رباعی شمارهٔ ۵۴
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد گفتم که نمی نهی رخی بر رخ من گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد
۱۴۶ شعر از سعدی شیرازی
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد گفتم که نمی نهی رخی بر رخ من گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد
وقت گل و روز شادمانی آمد آن شد که به سرما نتوانی آمد رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود سرما شد و وقت مهربانی آمد
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای افکند این دیده شوخ می برد دل به کمند خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
در خرقه توبه آمدم روزی چند چشمم به دهان واعظ و گوش به پند ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند وز یاد برفتم سخن دانشمند
گویند مرو در پی آن سرو بلند انگشت نمای خلق بودن تا چند بی فایده پندم مده ای دانشمند من چون نروم که می برندم به کمند