رباعی شمارهٔ ۹۲
جان از سر زلف دلپذیریت نرهد عقل ار خطر خط خطیرت نرهد دل گر به مثل زهره شیران دارد از نرگس مست شیر گیرت نرهد

جان از سر زلف دلپذیریت نرهد عقل ار خطر خط خطیرت نرهد دل گر به مثل زهره شیران دارد از نرگس مست شیر گیرت نرهد
چون خیل غم تو در دل ریش آید بر سینه ز درد و غصه صد نیش آید خونریز غمت چو مرد میدان طلبد جز دیده کسی نیست که تر پیش آید
دستارچه را دست تو در می باید از چشم من و لب تو تر می باید نتوان که چو دستارچه دستت بوسم زیراکه به دستارچه زر می باید
زر در قدمت ریزم و حیفم ناید تر در قدمت ریزم و حیفم ناید گر دل طلبی خون کنم و از ره چشم سر در قدمت ریزم و حیفم ناید
یارب جبروت پادشاهیت که دید کنه کرم نامتناهیت که دید هر چند که واصلان به بیداری و خواب گفتند که دیدیم کماهیت که دید
یاران خرد خوار و خجل نیست پدید آن رسم شناس آب و گل نیست پدید در دایره عشق برون یک نقطه می بینم و در عالم دل نیست پدید
ای ماه ز پیوستن من عار مدار پیوسته مرا به هجر بیدار مدار بر من که فدای تو کنم جان عزیز خواری مپسند و این سخن خوار مدار
دشمن گرو وصل ز من برد آخر او گشت بزرگ و من شدم خرد آخر آورد به جان لب ترا از بوسه دندان به رخت تیز فرو برد آخر
او ژیرو راذه ای م تا رو از بوی تو واذ صبح تارو اندوه تو تا و دل درامه نش هشت که دل دمی ور ارو کر ژیرک عالمت بوینو سن کیژ ببو که گیژه خارو دیم تو خورو و چشم مو تر هشکش ویکر د ان خوز...
هوس کعبه و آن منزل و آن جاست مرا آرزوی حرم مکه و بطحاست مرا در دل آهنگ حجازست و زهی یاری بخت گر یک آهنگ درین پرده شود راست مرا سرم از دایره صبر برون خواهد شد شاید ار بگسلم این بند ...
تا به کنون پرده نشین بود یار هیچ در آن پرده نمی داد بار خود به طلب دیدم و راهی نبود راه طلب داشتم از پرده دار یار من از پرده همی کرد زور دل ز پی پرده همی گشت زار چون که دل پرده نشی...
هر کش ارادتی چش ای حور زاده بو واخورم کرم همیشه که بختش وراذه بو ای دوستم شوی ز وصال رک رسن قصد سوار سن نه که کار پیاده بو دی فکر و گربدم تو در کفته و دلم عیبش مکر که این ولجی سه س...
هر شبی تا به سحر زار بگریم ز غمت اندکی خسبم و بسیار بگریم ز غمت رحمت آری اگر این گریه ببینی لیکن خفته باشی تو چو بیدار بگریم ز غمت خار خار گل رویت چو به باغی بروم بروم بر گل و بر خ...
در خرابات عاشقان کوییست وندر آن خانه یک پری روییست طوقداران چشم آن ماهند هر کجا بسته طاق ابروییست در خم زلف همچو چوگانش فلک و هر چه در فلک گوییست به نفس چون مسیح جان بخشد هر کرا از...
هردم ای دل بکمند غم یاری در کو دینه ویبو و بسوادی نگاری در کو پر کر تو دل م کرد زنه ساده دلیر این ونینه و ترش کن که بکاری در کو پند گیر و دلم انبار لفتن زتن ار مرد عاقل بنبوتا که ب...
سر ترسم که پابند هوای تو نبو دل نشو کرت که خاک کف پای تو نبو دیم خورشید که لسیش و سرکفت ب روشنو این که بسوی و سیمای تو نبو شیخ و قاضیت برینند بر به رک بمهر چشم شیخ و دل قاضی و گوای...
سوی دو نان بر دونان چرا کنم خدمت سنان خورم به ازین نان زنان از اینان به چو ناز نان ز لییمان کشم حذر زین نان چو ناز نان کشم از نزد نازنینان به
ماییم و سرکویی پر فتنه ناپیدا آسوده درو والا آهسته درو شیدا در وی سر سرجویان گردان شده از گردن در وی دل جانبازان تنها شده از تن ها بر لاله بستانش مجنون شده صد لیلی بر ماه شبستانش و...
در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را و آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را گویا شود پیاپی با دل مسیح جانت چون مریم ار ببندی روزی دو کام و لب را با چشم تو چو گردی رطل اللسان به یادش از ...
صورت او را ز معنی آشنایی با دل ست ورنه صورت ها بسی دانم که از آب و گل ست صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی بت پرست ار معنی بت بازیابد واصل ست هر که او را دیده ای باشد شناسد صورتی کار ...
هم ز وصف لبت زبان خجلست هم ز زلف تو مشک و بان خجلست تا دهان و رخ ترا دیدند غنچه دل تنگ و ارغوان خجلست دل به جان از رخ تو بویی خواست سالها رفت و همچنان خجلست دیده را با رخ تو کاری ر...
انجمن شهر ملای گلست باده بیاور که صلای گلست ناله مرغان سحرخوان به صبح از سر عشقت نه برای گلست بر رخ خوبان جهان خط کشید سبزه که خاک کف پای گلست باغ که او خاک معنبر کند سنبل او خواجه...
از جام عشق بین همه باغ و بهار مست دوران دهر عاشق و لیل و نهار مست ناهید در هبوط و قمر در شرف خراب خورشید در طلوع و فلک ذره وار مست مجنون و عشق خسته و ایوب و صبر زار توفان و نوح بید...
دل مست و دیده مست و تن بی قرار مست جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست تلخست کام ما ز ستیز تو ای فلک ما را شبی بر آن لب شیرین گمار مست یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان با سوز دل ز دست...