رباعی شمارهٔ ۱۵
یارب تو بدین قوت سهلی که مراست وین کوتهی مدت مهلی که مراست حسن عمل از من چه توقع داری با عیب قدیم و ظلم و جهلی که مراست

یارب تو بدین قوت سهلی که مراست وین کوتهی مدت مهلی که مراست حسن عمل از من چه توقع داری با عیب قدیم و ظلم و جهلی که مراست
دل کیست که او طلب کند یاری تو یا تن ندهد به محنت و خواری تو پرسیده ای احوال دلم دوش وزان جان می آید به عذر دلداری تو
ما را به سرای وصل خویش آری تو بر ما ز لب لعل شکر باری تو پس پرده ز روی خویش برداری تو عاشق نشویم پس چه پنداری تو
ای گشته تن من چو خیالی بی تو هجر تو مرا کرده به حالی بی تو ای ماه دو هفته رفتی و هست مرا روزی چو شبی شبی چو سالی بی تو
یک روز دیار یار بگذارم و رو زین منزل غصه رخت بردارم و رو این مایه خیال او که در چشم منست با اشک ز دیدگان فرو بارم و رو
خالیکه لبت همی بباراید ازو خالیست سیه که مشک میزاید ازو صد تنگ شکر خورد ز پهلوی رخت ترسم که دهان تو به تنگ آید ازو
گفتم دلت ار با من شیداست بگو گفت آنچه دلت ز وصل من خواست بگو گفتم که دل اندر کمرت خواهم بست گفتا که چه دیده ای درو راست بگو
در زیر دو ابروی کژت پیوسته با چشم تو آن سه خال در یک رسته آن خال که بر گوشه چشمست ترا نقش سه بنفشه و دو نرگس بسته
ای راه خلل ز چار قسمت بسته داننده ز روح نقش جسمت بسته صندوق طلسم را همی مانی تو صد گنج گشاده در طلسمت بسته
ای تن دل خود به روی چون ماهش ده جانی داری به لعل دلخواهش ده خون جگرم برون شود می خواهی ای دیده تو مردمی کن و راهش ده
ای چرخ ز مهر زیر میغت برده گیتی به ستم اجل به تیغت برده پرورده به صد ناز جهانت اول و آخر ز جهان به صد دریغت برده
ای دوست کنون که بوی گل حامی ماست زاهد بودن موجب بدنامی ماست فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش بی باده خام بودن از خامی ماست
ای خط تو گرد لاله وشم آورده سیب زنخت آب ز یشم آورده لعل تو ز من خون جگر کرده طلب دل رفته روان بر سر و چشم آورده
دایم ز قدت گلها راست همه دل ماندگیی چند که برجاست همه آن نیز که امروز ز ما کردی یاد تاثیر دعای سحر ماست همه
یک شهر بجست و جوی آن دوست همه بگذشته ز مغز و در پی پوست همه گر زانکه طریق طلبش دانستی از خود طلبش داری و خود اوست همه
چون دوست نماند دل و جانیم همه چون تن برود روح و روانیم همه گر هیچ ندانیم برآییم به هیچ عین همه ایم اگر بداینم همه
ای لاف زنان را همه بویی ز تو نه حاصل به جز از گفتی و گویی ز تو نه در هر مویی نشانه ای هست از تو آنگاه نشان به هیچ رویی ز تو نه
آب ار چه به هر گوشه کند جنبش و رای بر صحن سرایت به سر آمد نه به پای چندان که به گرد خویش بر میگردد از بزم تو خوب تر نمی بیند جای
بر برگ گل آن سه خال کانداخته ای هندو بچگانند و تو نشناخته ای دیدی که به بوی مردمی آمده اند بر گوشه چشم جایشان ساخته ای
آن درد که با پای تو کرد آن چستی در کشتن خصمت ننماید سستی با پای تو این جا سر و پایی گردید تا با سر دشمن تو گیرد کستی
در عشق تو از سر بنهادم هستی زین پس من و شوریدگی و سرمستی با روی تو حالی و حدیثی که مراست در نامه نبشتم که زبانم بستی
تا با خودی ای خواجه خدا چون گردی بیگانه سرشتی آشنا چون گردی جز سایه خویشتن نمی بینی تو ای سایه ز خورشید جدا چون گردی
خال تو به هر حال پسندیده ماست زلف تو چو حال دل غم دیده ماست آن خال که بر چاه زنخدان داری تر می دارش که مردم دیده ماست
اقبال سعادت به ازینت بودی گر لذت علم و درد دینت بودی گردون بستی به گوش داریت کمر گر گوش به هر گوشه نشینت بودی