بخش ۲۸ - صفت تاثیر اجرام سماوی در عالم کون و فساد
چیست گیتی سرای محنت و غم زحمت او فزون و راحت کم تا شب آخرین و روز نخست فلک اندر کمین محنت تست سیر افلاک را مدان به عبث نفس را بر شعور این کن حث در زمین هر چه جسم و جان دارد آسمان ص...

چیست گیتی سرای محنت و غم زحمت او فزون و راحت کم تا شب آخرین و روز نخست فلک اندر کمین محنت تست سیر افلاک را مدان به عبث نفس را بر شعور این کن حث در زمین هر چه جسم و جان دارد آسمان ص...
زهی سودای من گم کرده نامت بسوزانم بدین سودای خامت نگویی کین چه سودای محالست نمیدانم دگر بار این چه حالست نه بر اندازه خود کام جستی برون از پایه خود نام جستی متاز اندر پی چون من شکا...
میکشد چرخ ازین زمین و بحار به تف مهر گونه گونه بخار بر هوا چون بخار زور کند جنبش و اضطراب و شور کند کند آنکس که داد دانش داد لقب آن هوای جنبان باد در زمین این بخار هست و دخان نیز د...
مشو عاشق که جانت را بسوزد غم عشق استخوانت را بسوزد تو آتش میزنی در خرمن خویش ندانی این و آنت را بسوزد مخور خوبان آتش خوی را غم که روزی خان ومانت را بسوزد ز دیده اشک خون چندین مبارا...
اوحدی گر سر لجاجت نیست زو نخواهی که خواست حاجت نیست باغ و خرمن چه خواهی و ده ازو زو چه خواهی که باشد آن به ازو تو ازو وقت حاجت او را خواه کو نماید به هر مرادت راه گر مریدی جزو مراد...
خداوندا به ارواح بزرگان که یوسف را نگه داری ز گرگان بزرگش دار در دانش چو یوسف عزیز مصر گردانش چو یوسف برنجش را ز باد غم مکن پست به خواری دشمنانش را ببر دست به پیش خواجه رونق بخش و ...
نفس نطقیست بی زبان گویاست این بداند کسی که او جویاست در بصر نور و در زبان گفتار در دهن زوق و در قدم رفتار قوت سمع و لمس و بوییدن به ره فکر و فهم پوییدن همه از فیض نفس زاینده است جم...
نخواهم با تو پیوستن به یاری تو خواهی گریه میکن خواه زاری
چون شوی آنچنان که میبایی چون تو با خویشتن نمییی نظری کن درین معانی تو تا مگر خویش را بدانی تو کز برای چه کارت آوردند به چه زحمت به بارت آوردند کیستی روی در کجا داری بکه امید و التج...
برید دوست چون آورد نامه درید آن عاشق از اندوه جامه سلامی دید دور از هر سلامت حدیثی سر به سر جنگ و ملامت بدانست از سواد نامه دوست فراغ خاطر خود کامه دوست به دل گفتا بکن زین کار دندا...
از آن دلدار هر جایی چه خیزد که او هر ساعت از جایی گریزد چو صورت هست معنی نیز باید برون از حسن خیلی چیز باید نه هر گوهر که بینی شب چراغست نباشد گل به هر وادی که راغست
گر بپرسد کسی که هر دو جهان گفته ای کندر آدمیست نهان برشمردی از آن نشانی چند کردی از هر یکی بیانی چند باز چندان هزار داروی و زهر که جهان دارد از یکایک بهر نه فلز و جواهر کانی آشکارا...
جوانی خار کن بر خار می خفت کسی گل بر سرش کرد آن جوان گفت مرا تا خار دامن گیر گشتست گل اندر خاطرم کمتر گذشتست ز خاری هر که او پیوند بیند همان بهتر که گل دیگر نچیند به تنهایی مرا خار...
نوبهارست و روز عیش امروز بهل این اضطراب و طیش امروز وقت یاریست دوستان دستی جای رحمست بر چنان مستی گر چه جای غمست غم نخوریم دست بر هم زنیم و در گذریم پیش دستان که پیش ازین بودند یکد...
دل عاشق بدان فکرت چو برخاست زبان خامه را پاسخ بیاراست رقم زد بر بیاض نامه چون زر بدین سان نکتهای تازه و تر
ایکه بر تخت مملکت شاهی عدل کن گر ز ایزد آگاهی عدل چون گشت با خلافت یار نهلند از خلاف و ظلم آثار عدل باید خلیفه را پس حکم عدل نبود کجا کند کس حکم عدل بی علم بیخ و بر نکند حکم بی عدل...
رفت کسری ز خط شهر به دشت با سواران ز هر طرف میگشت گلشنی دید تازه و خندان تر و نازک چو خط دلبندان پر ز نارنج و نار باغی خوش زیر هر برگ آن چراغی خوش گفت کاب از کدام جویستش که بدین گو...
همانا دیگری داری نگارا که دور از خویش میداری تو ما را تو خود گیرم که همچون آفتابی چرا باید که روی از من بتابی خیالم فاسد و حالم تباهست بدین گونه سرشک من گواهست مرا حالی چو زلفت پیچ...
ظلمت ظلم تیره دارد راه عدل باید جناح و قلب سپاه خانه ظالمان نه دیر که زود به فضیحت خراب خواهد بود دود دل خانه سوز ظالم بس بد کنش را همان مظالم بس ظلم تاریک و دل سیه کندت عدل رخشنده...
دل از ما بر گرفتی یاد می دار جفا از سر گرفتی یاد می دار به دست من ندادی زلف و بامن به مویی در گرفتی یاد می دار چو دستم تنگ دیدی چون دهانت کسی دیگر گرفتی یاد می دار مرا درویش دیدی ر...
ای پسر چون ملازم شاهی نتوان بود غافل و ساهی بخش کن روز خویش و شب را نیز مگذران بر فسوس عمر عزیز شب سه ساعت به امر حق کن صرف سه حساب و کتاب و رقعه و حرف سه به تدبیر ملک و رای صواب س...
تو از من چون به زودی سیر گشتی مرا روباه دیدیشیر گشتی
نرم باش ای پسر به رفتن نرم تا نگردد دلت به رفتن گرم این صفتهای لاابالی چیست تو چه دانی که چند خواهی زیست گفته ای از جهان چو میگذریم خود بیا تا غم جهان نخوریم گر نمانی نه در شمار شو...
بدان آتش رخ آوردند چون دود حقیقت نکتهای آتش اندود به خشم از سر گرفت آن تندخویی چنین باشد جواب تندگویی چو بد کردی کنندت بد مکافات رسی از آفت انگیزی به آفات