غزل شمارهٔ ۶۹
تا دل ما با تو کرد روی ارادت هیچ نیاید ز ما مخالف عادت گر چه کم ما گرفته ای تو ز شوخی عشق تو افزون شدست و مهر زیادت رنگ سلامت ندیدم و رخ شادی از برمن تا برفته ای به سعادت آنکه ز در...

تا دل ما با تو کرد روی ارادت هیچ نیاید ز ما مخالف عادت گر چه کم ما گرفته ای تو ز شوخی عشق تو افزون شدست و مهر زیادت رنگ سلامت ندیدم و رخ شادی از برمن تا برفته ای به سعادت آنکه ز در...
چون همه ملک وجود خانه شاهست و شاه راه چه جویی به غیر بیش چه پویی به راه ای که نچیدی گلش در گل خود کن نظر ای که ندیدی رخش در دل خود کن نگاه تا تو به خود می روی گر چه نه بد می روی بی...
آن تیر بالا را ببین ز ابرو کمان ها ساخته از تیر چشم مست خود آهنگ جان ها ساخته جان در بلای زلف او تن مبتلای زلف او در حلقه های زلف او دل خان و مان ها ساخته آشفته چون ما کاکلش بر عار...
ای جان من ز هجر تو در تن بسوخته صد دل ز مهر روی تو بر من بسوخته سنگین دل تو در همه عمر از طریق مهر بر حال من نسوخته و آهن بسوخته هردم ز غصه چیست نگویی مراد تو زین ناتوان عاشق خرمن ...
روز عید آن ترک را دیدم پگاه آراسته گشته از رویش سراسر عید گاه آراسته طاق ابرو را ز شوخی چون هلالی داده خم روی نیکو را به زیبایی چو ماه آراسته هم جمال ماه رویش آب خوبان ریخته هم هلا...
خیانتگر خیانت کرد و ما دل در خدا بسته سر و پای خصومت را به زنجیر وفا بسته لگام این دل خیره به دست صبر وا داده طناب این دل وحشی به میخ شکر وابسته تو ای همراه ازین منزل مکن تعجیل در ...
روی زیبا نتوان داشت نهان پیوسته خاصه رویت که به روحست و روان پیوسته زلف از دست بدادیم و ز دل خون بچکید گویی آن زلف رگی بود به جان پیوسته آبم از دیده روانست و خیال قد او همچو سرویست...
ای از دهان تنگت شهری شکر گرفته نام رخ تو گل را از خاک برگرفته آن روی را مپوشان زیرا که در ممالک بنیاد فتنه باشد روی قمر گرفته دیگر ز سر نگیرد با من جفا زمانه گر دیگرت ببینم یاری ز ...
کجایی ای ز رخت آب ارغوان رفته مرا به عشق تو آوازه در جهان رفته به خون دیده ترا کرده ام به دست ولی ز دست من سر زلف تو رایگان رفته همیشه قد تو با سرکشی قرین بوده مدام زلف تو با فتنه ...
آن گل سوریست در کلاله نهفته یا به عبیرست برگ لاله نهفته در دهن کوچک چو پسته او بین رسته دندان همچو ژاله نهفته از گل و شکر نواله ایست لب او داعیه بوسه در نواله نهفته سینه من هر نفس ...
ای از عرب و از عجمت مثل نزاده حسن تو عرب را و عجم را بتو داده در روی عجم چشم توصد تیر کشیده وز چشم عرب لعل تو صد چشمه گشاده خوبان عرب بر سر اسب تو دویده شاهان عجم پیش رخت گشته پیاد...
چگونه دل نسپارم به صورت تو نگارا که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را چه بر خورند ز بالای نازک تو ندانم جماعتی که تحمل نمی کنند بلا را نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمی درین دیار ندان...
چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادت گر هجر ما گزینی دوری ز حسن عادت شبهاست تا دلم را تب دارد از غم تو آه از تو گر نیایی روزی بدین عیادت طبعت به طالع ما شد تند و تیز ارنه زین پیشتر ن...
عارف چو بحر باید لب خشک و رخ گشاده بر جای خود چو بحری جوشان و ایستاده از خاک در گذشته افلاک در نوشته یک باره روح گشته تن را طلاق داده چون عاشقان جانیدر حال زندگانی هفتاد بار مرده ه...
ببخشا ای من مسکین به دل در دامت افتاده دلم را قرعه عشق و هوس بر نامت افتاده ز هر سو فتنه ای برخاست در ایام حسنت من کجا ایمن توانم بود در ایامت افتاده نمی افتد ترا در سر کزین جانب ن...
ای مرغزار جانها لعل تو آب داده وی تب کشیده دل را زلف تو تاب داده رویت به یک لطیفه مه را سپر شکسته چشمت به نیم غمزه دل را جواب داده دل را لب تو از می تاراج روح کرده جان را رخ تو از ...
ساقیا خیز و یک دو جام بده می گلرنگ لاله فام بده دهن همچو قند را بگشای بی دلان به بوسه کام بده دلم از شربت حلال گرفت ساغری باده حرام بده تو غلام که ای نمی دانم قدحی ای منت غلام بده ...
کام دل تنگ از آن تنگ دهانم بده بوسه ای ار آشکار نیست نهانم بده خانه جدا میکنیطاقت اینم ببخش بوسه بها میکنی مکنت آنم بده چون نتواند کسی چاره بهبود من من به جز از خویشتن هیچ ندانم بد...
یا به نزد خویشتن راهم بده یا مجال ناله و آهم بده از دهانت چون نمی یابم نشان بوسه ای زان روی چون ماهم بده تشنه چاه زنخدان تو شد جان من آبی از آن چاهم بده غربت من در جهان از بهر تست ...
شب شد به مستان اندکی تریاک بیداری بده رندان سیکی خواره را گر ساغری داری بده زین حرفهای لاله گون چون لاله میسوزد دلم روی تو ما را لاله بس ممزوج گلناری بده اکنون که آب از کار شد بر خ...
ای فراق تو مرا عقل و بصارت برده دل من کافر چشم تو به غارت برده بر دل شیفته هجر تو جفاها کرده از تن سوخته مهر تو مهارت برده دل ما را که سپاهی نتوانستی برد غمزه شوخ تو در نیم اشارت ب...
چیست آن شهریار در پرده شور در شهر و یار در پرده هر زمان بار می دهد لیکن نیست امکان بار درپرده پرده از روی برگرفت آن ماه همچنان روی کار در پرده همه گلها ازو شکفته و باز گل او غنچه و...
دلی می باید اندر عشق جان را وقف غم کرده میان عالمی خود را به رسوایی علم کرده جفای دلبری هر روز کارش بر هم آشفته بلای گلرخی هر لحظه خارش در قدم کرده گرفته شادیی در جان ز معشوق غم آو...
ز پاسبانی همسایه گرد بام و درت بدان رسید که دزدیده می کنم نظرت درون خانه چو ره نیست چاره آن دانم که آستانه پرستی کنم چو خاک درت هزار بار گر از خدمتم برانی تو دگر بیایم و خدمت کنم ب...