
اگر کسی باندیشه فاسد خویش چنان اندیشد که پیغامبر علیه السلام بسیار مردم را بکشت که هیچ کس براست او گناهی نداشتند و همه همچون او مردم بودند
قوی ترست بهر حال مردم از حیوان بحیله بیش و بهر دانشی شعبده وار چرا تعهد بایدش و دایه و تدبیر بخوابندش و بداردش بر بر و بکنار سباع و مرغ و دده زو بسی ضعیف ترند بکسب خویش بکوشد بخورد...
او را گوییم که بباید دانستن که آن زشت باشد از کننده آن که مرورا اندران کار زشت مرادی نباشد نیکو و چون مردی دزد که زاهدی را بکشد شاید دانستن که مراد آن مفسد بکشتن او از دو کار است ی...
پس از این شهر برفتم همچنان بر طرف دریا روی سوی جنوب به یک فرسنگی حصاری دیدم که آن را قلمون می گفتند چشمه ای آب در اندرون آن بود از آنجا برفتم به شهر طرابرزن و از طرابلس تا آنجا پنج...