غزل شمارهٔ ۲۱۳
زلف را تاب دام و خم برزد همه کار مرا بهم برزد دفتر دوستان خود می خواند به سر نام من قلم برزد صورت ماه را رقم بستر آنکه این چهره را رقم برزد آتشی کندرین دل از غم اوست به سر شعلهای غ...

زلف را تاب دام و خم برزد همه کار مرا بهم برزد دفتر دوستان خود می خواند به سر نام من قلم برزد صورت ماه را رقم بستر آنکه این چهره را رقم برزد آتشی کندرین دل از غم اوست به سر شعلهای غ...
چو میل او کنم از من به عشوه بگریزد دگر چو روی به پیچم به من در آویزد اگر برابرش آیم به خشم برگردد وگر برش بنشینم به طیره برخیزد به رغم من برود هر زمان که در نظرم کسی بجوید و با مهر...
مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزد با غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد من غلام رندی کو چون به باده بنشیند از خود و تو و من او جمله بی خبر خیزد مرد راهبر باید پیر راهت ای برنا ورنه ...
اگر جان را حجاب تن ز پیش کار برخیزد ز خواب هجر چشم دل به روی یار برخیزد تنم برخیزد ار گویی ز بند جان به آسانی ولی از بند عشق او دلم دشوار برخیزد به سر سیم طبیبانش فرستیم و به جان ت...
فتنه از چرخ و قیامت ز زمین برخیزد اگر آن چشم کمان کش به کمین برخیزد ای بسا خانه که بر اسب شود تنگ و سوار تا سواری چو تو از خانه زین برخیزد چشم و رخسار پریوش که تو داری امروز روز فر...
تویی که از لب لعلت گلاب می ریزد ز زلف پرشکنت مشک ناب می ریزد متاب زلف خود ای آفتاب رخ دیگر که فتنه زآن سر زلف به تاب می ریزد به هر سخن که لب همچو شکر تو کند مرا دگر نمکی بر کباب می...
هر سحرم ز هجر تو ناله بر آسمان رسد گر تو جفا چنین کنی از تو دلم به جان رسد مایه روزگار خود در هوس تو باختم سود تو می بری بهل کز تو مرا زیان رسد تیر کمان ابروان بر سپرم مزن که من در...
چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا ای دل تو دست گیر و به فریاد رس مرا سیر آمدم ز عیش که بی دوست میکنم بی او چه باشد ازین عیش بس مرا از روزگار غایت مطلوب من کسیست و آنگه کسی که نیست ج...
جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد ای صبا باز آمدن دورست یوسف را ز مصر بازگو تا بوی پیراهن به کنعان کی رسد حاصل عمر گرامی از جهان دیدار اوست...
با زلف او مردانگی باد صبا را می رسد وز روی او دیوانگی زلف دو تا را می رسد هست از میان او کمر بر هیچ آری در جهان بر خوردن از سیمین برش بند قبا را می رسد با دشمنان هم خانگی زآن دوست ...
حدیث آرزومندی قلم دشوار بنویسد ز بهر آنکه اندک باشد از بسیار بنویسد ز کاردوست بسیارست گفتن قصه با دشمن به کار افتاده گویم کز میان کار بنویسد دلیل حرقت این سینه رنجور بنماید حدیث رق...
آنکه دلم برد و جور کرد و جدا شد صید ندیدم ز بند او که رها شد با دگران سرکشی نمود و تکبر سرکش و بیدادگر به طالع ما شد رنج که بردیم باد برد و تلف گشت سعی که کردیم هرزه بود و هبا شد ن...
تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشد عشق تو مرا مشکل کاری به نوا باشد شمشماد همی لرزد چون بید ز بالایت بالای چنین رعنا در شهر بلا باشد زین سان که گریبانم بگرفت غم عشقت این خرقه که می بی...
پرسش خسته ای روا باشد که درین درد بی دوا باشد بنماید ترا چنانکه تویی اگر آیینه را صفا باشد بی قفا روی نیست در خارج وندر آیینه بی قفا باشد اندر آیینه هیچ ننماید که نه آیین شهر ما با...
دلی که با سر زلف تو آشنا باشد گمان مبر که ز خاک درت جدا باشد اگر تو همچو جهان خرمیولیک جهان تو خود معاینه دانی که بی وفا باشد به گوشه نظری کار خستگان فراق بساز از آنکه ترا نیز کاره...
نمی بینم بت خود را نمی دانم کجا باشد دلم آرام چون گیرد که جان از وی جدا باشد کسی حال دل مجروح من داندکه همچون من به سودایی گرفتار و به دردی مبتلا باشد من اندر مذهب عشقش بزرگین طاعت...
تا دلم بر رخ چون ماه تمامت باشد ناله و زاری من بر در و بامت باشد در قیامت همه را چشم بسویی و مرا چشم سوی تو و گوشم به سلامت باشد وصل روی تو جهانی ز خدا میخواهند تا کرا خواهی و پروا...
بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشد چراغ مجلس ما پرتو روی تو بس باشد برای نزهت ار وقتی بیارایند جنت را مرا از هر که در جنت نظر سوی تو بس باشد به خون خوردن میموزان دل ما را به خوان غ...
حاشا که جز هوای تو باشد هوس مرا یا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا در سینه بشکنم نفس خویش را به غم گر بی غمت ز سینه برآید نفس مرا فریاد من ز درد دل و درد دل ز تست دردم ببین و هم تو به...
هر که آن قامت و بالای بلندش باشد چه نظر بر دل بیمار نژندش باشد اندر آیینه او روی کسی ننماید مگر آن روی که بر پای سمندش باشد مجمر سینه به عود جگر آراسته ام تا چو آتش کند از عشق سپند...
بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد برون شهر با یاران شب مهتاب در صحرا قدح در دست و مطرب مست و ساقی یار خوش باشد میان باغ و طرف جوی و پای سرو...
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد وین نام اگر بر آریم از نام عشق باشد خوابی دگر ببینیم هر شب هلاک خود را وین شیوه دلنوازی پیغام عشق باشد بی درد عشق منشین کندر چنین بیابان آن کس رود ب...
گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد دلش هم خوابه اندوه و جانش جفت غم باشد حرامست ار کند روزی دلش میلی به بستانی همایون دولتی کش چون تو باغی در حرم باشد ز چشم لطف بر احوال مسکینان ...
روزی که از لب تو بر ما سلام باشد شادی قرار گیرد عشرت مدام باشد گر جان من بخواهی کردم حلال بر تو چیزی که دوست خواهد بر ما حرام باشد گفتی که در فراقم زحمت کشیده ای تو مردم هزار نوبت ...