غزل شمارهٔ ۱۹۲
باد بویی از دو زلفت وام کرد سوی چین آورد و مشکش نام کرد غمزه آهووش گو افگنت تیر غم در دیده بهرام کرد دانه خالی که بر رخسار تست پای ما را بسته این دام کرد قامت من چون الف بود از نشا...

باد بویی از دو زلفت وام کرد سوی چین آورد و مشکش نام کرد غمزه آهووش گو افگنت تیر غم در دیده بهرام کرد دانه خالی که بر رخسار تست پای ما را بسته این دام کرد قامت من چون الف بود از نشا...
هوست معتکف خانه خمارم کرد عشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد خاطرم را ز حدیث دو جهان باز آورد لب لعل تو به یک عشوه که در کارم کرد شورها در سر و با خلق نمی یارم گفت زخمها بر دل و فریا...
دل ببردی و یکی کار دگر خواهم کرد چیست آن جان به سر کار تو در خواهم کرد دگری روی ز تیر تو اگر می پیچید بمن انداز که من دیده سپر خواهم کرد خوبرویان همه گر در نظرم جمع شوند من ندانم ک...
وصف روی آن پسر خواهیم کرد خدمت زلفش به سر خواهیم کرد جای او را جان خود خواهیم ساخت هر چه هست از دل به در خواهیم کرد پیش خورشید جمال روی او بعد ازین عیب قمر خواهیم کرد شکر آن شیرین ...
چاره سگالیدنم فایده ای چون نکرد آتش هجران تو جز جگرم خون نکرد نیست کسی در جهان کش چو من شیفته زلف چو مفتول تو عاشق و مفتون نکرد سر و چمن گر چه هست تازه ولی همچو تو نکته شیرین نگفت ...
جز لبم شرح میان او نکرد جز دلم وصف دهان او نکرد روی اقبالی ندید آن سر که زود جای خود بر آستان او نکرد راز دل زان فاش می گردد که دوست چاره درد نهان او نکرد هر که قتل ما بدید آگاه شد...
دلم جز تو آهنگ یاری نکرد به غیر از تو میل کناری نکرد به طرف چمن در خزانی نرفت تماشای گل در بهاری نکرد به راه تو بر هیچ خاکی ندید که از اشک بر وی نثاری نکرد کسی را که با رویت افتاد ...
به یک نظر دل شهری شکاردانی کرد همیشه جور کنی و آشکاردانی کرد ز طره غالیه بر یاسمین توانی برد به شیوه معجزه با خنده یار دانی کرد چو باد اگرچه گذر می کنی بهر سویی به سوی ما نه همانا ...
سلام علیک ای نسیم صبا به لطف از کجا می رسی مرحبا نشانی ز بلقیس اگر کرده ای چو مرغ سلیمان گذر بر سبا نسیمی بیاور ز پیراهنش که شد پیرهن بر وجودم قبا اگر یابم از بوی زلفش خبر نیابد وج...
گر وصل آن نگار میسر شود مرا از عمر باک نیست که در سر شود مرا تسخیر روی او به دعا می کند دلم تا آفتاب و ماه مسخر شود مرا روزی که کاسه سرم از خاک پر کنند از بوی او دماغ معطر شود مرا ...
دوش بگذشت و دل از دور تماشایی کرد امشبم حسرت او دیده چو دریایی کرد ز چنان غمزه که او دارد و ابرو عجبست که التفاتی به چو من بی سر و بی پایی کرد محتشم را نرسد سرزنش درویشی کو به عمری...
ای سنگدل به حق وفا کز وفا مگرد عهدی بکن به وصل و از آن عهد وا مگرد ما برگزیده ایم ترا از جهان تو نیز پیوند ما گزین وز پیوند ما مگرد در میغ خون دل شب هجر آشنای ما می بین و با مخالف ...
عشق بی علت ترنج دوستی بار آورد گر به علت عشق ورزی رنج و تیمار آورد چیست پیش پاکبازان کام دل جستن غرض وین غرض در دوستی نقصان بسیار آورد در میان مهربانان مهر دار و گو مباش همت ارباب ...
پیری که پریرم ز مناجات بر آورد دی مست و خرابم به خرابات برآورد یک جرعه به ذات خود ازان باده صافی در داد که گرد از من و از ذات بر آورد در بتکده ای برد مرا مست و بدیدم رویی که خروش ا...
هر کس که در محبت او دم برآورد پای دل از کمند بلاکم برآورد خون جگر به حلق رسیدست وز هره نه دل را که پیش عارض او دم برآورد دل در جهان به حلقه ربایی علم شود گر سر در آن دو زلف چو پرچم...
سوز تو شبی بسازم آورد وندر سخنی درازم آورد زان دم که تو روی باز کردی از هر چه به جز تو بازم آورد گر تیغ زنند رخ نپیچیم زین قبله که در نمازم آورد اقبال به کعبه وصالت بی درد سر مجازم...
بی تو دل من دمی قرار نگیرد پند نصیحت کنان به کار نگیرد هر چه در امکان عقل بود بگفتیم این دل شوریده اعتبار نگیرد داد من امروز ده که روز ضرورت یار نباشد که دست یار نگیرد صید توام ترک...
صفات قلندر نشان برنگیرد صفات تجرد بیان برنگیرد عدم خانه نیستی راست گنجی که وصلش وجود جهان برنگیرد گشاد از دل تنگ درویش یابد خدنگی که هیچش کمان برنگیرد من آن خاکسارم که گر برگذاری ب...
چو دل شد زان او هرگز نمیرد چو خورد از خوان او هرگز نمیرد به سر می گردم از عشقش چو دانم که سرگردان او هرگز نمیرد تن عاشق بمیرد در جدایی ولیکن جان او هرگز نمیرد به دردش گر دلم زین پی...
تیر از کمان به من اندازد عشق از کمین چو برون تازد درکس نیوفتد این آتش کو را چو موم بنگدازد چون شاه ما سپه انگیزد چون ماه ما علم افرازد از دست بنده چه کار آید جز سرکه در قدمش بازد آ...
به خرابات گرو شد سر و دستار مرا طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا بفغانند مغان از من و از زاری من شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا ساخت اندر دل ما یار خراباتی جای ز خرابات به جایی م...
رخش روابود ار اسب دلبری تازد که گوی سیم به چوگان مشک می بازد ز ذره بیشترندش کنون هواداران سزا بود که دل از مهر ما بپردازد چه پردها بدرانید عشق او برما نگه کنیم دگر تا چه پرده میساز...
چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد مشک را خوارتر از خاک به راه اندازد اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد ای بسا دل که در آن کوچه به جاه اندازد نظر زهره کند خنجر مریخ زند نور خورشید د...
دیگر مرا به ضربت شمشیر غم بزد فریاد ازین سوار که صید حرم بزد عزلت گزیده بودم و کاری گرفته پیش یارم ز در درآمد و کارم به هم بزد دم در کشیده بود دل من ز دیر باز آتش در اوفتاد به جانم...