غزل شمارهٔ ۶۲۴
از تو مرا تا به کی بی سر و سامان شدن در طلب وصل تو زار و پریشان شدن هر نفسم خون دل ریزی و گویی مگوی واقعه ای مشکلست دیدن و نادان شدن من ز تو درمان دل جستم و دشمن شدی مصلحت من نبود ...

از تو مرا تا به کی بی سر و سامان شدن در طلب وصل تو زار و پریشان شدن هر نفسم خون دل ریزی و گویی مگوی واقعه ای مشکلست دیدن و نادان شدن من ز تو درمان دل جستم و دشمن شدی مصلحت من نبود ...
ای خواجه چه آوردی زین خانه بدر بودن سودیت نمی باید چندین به سفر بودن اندر پی بهبودی باید شدنت کین جا بیماری بد باشد هر روز بتر بودن بر چرخ کشیدی سر ناگاه ندانستی کانگشت نما خواهی گ...
دوستی با دشمنان ما مکن سود ایشان و زیان ما مکن خون من خوردی دلم را غم بخور دل ببریقصد جان ما مکن چون میانت خون ما ریزد کمر گو فضولی در میان ما مکن از لب خود کان دشمن بر میار زهر قا...
چشمم کنار دجله شد جز یاد بغدادم مکن چون این هوس دارد دلم از دیگری یادم مکن بر جان شیرینم ببخش ای خسرو خوبان چین آشفته بر کوه و کمر مانند فرهادم مکن در جوشم از سودای توآبی بزن بر آت...
باغ جهان روی تست رای گلستان مکن طیره سنبل مخواه طره پریشان مکن گر چه به حکم توایم بر جگر ریش ما زخم که شایدمزن جور که بتوان مکن رای که بود اینکه تو عاشق بیچاره را دم بدم از درد خود...
ای میر ترکان عجم ترک وفاداری مکن جان عزیز من تویی برجان من خواری مکن با چشم تو تقریر کن کآهنگ جان بیدلان گر پیش ازین میکرده ای اکنون که بیماری مکن پیشم نشستی ساعتی تا حال دل پرسی ک...
حسن خود عرضه کن ای ماه پسندیده صفات تا شود دیده ما روشن از آثار صفات لب لعل و دهن تنگ و خط سبز تو برد در جهان آب رخ معدن و حیوان و نبات چشمم از گریه فراتست و رخ از ناخن نیل تو توان...
نفسم گرفت ازین غم نفسی هوای من کن گره ام فتاد بر دمبه دمی دوای من کن دگری بهای خویش ار نستاند از تو بوسه تو ز بوسه هر چه داری همه در بهای من کن نه رواست زشت کردن به جزای خوبکاران د...
جانا به حق دوستی کان عهد و پیمان تازه کن جان را به رخ دل بازده دل را ز لب جان تازه کن از دل برون کن کینه را صافی کن از ما سینه را آن عادت پیشینه را پیش آر و پیمان تازه کن این درد پ...
سر دل گویی ز جان اندیشه کن در دلش دار از زبان اندیشه کن لاف کشف و غیب دانی می زنی از خدای غیب دان اندیشه کن در زمین از آسمان گویی سخن ای زمین از آسمان اندیشه کن یا ز دین آشکارا شرم...
خلاف دشمنان روزی نظر بر دوستان افگن حسودان را بخوابان چشم و بندی بر زبان افگن دهانم خشک و لب تلخ از فراق تست یک باری لب خشک مرا ترساز و بوسی در دهان افگن کمان ابروان نقدست و تیر غم...
چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار من زان سبب شادی نمی گردد به گرد کار من اشک چشمم سر دل یک یک به رخ ها بر نبشت گوییا با اشک بیرون می رود اسرار من رخت ازین شهرم به صحرا برد می باید که...
سر بارندگی دارد دو چشم تند بار من که فتح الباب هجرانست و تحویل نگار من مرا چون ماه در عقرب خوش آمد روی و زلف او از آن نیکی نمیبینم که بد بود اختیار من من آن چرخم که از جانست مهرم د...
عشق نورزیده بود جان سبکبار من بر تو مرا فتنه کرد این دل بی کار من گر خبر از درد من نیست ترا در نگر تا بتو گوید درست روی چو دینار من ای که بیازرده ای بی سببم بارها تا توچه میخواستی ...
هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز من در خون نشیند تا کند چون روز روشن راز من از دیده گر در پیش دل سیلی نرفتی هر نفس آتش به جانم در زدی این آه برق انداز من من شرح دل پرداز خود برخ...
نه بی یادت برآید یک دم از من نه بی رویت جدا گردد غم از من بزن بر جانم آن زخمی که دانی به شرط آنکه گویی مرهم از من دلم را خون تو میریزی و ترسم که خواهی خون بهای دل هم از من مرا از ه...
بر سر کویت ای پسر پی سپرم دریغ من با غم رویت از جهان میگذرم دریغ من با تو نشست دشمنم روی به روی و من چنین دور نشسته در شما می نگرم دریغ من برد گمان که به شود خسته دلم به وصل تو دید...
بگذاشته ام تا چه کند نرگس مستت با یار پسندیده که پیمان نواستت رای دو دلی کردن و آهنگ جدایی گفتی که ندارم من و می بینم و هستت پیوند تو افزون شو و بسیار بگفتند عهدش بشکن زود که پیمان...
دشمن دون گر نگفتی حال من خود به گفتی چشم مالامال من هر شبی از چرخ نیلی بگذرد نالهای این تن چون نال من حال من چون خال مشکین تیره شد در فراق یار مشکین خال من کاشکی آن روی فرخ می نمود...
نگارا چرا شدی نهان از نهان من چه کردم که گشته ای جهان از جهان من به کینم مخای لب چو آنم که پیش ازین همی بر نداشتی دهان از دهان من چو من پر شدم ز تو ز من پر شد این جهان به نوعی که ت...
عشق را فرسوده ای باید چو من در مشقت بوده ای باید چو من لایق سودای آن جان و جهان از جهان آسوده ای باید چو من تا غم او را به کار آید مگر کار غم فرسوده ای باید چو من از برای خوردن حلو...
چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به من آن فراق اندیش روزی باز پیوستی به من همچو ماهی صید آن ماهم که روزی بیست بار زلف چون دامش در اندازد همی شستی به من گر سر زلفش به دست من رسیدی گا...
ای ز سودای تو در هر گوشه ای آواره من چاره کارم نه نیکو می کنی بیچاره من روز مرگم بر سر تابوت خواهد شعله زد آتش عشقت که در دل دارم از گهواره من ای که گفتی با جفای یار سیمین بر بساز ...
جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من عاشقم وز من بپوشانید رخ چندان که من در غمش دیوانه گشتم بی رخش مجنون شدم سر به صحراها نهادم فاش گردید آن که من خوف بدنامی ندارم بیم رسواییم نیست...