غزل شمارهٔ ۴۹۶
خوش آن مستی که باشد دوست پند آموز و دشمن هم ملامت ذره وار از در درون آید از روزن هم هجوم گریه لختی داد بیرون از دل گرمم که جوی دیده آتش خیز شد دریای دامن هم شود گل خار ره گر همره ص...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
خوش آن مستی که باشد دوست پند آموز و دشمن هم ملامت ذره وار از در درون آید از روزن هم هجوم گریه لختی داد بیرون از دل گرمم که جوی دیده آتش خیز شد دریای دامن هم شود گل خار ره گر همره ص...
چه دور است این که نفع از گردش گردون نمی بینم غم لیلی نمی یابم دلی مجنون نمی بینم رواج بی غمی ها بین که با آن مردم آزاری چه محنت ها که می دیدم ز دهر اکنون نمی بینم به هر گامی شهید غ...
می فروشم راحت و عشق ستمگر می خرم می دهم روز خوش و آسیب اختر می خرم ای که باز افکنده ای در تیغ کاه رغبتم گر متاع غم بود بگشا که اکثر می خرم در سرشت من قبول شیوه انکار نیست ساده لوحم...
ساغر ز دست مردم آزاده چون کشیم لبریز گشته ایم ز خون باده چون کشیم ما روی گرم را دل و جان وقف کرده ایم این تحفه پیش ابروی نکشاده چون کشیم دل را نداده اند و عنانش به دست اوست ما از ک...
می کش و مست عشوه کن نرگس می پرست را میکده ی کرشمه کن گوشه ی چشم مست را آمده فوج تازه ای جمله شهادت آرزو خیز و شراب و دشنه ده غمزه ی تیز مست را خیز و سماع شوق کن چند به حکم عافیت در...
ناله ام پرورش آموز نهال اثر است ور به دارت بنمایم که سراپا ثمر است ناله در سینه ی من یک نفس آرامش نیست در دل خویش اثر کرد چه کامل اثر است رهبر بادیه ی عشق تو را در هر گام نیستی پیش...
از گریه های بیهده سر تا به پا ترم هر چند بیش گریه کنم بی صفاترم با آن که عمرهاست که بیگانه با منست هر لحظه با کرشمه او آشناترم رضوان چگونه گوش به دستان من کند کز بلبلان گلشن او خوش...
چون زخم تازه دوخته ز خون لبالبم ای وای اگر به شکوه او آشنا لبم بی دردی آورد همه قول و طرب مسیح گاهی به حال دل می گشا لبم بستی لبم به شکوه و ذوق ادب شناخت هر موی من ادا کند این شکوه...
ما جام درد با دف و نی کم کشیده ایم دایم قدح نهفته ز محرم کشیده ایم دامن ز جام می مکش ای محتسب که ما جام و سبو ز چشمه زمزم کشیده ایم دانسته ایم تلخی عیش گذشته را تا خویش را به حلقه ...
هر متاع فتنه کز عشق ستمگر می خرم می دهم باز و به منت بار دیگر می خرم دهر مردافکن به میدانم کند تکلیف و من می دهم روز خوش و آسیب اختر می خرم مهر منمای و مجو از من که من این جنس را غ...
چند چو جو خوری در پی آبرو روم زهر ز امتحان خورم در پی آرزو روم شوق سر بریده را بر سر دار می برد این سر و صد سر دگر بازم و رو به رو روم دست به دست می روم همره لشکر جنون تا به کدام د...
مستیی کو که خرد را ز جنون دل شکنیم شیشه ها بر سر مستوری عاقل شکنیم موح دریای بلا می دهد این مژده که ما کشتی صبر به نزدیکی ساحل شکنیم ای مگس بال و پر طعنه فرو ریز که ما بهر لذت به ج...
بردیم ز کویش دم سردی و گذشتیم سودیم بر آن در رخ زردی و گذشتیم یاران بستادند که این جلوه گه کیست ما سرمه گرفتیم ز گردی و گذشتیم هر گه که ره ما به یکی راه رو افتاد دیدیم چو خود یکی ب...
نیشی گرفته سینه خویش ریش می کنیم تا هست فرصتم ادب خویش می کنیم نایاب گوهریست مرادم و گر نه من دریوزه از نوانگر و درویش می کنیم بیهوده رفتنم ز فروماندگی به است تا خضر نیست رهبری خوی...
مستم دگر این بیخودی از بوی که دارم دیوانگی از غمزه جادوی که دارم ای دل ز جنونم گله داری عجب از تو همسایگی فتنه ز پهلوی که دارم مست آمده ام از عدم ای جمع بگویید دامن ز که در چینم و ...
منم که پاره غم در دهان غم دارم به زیر ناصیه صد داستان غم دارم دلی که زخم پذیری کند نمی دانم وگر نه تیر نفس در کمان غم دارم از آن به تیغ غم آیم که در دکانچه عشق هزار قافله عشرت زیان...
هرگز مگو که کعبه ز بتخانه خوشتر است هر جا که هست جلوه جانانه خوشتر است با برهمن حدیث محبت رواست لیک در دام طایر حرم این دانه خوشتر است تسبیح و زهد خوش بود اما در این دو روز جوش گل ...
به لب داغ چو با خنده به مرهم زده ایم طعن شادی به دل سوخته از غم زده ایم دل به رسوایی ما خوش مکن ای عشق که ما طبل ناموس تو بر بام دو عالم زده ایم بزم مقصود بچینید کز آشوب جنون صد ره...
دلی داریم و ما جمعی پریشان از غم اوییم که می میرد برای درد و ما در ماتم اوییم به این آمیزش و این محرمی گر تو به دیداری مکن بیگانگی غم که ما هم محرم اوییم اگر با مرد غم باشیم تاب آر...
باز می خواهم که شوخ دل ربایی خوش کنم وز برای چهره سودن خاک پایی خوش کنم باز می خواهم که چون بلبل ز شوق نو گلی از ترنم های درد افزا نوایی خوش کنم باز می خواهم که دل در دست و جان در ...
در آتش آمدیم و فعانی نداشتیم بودیم شمع شوق و زبانی نداشتیم صد شیوه یافتیم ز معشوق روز وصل وز بهر نیم شیوه بیانی نداشتیم صد ره به دیر و کعبه قدم رفت و هیچ گاه دستی نیافتیم و عنانی ن...
ز من نبوده فغانی که دوش می کردم نصیحت غم روی تو گوش می کردم فغان به شیوه اهل دل است ای بلبل وگر نه من ز تو افزون خروش می کردم گرم به جمع افسردگان قدم می رفت به ناله همه را شعله نوش...
دل ر ا چه می دهی که به دارالشفا بریم این مرغ بسمل از دم تیغت کجا بریم یاران مدد کنید که از وادی جنون دیوانه دل گرفته به دارالشفا بریم این مایه معصیت نه سزاوار بخشش است در حشر انتظا...
چند از این بند غمت فال گشادی بزنیم به کمان آمده عنقای مرادی بزنیم چند خوش شیشه بگیریم و بریزیم به جام یک دو جامی ز کف حور نژادی بزنیم من ازین سوی و تو زان سوی تو می گویم دل دست در ...