بخش ۶۰ - خلاصهٔ سخن
چه خوش باشد سخن در پرده گفتن بیندیشیدن و پرورده گفتن سخن باید که بر بنیاد باشد که چون بی اصل رانی باد باشد سخن گر نیک دانی گفت مردی چو در گفتن بمانی زخم خوردی

چه خوش باشد سخن در پرده گفتن بیندیشیدن و پرورده گفتن سخن باید که بر بنیاد باشد که چون بی اصل رانی باد باشد سخن گر نیک دانی گفت مردی چو در گفتن بمانی زخم خوردی
پیش ازین مردمی چنین بودست رسم اهل فتوت این بودست وین دم از هر دو خود نشانی نیست نامشان بر سر زبانی نیست هر کجا خاینیست دام انداز بند مکری بگستراند باز برنشیند که صاحبم بر صدر امردی...
به خر گفتند کیمخت از چه بستی بگفت از زخم سیخ و چوب دستی چو من در خاک خاموشی نشستم زدندم چوب تا کیمخت بستم نشان دانش اندر قیل و قالست هران کس را که نطقی نیست لالست به قدر راستی گیرد...
بود در روم پیش ازین سر و کار صاحبی نان ده و فتوت یار لنگری باز کرده چون کشتی پر ز سنگ و ز آلت کشتی در لنگر نهاده باز فراخ کرده ریش دراز را به دو شاخ خلق رومش نماز بردندی بچه خود بد...
چو دید آن عاشق دلسوز خسته همایون نامه یار خجسته به جوش آمد دلش از درد و اندوه رخش چون کاه گشت و غصه چون کوه ز نو آغاز کرد افغان و زاری به زاری گفت با باد بهاری
ای پدر خود پز این سرشته تو تو بهی باغبان کشته تو حارس بوستان در خانه سر خر به که پای بیگانه هم به علم خودش بده پندی که نداری جزین پس افگندی باغ بین را چه غم که شاخ شکست باغبان راست...
خنک آن پیشه کار حاجتمند به کم و بیش ازین جهان خرسند گشته قانع به رزق و روزی خویش دست در کار کرده سر در پیش کرده بر عجز خویشتن اقرار بر قصور گذشته استغفار به دل از یاد حق نباشد دور ...
دگر بوی بهار آورده ای باد نسیم زلف یار آورده ای باد به دام اندر کشیدی خسته ای را ز دام عشق بیرون جسته ای را نگارم را خبر ده گر توانی که ای جان را به جای زندگانی غمت هر لحظه در پروا...
چو به کسب علوم داری میل از همه لذتی فرو چین ذیل تن به دود چراغ و بیخوابی ننهادی هنر کجا یابی از پی علم دین بباید رفت اگرت تا به چین بباید رفت علم بهر کمال باید خواند نه به سودای ما...
ز جام عاشقی مستم دگر بار بریدم مهر و پیوستم دگر بار به دام عاقلی افتاده بودم ز دام عاقلی جستم دگر بار ز عشقت توبه کردم چون بدیدم ترا آن توبه بشکستم دگر بار وجودم نیست گشت از عشق تا...
شیخکی بر فسانه بود وگزاف چشم بر هم نهاده میزد لاف در حدیثی دلیل خواستمش حرمت و آب رخ بکاستمش از مریدان او مریدی خر به غضب گفت ازین سخن بگذر او دلیلست ازو دلیل مخواه شرح گردون ز جبر...
برآرم دست تا رویت به غارت بچینم گل نیندیشم ز خارت
خنک آن پردلان دین پرور دل بدین صرف کرده جان بر سر همه نزدیک خلق و دور از خویش به توکل نشسته سر در پیش خون خود بهر دین فدا کرده پس به دانستها ندا کرده چشم بی خوابشان بر آن رخ زرد کر...
چو گوش ماهرخ پر شد ز زاری به جای آورد شرط دوستداری بر آن بیچاره رحمت کرد و بخشود چه گوید کس که جای مرحمت بود
ز بهر آنکه ناچارست دیدن به هر سختی نمی شاید بریدن اگر در بند آن شیرین زبانی سخن باید که جز شیرین نرانی چو با خوبان نباشی مرد کشتی نباید کرد با ایشان درشتی
ای که گشتی بد آن قدر خرسند که کسی خواندت به دانشمند گرد بدعت مگرد و گرد فضول میکن آنچت خدای گفت و رسول قول روشن چو هست و نص جلی پی رخصت چه گردی ای زحلی در حیل دفتر و کتاب که ساخت ی...
بپرسیدند از محمود غازی چرا چندین گرفتار ایازی بگفتا چون که از وی ناگزیرست ازین پس ما غلامیم او امیرست به نرمی طبع تندان رام گردد به سختی پخته دیگر خام گردد اگر در عاشقی صد جان به پ...
کوش تا تکیه بر قضا ندهی به فریب عمل رضا ندهی زانکه چون خواجه مبتلا گردد پر بود کان قضا بلا گردد چون دو کس رفع حال خویش کنند پیشت اثبات مال خویش کنند به یکی میل بی گواه مکن جز به یک...
دگر بار آن بت از خواری پشیمان شد از جور و ستمگاری پشیمان نوشت از غایت مهری که دانی ضرورت نامه ای در مهربانی بدان آشفته مسکین فرستاد به لطف و عذرخواهی وعدها داد
زن خود را به سنگ زد مردش شد دوان پیش قاضی آوردش حال خود گفت و مرد شد حاضر گشت قاضی میانشان ناظر زن چو دعوی گزار شد با شوی گوشه چادرش برفت از روی خواجه حسن و جمال او را دید عشوه قیل...
ویحک ای قبه زمرد رنگ که ز جانم همی زدایی زنگ کارگاه تر از کونی تو کس نداند که از چو لونی تو بودنیها ز تست و آیینها به تو گویی حوالتست این ها باده ای گر نخورده ای ز کجاست که چو فرزی...
نسیم باد نوروزی چه داری گذر کن سوی آن دلبر به یاری نگار ماهرخ ترک پریوش بت گل روی سیم اندام سرکش فروغ نور چشم شهریاران چراغ خلوت شب زنده داران نهال روضه حسن و جوانی زلال فیض و آب ز...
آه ازین واعظان منبر کوب شرمشان نیست خود ز منبر و چوب روی وعظی که در پریشانیست عین شوخی و محض نادانیست بر سر منبر و مقاوم رسول نتوان رفتن از طریق فضول آن تواند قدم نهاد آنجا که نیار...
زهی از جام مهرت مست گشته ز کوباکوب هجران پست گشته بسی در عشق گرم و سرد دیدی کنون بنشین که آن خود کشیدی بگستر فرش و خلوت ساز جارا که عزم آن شبستان ست ما را سحرگاهان دعای مستجابت به...