غزل شمارهٔ ۱۰۵
روی تو که قبله جهانست از دیده من چرا نهانست جایی به جز از درت ندارم گر درنگری به جای آنست در دل زده ای تو آتش عشق وین آه که می زنم دخانست دل یاد تو در ضمیر دارد آن نیست که بر سر زب...

روی تو که قبله جهانست از دیده من چرا نهانست جایی به جز از درت ندارم گر درنگری به جای آنست در دل زده ای تو آتش عشق وین آه که می زنم دخانست دل یاد تو در ضمیر دارد آن نیست که بر سر زب...
حسن خوبان عزیز چندانست که رخ یوسفم به زندانست باش تا او به تخت مصر آید که بخندد لبی که خندانست بگذارد ز دل زلیخا را گر چه مانند سنگ و سندانست گر چه باشد به شهر او راهت مرو آنجا که ...
درد دلم را طبیب چاره ندانست مرهم این ریش پاره پاره ندانست راز دلم را به صبر گفت بپوشان حال دل غرقه از کناره ندانست طالع من خود چه شور بود که هرگز هیچ منجم در آن ستاره ندانست یار به...
این باغ سراسر همه پر باد وزانست جنبیدن این شاخ درخشان همه زانست او را نتوان دید که صورت نپذیرد هر چند که صورتگر رخسار رزانست بس رنگ بر آرد ز سر این خم پر از نیل آن خواجه که سر جمله...
عشق روی تو نه در خورد دل خام منست کاول حسن تو و آخر ایام منست از تو دارم هوسی در دل شوریده ولی راه عشقت نه به پای دل در دام منست مگرم عقل شکیبی دهد از عشق ارنه بس خرابی کند این جرع...
بر قتل چون منی چه گماری رقیب را ای در جهان غریب مسوز این غریب را دورم همی کنند ادیبان ز پیش تو ای حورزاده عشق بیاموز ادیب را روی تو گر ز دور ببیند خطیب شهر دیگر حضور قلب نباشد خطیب...
گر به دست آوریم دامن دوست همه او را شویم و خود همه اوست آنکه او را در آب می جویی همچو آیینه با تو رو در روست تو تویی خود از میان برگیر کز تویی تو رشته تو برتوست گر شود کوزه کوزه گر...
سروی که ازو و حور و پری بار برند اوست ماهی که ازو خلق دل زار برند اوست گرد دهن چون شکرش گرد که امروز تنگی که ازو قند به خروار برند اوست آن حور شکر خنده که از حقه لعلش یک شهر شفای د...
آن بت وفا نکرد که دل در وفای اوست و آن یار سر کشید که تن خاک پای اوست گر زانکه عاشقی به مثل خاک دوست شد ما خاک آن سگیم که پیش سرای اوست سازی ندیده ایم و نوایی ازو مگر ساز غمش که خا...
آنکه رخ عاشقان خاک کف پای اوست با رخ او جان ما در دل ما جای اوست او همه نورست از آن شد همه چشمی برو او همه جانست از آن در همه دل جای اوست نیست به جز یاد او در دل ما جای گیر در سر م...
مرا سر بلندی ز سودای اوست سری دوست دارم که در پای اوست مزاج دلم گرم از آن می شود که بر مهر روی دلارای اوست مرا زیبد ار لاف شاهی زنم که در سینه گنج تمنای اوست نیابی در اجزای من ذره ...
دل بسته شد به دام دو زلف چو دال دوست بر بوی دانها که بدیدم ز خال دوست دل را چه قدر و قیمت و جان چیست کین دو رفت وندر خجالتیم هنوز از جمال دوست جانش چگونه تحفه فرستم کزوست جان کس دو...
در گمانی که به غیر از تو کسی یارم هست غلطست این که به غیر از تو نپندارم هست حیفت آمد که دمی بی غم هجران باشم زانکه امید به وصل تو چه بسیارم هست آخر ای باد که داری خبر از من تو بگوی...
پیداست حال مردم رند آن چنان که هست خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست می خواره گنج دارد و مردم بر آن که نه زاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقاد ترسا ...
ماه کشمیری رخ من از ستمکاری که هست می پسندد بر من بیچاره هر خواری که هست چشم گریانم ز هجر عارض گل رنگ او ابر نیسان را همی ماند ز خون باری که هست ای که بر ما می پسندی سال و ماه و رو...
ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هست سری چنین نه همانا بر آستانی هست بیا که با گل رویت فراغتی دارم ز هر گلی که به باغی و بوستانی هست اگر بخوان تو از لاغری نه در خوردیم هم از برای سگ...
چون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا در سپردم به خدا ای ز خدا دور ترا شاد نابوده ز وصل تو من و نابوده توجفا کرده و من داشته معذور ترا صورت پاک ترا از نظر پاک مپوش که به جز دیده پاکان ند...
هر کرا با تو نه پیوندی و پیمانی هست نتوان گفت که در قالب او جانی هست باز جستیم و نشد روشن ازین چار کتاب آیت این نمک و لطف که در شانی هست دیو را درد تو در کار کشد زانکه به حسن تو پر...
دلبرا چندین عتاب و جنگ و خشم و ناز چیست از من مهجور سرگردان چه دیدی باز چیست ما خود از خواری و مسکینی بخاک افتاده ایم باز دیگر بر سر ما این کلوخ انداز چیست اولم آرام دل بودی و آخر ...
ای دل از هجران او زارم همی باید گریست تر ک خفتن کن که بیدارم همی باید گریست در بلا پیوسته یارم بوده ای امروز نیز یاریی ده کز غم یارم همی باید گریست بار دیگر بر دل ریش منست از هجر ا...
آنکه دل من ببرد از همه خوبان یکیست وآنکه مرا می کشد در غم خود آن یکیست نیست عدو را مجال با مدد آن جمال آیت دردش پرست نسخه درمان یکیست عاشق و معشوق و عشق عاقل و معقول و عقل عالم و م...
ز ما بودی جدا بودن روا نیست یکی گفتی دویی کردن سزا نیست وجود خود ز ما خالی مپندار که نقش از نقشبند خود جدا نیست سرایی ساختی اندر دماغت که غیر ار خواجه چیزی در سرا نیست بنه تن بر هل...
جز نقش تو در خیال ما نیست جز با غمت اتصال ما نیست شد روز من از غمت چو سالی لیکن چه کنم چو سال ما نیست از زلف تو حلقه ای ندیدیم کو در پی گوشمال ما نیست از روی تو کام دل چه جوییم گوش...
ای مدعی دلت گر ازین باده مست نیست در عیب ما مرو که ترا حق به دست نیست بگشای دست و جان و دلت را به یاد دوست ایثار کن روان که درین راه پست نیست با محتسب بگوی که از قاضیان شهر رو عذر ...