رباعی شمارهٔ ۷۸
خواهم که مرا مدام آماده بود جام و می و شاهدی که آزاده بود چندان بخورم باده که چون خاک شوم این کاسه سر هنوز پر باده بود

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
خواهم که مرا مدام آماده بود جام و می و شاهدی که آزاده بود چندان بخورم باده که چون خاک شوم این کاسه سر هنوز پر باده بود
ز آن رو که هوا بوی خوشت می گیرد دی را دمی از باد هوا نگریزد بر باد هوا بید به بویت ارزد در پای صبا شمع به عشقت میرد
درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست گه بر سرو چشم و گاه بر رو بنشست چون دولت کار او به پایان برسید آمد به ادب به هر دو زانو بنشست
آن یار که مشک بر قمر می ساید از لعل لبش در و گهر می زاید هر چند که خاییده سخن می گوید شیرین دهنش ولی شکر می خاید
اسبی که مرا خواجه بر آن اسب نشاند هر کس که بدید اسب شطرنجش بخواند چون راندمش در اولین گام بماند بد جانوری بود ندانم به چه ماند
ای خواجه فلان الدین که ریشت گه باد ریشت نفسی نیست ز دندان آزاد بر ریش تو یک کورگره خواهم زد زآنان که به دندان نتوانیش گشاد
ابر است گهربار و هوا عنبربیز عاشق ز هوا چون کند آخر پرهیز ساقی سپهر بر کف نرگس مست بنهاده پیاله ای که کج دار و مریز
از جام توام بهره خمار آمد و بس وز باغ توام نصیب خار آمد و بس از هر چه در آید به نظر مردم را در دیده من خیال یار آمد و بس
رویت که ازو گرفت نیرو آتش از فتنه بر افروخت به هر سو آتش با روی تو در ستمگری زد پهلو زلف تو و کرد زیر پهلو آتش
دل خواستم از زلف سمن پوش تو دوش گفتا که چه دل دل که دل چیست خموش زلف تو اگر چه حال ما می ماند لیکن طرف دوش تو می دارد گوش
گل بین که دریدند همه پیرهنش کردند برهنه بر سر انجمنش در چوب شکافتند همه پیرهنش کردند به صد پاره میان چمنش
در راه بسر همی پوید شمع پروانه ای از حسن تو می جوید شمع تا ز آتش لعل تو سخن گوید شمع هر لحظه دهان به آب می شوید شمع
ای داده غمت به باد جانم چون شمع تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع گر می کشی ام بکش که خود را همگی من با تو نهاده در میانم چون شمع
اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است پای دلم از دلت به سنگ آمده است آمد دل و در کنج دهانت بنشست مسکین چه کند ز غم به تنگ آمده است
از باغ جمالت آگه ار بودی گل این راه پر از خار نپیمودی گل با این همه خارها که در پا دارد چون آمد و چون رفت بدین زودی گل
امسال مکرر است وقت گل و مل وز غم سر و برگ گل ندارد بلبل با آن همه شوکت ز پریشانی وقت بی تیغ و سپر برون نمی آید گل
ای کارگزاران درت شمس و زحل در مملکت تو سایه ای میر اجل ای شمه ای از لطف تو درباره نحل وی آیتی از صنع تو در شان عسل
توفیق نمی شود به زاری حاصل وز عمر عزیز است چه خواری حاصل چون باد ز گردیدن بیهوده چه چیز کردیم به غیر جانسپاری حاصل
در باغ بهشت اگر نباشی خوشدل می دان به یقین که خوش نیاید منزل بی برگ نوای عیش و عشرت چه بود از برگ و گل و نوای بلبل حاصل
بیمارم و کس نمی کند درمانم خواهم که کنم ناله ولی نتوانم از ضعف چنانم که اگر ناله کنم با ناله بر آمدن بر آید جانم
شعر تو که هست قوت جان مردم آورد به ما رقعه رسان مردم بر مردمک دیده نهادم سخنت مشهور شد این سخن میان مردم
در وصل نماند بیش ازین تدبیرم پیشم بنشین دمی که پیشت میرم چون اشک ز چشم من جدا خواهی شد آخرکم آنکه در کنارت گیرم
سرمایه دین و دل به غارت دادم سود دو جهان را به خسارت دادم سوگند ز می هزار پی خوردم و باز می خوردم و ایمان به کفارت دادم
دوش آن بت شوخ دلربا گفت به چشم با دل که نیایی بر ما گفت به چشم اما به چه رو توانم آمد پیشت اول تو به ما رهی نما گفت به چشم