بخش ۸۶ - در سر کلمهٔ شهادت
تا ندانی اله را ز نخست این گواهی نیاید از تو درست نیست در هیکل الف بی تی خوبتر زین دو نفی و اثباتی گنج توحید را بهینه طلسم نشناسم جزین دو نامی اسم خود حروفی بدین صفت باید که کلید ب...

تا ندانی اله را ز نخست این گواهی نیاید از تو درست نیست در هیکل الف بی تی خوبتر زین دو نفی و اثباتی گنج توحید را بهینه طلسم نشناسم جزین دو نامی اسم خود حروفی بدین صفت باید که کلید ب...
پر دلی باید از عوایق دور تا درین خلوتش دهند حضور پر دلی کو ز جان نیندیشد سخن آب و نان نیندیشد گشته تسلیم ره نماینده تا چه گردد ز وقت زاینده تحفه جان نهاده بر کف دست روی دل کرده در ...
طلبت چون درست باشد و راست خود در اول قدم مراد تراست حق چو خواهد که بنده راه برد از بدیهایش در پناه برد بنده توفیق را چو اهل شود گر چه سختست کار سهل شود اولین پایه ارادت تو ترک خوی ...
مرشدی را ملامتی افتاد در مریدان قیامتی افتاد به خصومت میان فرو بستند وز پی خصم او برون جستند زان مریدان یکی که داناتر به فنون هنر تواناتر در تحمل ز بس تمام که بود بنجنبید از آن مقا...
خسروی طاهر و وزیری پاک هر دو در دین مبارز و چالاک آن فلک را کشیده اندر سلک وین جهان را نظام داده به کلک آن چو ماهست بر سپهر جلال وین چو مهرست در جهان کمال شب دین از فروغ این شده رو...
غلامی میکنم تا زنده باشم بمیرم همچنانت بنده باشم مرا دم بعد ازین امیدواری روان گردان به امیدی که داری
بی درم باش ارت سرد نیست کاولین گام عاشقان اینست این ده و باغ و بچه وزن تو غول راهند و غل گردن تو غل و غولی چنین گذاشته به داشت چون بد بود نداشته به دل که وحدت سرای این راهست پاک دا...
قوت دل ز عقل و جان باشد قوت تن ز آب و نان باشد خانه خالی بود حضور دهد تن خالی فروغ و نور دهد علم جویی به ترک سیری کن جان طلب می کنی دلیری کن سر خاری بخور مشو خیره تا نگردد دلت چو ...
عز ناخفتن ار تو هستی کس نص یا ایهاالمزمل بس شود از آب چشم و بیداری بر زبان چشمه سخن جاری خواب را گفته ای برادر مرگ چون نخسبی نمیزنی در مرگ دل شب زنده دار زنده بود قالب خفته سرفگنده...
خوبرویان چو رخ همی پوشند عاشقان در طلب همی کوشند یافت عنقا به عزلت و دوری قاف تا قاف نام مستوری هر که او عزلت اختیار نکرد دست با دوست در کنار نکرد خنک آنکس که او برید از خلق دامن و...
از خموشی رسیده اند وز سیر زکریا و مردم اندر دیر از پس ناامیدی انا این به عیسی و آن به یوحنا نه صدف نیز از آن دهن بستن شد به در و به گوهر آبستن غنچه کو در کشد زبان دو سه روز هم بزای...
زهدت آن باشد ای سعادت جوی کز متاع جهان بتابی روی روی در فضل بی نیاز کنی پشت بر فضله مجاز کنی بر فرازی ز فقر صرف درفش زان توجه کلاه سازی و کفش نبود گر ز زهد گیری رنگ حاجت اربعین و خ...
به ریا روی در خدای مکن پیش یزدان به زرق جای مکن هر نمازی و و طاعتی که تراست بوریایی نیرزد ار بریاست دیگری خواه باش و خواه مباش خصم چون دید گو گواه مباش کرده خویش را منه سنگی وندرو ...
سخنی کز سر معامله نیست عقل را اندرو مجامله نیست بی رعونت قدم نخواهی زد بی ریا هیچ دم نخواهی زد آن نماز دراز کردن تو وز حرام احتراز کردن تو روز بر سفره نان نخوردن سیر پیش بیگانه شب ...
یاری از غیر حق نه از دینست حق ایاک نستعین اینست گر تو این نکته را نمی دانی هر دم الحمد را چه میخوانی عاشق دوست یاد نان نکند کز چنین دوست کس زیان نکند چون توکل کنی مگو از غیر رخ درو...
زمره ای از بلا هلاک شوند به بلا از گناه پاک شوند تو هم ار عاشقی بلاگش باش چون بلازوست با بلا خوش باش هر کرا آشنای خود سازد به بلای خودش در اندازد این بلا سنگ آزمایش تست محنت آیینه ...
چون یاد کنم طبع طربناک ترا و آن صورت خوب و سیرت پاک ترا خواهم که گذر بر سر خاک تو کنم در ساعت و بر سر کنم آن خاک ترا
قدش به درخت سرو می ماند راست زلفش به رسن که پای بند دل ماست دل میل گنه دارد از آن روز که دید کو را رسن از زلف و درخت از بالاست
ماهی که بسوخت زهره چنگش بر سر بگریست فلک با دل تنگش بر سر مویی که ز دست شانه در هم رفتی گردون به غلط نهاد سنگش بر سر
دست به نگار تو مرا کشت دگر آه ار نشود وصل توام پشت دگر نقشی عجبست بر دو دستت تا خود حرف که گرفته ای در انگشت دگر
آن زلف چو نافه تتاری بنگر و آن خط چو سبزه بهاری بنگر بر گرد دهان همچو انگشتریش زنگی بچه را سواد کاری بنگر
ای کرده مهندسانت از ساز سپهر از برج و ستاره گشته انباز سپهر شکل تو فگنده از فلک تشت قمر نقش تو نهاده بر طبق راز سپهر
چون دوستی روی تو ورزم به نیاز مگذار به دست دشمن دونم باز گر سوختنیست جان من هم تو بسوز ور ساختنیست کار من هم تو بساز
کردند دگر نگاربندان از ناز در دست تو دستوانه از مشک طراز تا کیست که خواهیش به دستان کشتن یا چیست که بر دست همی گیری باز