رباعی شمارهٔ ۹۴
شاها نفسم باغ ثنا خواهد شد عمر تو گلستان بقا خواهد شد حیف از لب آستانه دولت تو کالوده به بوس لب ما خواهد شد

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
شاها نفسم باغ ثنا خواهد شد عمر تو گلستان بقا خواهد شد حیف از لب آستانه دولت تو کالوده به بوس لب ما خواهد شد
ای ملک غمت هر چه فرازست و فرود وز تیغ تو چاک صبر را جوش وجود آن خال سیه نیست که از لطف جبین جای گره زلف تو گردیده کبود
جمعی ز کتاب سخنت می جویند جمعی ز گل و نسترنت می جویند آسوده جماعتی که رو از دو جهان بر تافته از خویشتنت می جویند
عشق آمد و از مژده غم شادم کرد وز بندگی عافیت آزادم کرد هر موی مرا به یک جهان درد آراست چندان که خراب بودم آبادم کرد
عرفی دل ما کیش دگرگون نکند دریوزه جز از درون پر خون نکند سامان بهشت اگر در این کوچه کشید امید سر از دریچه بیرون نکند
عرفی چه خروشی که فلان گمره شد ملزم کنمش که بایدش آگه شد چون ما و تو بسیار تعصب کیشان ملزم نشدند و گفت و گو کوته شد
ای متاع درد در بازار جان انداخته گوهر هر سود در جیب زیان انداخته نور حیرت در شب اندیشه اوصاف تو بس همایون مرغ عقل از آشیان انداخته از کمان تا جسته در چشم تحیر کرده جا معرفت کاو تیر...
نه از آن دیر بخشد ایزد کام که دهد جلوه کبریایی را زان توقف کند که دریابی ذوق در یوزه گدایی را
بیا ساقی آن تشنگی را بسنج پس از آرزوی دل ما مرنج که مستیم و ترک ادب میکنیم ز جام تو بوسی طلب میکنیم بده ساقی آن باده جام سوز صلاحیت آموز و اسلام سوز برقص از پی برقع و مقنعه که خمیا...
صاحبا عید بر تو میمون باد عید نیز از رخت همایون باد هر متاعی که ملک تهنیت است نزد روز و شب تو مرهون باد آستانت پناه دورانست آستینت کلاه گردون باد امتناع حصول شوکت تو نشتر سینه فرید...
صد شکر که فخر دوده جاه در دامن دایه بقا زاد دریای توجه شهنشاه بنگر که چه دربی بها زاد این قطره شود هزار چشمه کز چشمه فیض کبریا زاد این دانه شود هزار خوشه کز کشته سایه خدا زاد از تر...
بود تو مقصود وجودست بس جز تو همه گفت و شنود است و بس کعبه تویی و آنهمه راه تواند چشم تویی جمله نگاه تواند گر نبود مهر تو بر نامه ها جمله بشویید بخون جامه ها گرنه نسیم تو بر آدم وزد...
صبحدمی شعبده بازی که هست حلیه نیرنگ بناهید بست گفت که ای مطرب بزم حجاز انجمن لهو و لعب اگرم ساز زهره ببازیچه دری باز کرد انجمن عشوه گری ساز کرد نغمه زنان جام و صراحی بدست جرعه فشان...
ملاف عرفی از این ترهات و ژاژ مخای گرفتم آنکه کلام تو سلسبیلی کرد ز شعر دم مزن آواز قدس را بشنو که شعر روی تو را در زمانه نیلی کرد ز منجنیق ملامت در آتش افکندت مگو در آتش او گوهرم خ...
هر سوخته جانی که به کشمیر درآید گر مرغ کباب است که با بال پر آید بنگر که زفیضش بشود گوهر یکتا جاییکه خزف گر رود آنجا گهر آید وآنگه بچنین فصل که در ساحت گلزار از لطف هوا چاشت نسیم س...
سری در عهد ما سامان ندارد کسی کو آب دارد نان ندارد منادی میزند در شش جهت بانگ که درد مفلسی درمان ندارد بشیرینی سخاوت جان بود لیک کسی کو زر ندارد جان ندارد چنان عام است بی آبی در ای...
دی کسی گفت که سعدی گهراندوز سخن قطعه ای گفته که اندیشه بدان می نازد گفتم این گوش بدان نغمه سزد گفت آری اینک از پرده عنان سوی تو می اندازد سخن از عشق حرام است بر آن بیهده گو که چو د...
ای گهر گنج ادب نام ما وی اثر رنج طلب نام ما در طلب آویز چه بنشسته بسته دامی ز چه وارسته گرچه فلک بسته در کامها کرده به نگشودنش ابرامها نحفه فرهاد به شیرین فشاند ناله شبدیز بگلگون ر...
بیا ای بخت سرگردان و بنشین بزیر سایه سرو وگل و بید که درباغی فروچیدیم محفل که در وی عندلیبی کرده ناهید کدامین باغ باغ وصل یاری که آبش میرود درجام جمشید زهی باغی که برگ لاله او زند ...
جوی طراز چمن بی ستون آن به بهشت غم شیرین درون بود بامر صنم دلپذیر در پی آراستن جوی شیر تیشه هر داغ که بر سنگ خورد لذت آن بر دل آن سنگ برد تیشه هر آن نغمه که بر می کشید از لب وی نال...
داورا سال نوت محفل طراز سور باد تهنیت گویان عامت قیصر و فغفور باد تا ازل سال کهن برگشته بهر تهنیت جملگی در ساحت سال نوت محصور باد از در دروازه نوروز تا میدان عید هم چنین آرایش بازا...
جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیار نیافتم که فروشند بخت در بازار کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن که روزگار طبیب است و عافیت بیمار مرا زمانه طناز دست بسته و تیغ زند به فرقم و گوید...
ای که از تهمت مؤثر تو عدل با علم منقسم گردد بشنو این قطعه کز لطافت آن تهمت و طعنه منهزم گردد دل عرفی نگر که در شهوت قصر تقواش منهدم گردد شاهد عصمت از تنگ درعی زان گلندام منعدم گردد...
پیشتر از جلوه آثار جود کز جگر شمع نمی خواست دود شمع ازل چهره بر افروختی نور فشاندی دل خود سوختی دوستی خود بدلش کرد زور نعمت رازش بگلو گشت شور نغمه مستانه زدل ساز کرد زمزمه مهر خود ...