غزل شمارهٔ ۸۶۲
ترا گذاشته بودم که کار ساز شوی چو کار ساخته باشی به خانه باز شوی به گرد خاطرت اکنون خود آن نمیگردد که هیچ پیش رفیقان خود فراز شوی ز دوستان که تو در شهر خود رها کردی گمان نبود که زی...

ترا گذاشته بودم که کار ساز شوی چو کار ساخته باشی به خانه باز شوی به گرد خاطرت اکنون خود آن نمیگردد که هیچ پیش رفیقان خود فراز شوی ز دوستان که تو در شهر خود رها کردی گمان نبود که زی...
یک سخن زان لعل خاموشم بگوی نکته ای شیرین تر از نوشم بگوی بر دهانم نه لب و سری که هست از زبان خویش در گوشم بگوی امشبم چون دوش بودن آرزوست از چه می داری شب دوشم بگوی هوش من در گفتن ش...
دلا زین بدایت چه دیدی بگوی ز پایان و غایت چه دیدی بگوی ازین چار لشکر چه داری بیار و زان هفت آیت چه دیدی بگوی به وقت حمیت درین رزمگاه ز اهل حمایت چه دیدی بگوی از آن کس که میداردت در...
شاخ ریحانی تو یا برگ گل سوری بگوی آفتابی یا پری یا چهره نوری بگوی با چنان بالا و دیدار بهشتی کان تست از چه ما را کرده ای در دوزخ ای حوری بگوی دیگران را چون مجالی میدهی نزدیک خود از...
عاشقم از عشق من گر به گمانی بگوی چاره ندانم که چیست آنچه تو دانی بگوی منتظرم تا مگر پیش من آیی شبی گر بتوانی بیا ور نتوانی بگوی من به دلم یار تو باز تو گر یار من هم به دلی کو نشان ...
با دل تنگ من از تنگ شکر هیچ مگوی چون ترا از دل من نیست خبر هیچ مگوی چند گویی که حدیث تو به زر نیک شود روی زرین مرا بین و ز زر هیچ مگوی پیش قند دهن پسته مثال تو ز شرم چون نبات ار بگ...
دل سرای خاص داشت از مجلس عامش مگوی جان چو با جانان نشست از پیک و پیغامش مگوی مرغ جان ما که از بار بدن بودش قفس باز دست شاه گشت از دانه و دامش مگوی ما از آن یوسف به بادی قانعیم ای ب...
رخ باز نهادم به سماوات الهی تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا چون یار مسیحم بسم این چهره کاهی از من مطلب مهر خود ای شاهد دنیا بر مهر تو چون دل نهد این...
نوبهارست و چمن خرم و گلزار اینجاست ارم دیده و آرام دل زار اینجاست بر سر خار چمن روی بمالیم چو گل گر بدانیم که باز آن گل بی خار اینجاست تن از آنجا نشکیبد دلم اینجا چون نیست دلم آنجا...
گلا عنان عزیمت به بوستان چه دهی بتا تعلق خاطر به سرو وبان چه دهی ز سرو راست تری یاد نسترن چه کنی ز لاله خوب تری دل به ارغوان چه دهی چو غنچه تنگ دلی را به خنده چو شکر ز پسته دهن خوی...
ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی باز آی که دل خسته شد از بار جدایی هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم این نامه نبشتم که بخوانی و بیایی ما را همه کاری به فراق تو فرو بست باشد که ز ناگه در ...
ای از گل سوری دهنت غنچه نمایی وی بر سمن از سنبل تر غالیه سایی میدان که سر ما و نشان قدم توست در کوی تو هر جا که سری بینی و پایی دوش این دل من خانه عشق تو همی کند و امروز دگرباره بن...
به پیمانی نمی پویی به پیوندی نمی پایی دلم ز اندیشه خون کردی که بس مشکل معمایی ز صد شهرت خبر دادند و چون رفتم نه در شهری به صد جایت نشان گفتند و چون جستم نه در جایی همی جویم تو را ل...
دلم زخم بلا دارد ز چشم تیر بالایی که دارد چون کمر بستی و همچون زلف لالایی بدان کان پای من باشد به دام زلف او گر تو ز دستی بشنوی روزی که زنجیریست بر پایی به اشک چشم بر گریند مردم در...
دمشق عشق شد این شهر و مصر زیبایی ز حسن طلعت این دلبران یغمایی ز تنگ شکر مصری برون نیاورند به لطف شکر تنگ تو در شکر خایی کمر که بسته ای ای ماه بر میان شب و روز مگر به کشتن ما بسته ا...
گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سرایی ما نبردیم ز کوی طلبت رخت به جایی بس خطا بود نگه باز نکردن که گذشتی مکن اینها که نکردیم نگاهت به خطایی بر تن این سر شب و روز از هوس پای تو دارم ور...
هرگزت عادت نبود این بی وفایی غیر ازین نوبت که در پیوند مایی من هم اول روز دانستم که بر من زود پیوندی ولی دیری نپایی میکنم یادت بهر جایی که هستم گر چه خود هرگز نمیگویی کجایی رخ نمود...
ای در دل من چو جان کجایی وی از نظرم نهان کجایی کردی ز برم کناره چونی رفتی بدر از میان کجایی پیش آمدی از زمین چه چیزی بگذشتی از آسمان کجایی گفتی که من از جهان برونم ای از تو پر این ...
چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی در وصلی بگشایی ز درم باز آیی از برم صبر و قرار و دل و دانش بردی نام اینها نبرم گر به برم باز آیی چون ز هجر تو شوم کشته بیایی دانم چه تفاوت کند ار ز...
نهان از نهان کیست دلدار ماست برون از جهان چیست بازار ماست به دستم ز باغ جهان گل مده که بی روی آن نازنین خار ماست اگر مقبلی هستدر بند اوست وگر مشکلی هست در کار ماست بر ما به جز نام ...
با دشمنان ما شد هم خانه آشنایی کرد از فراق ما را دیوانه آشنایی روزی هزار نوبت از شمع عارض خود ما را بسوخت همچون پروانه آشنایی از زلف و خال مشکین پیوسته بر رخ و لب هم دام عشق دارد ه...
ای نافه چینی ز سر زلف تو بویی ماه از هوست هر سرمه چون سر مویی شوق تو ز بس جامه که بر ما بدرانید نی کهنه رها کرد که پوشیم و نه نویی از باده وصل تو روا نیست که دارد هر کس قدحی در کف ...
زهی حسن ترا گل خاک کویی نسیم عنبر از زلف تو بویی رخت بر سوسن و گل طعنه ها زد که بود این ده زبانی آن دو رویی نیامد در خم چوگان خوبی به از سیب زنخدان تو گویی سر زلفت ز بهر غارت دل پر...
گفتم از عشق توسرگشته چو گویم تو چه گویی گفت چوگان که زد آخر که تو سر گشته چو گویی گفتم آرام دلم نیست ز عشق تو چه درمان گفت درمان تو آنست که آرام نجویی گفتم آشفته آن چشم خوشم مرحمتی...