شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویس
گفت لبش نکته ای لعل بدخشان شکست زد دهنش خنده ای پسته خندان شکست باز به چوگان زلف آمد و میدان بتاخت گوی دلم را که شد پاره و چوگان شکست کی به رخ او سد با همه تاب آفتاب خاصه که او طرف...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
گفت لبش نکته ای لعل بدخشان شکست زد دهنش خنده ای پسته خندان شکست باز به چوگان زلف آمد و میدان بتاخت گوی دلم را که شد پاره و چوگان شکست کی به رخ او سد با همه تاب آفتاب خاصه که او طرف...
هر دل که در هوای جمالش مجال یافت عنقای همتش دو جهان زیر بال یافت هر جا که در بلای ولایش گرفت انس از نعمت و نعیم دو عالم ملال یافت آداب خدمت درش آن را میسر است کو از ادیب ادبنی گوشم...
دولت سلطان اویس عرصه دوران گرفت ماه سر سنجقش سر حد کیوان گرفت هر چه ز اطراف بحر وآنچه زاکناف بر داشت به تیغ آفتاب سایه یزدان گرفت ماهچه رایتش سر به فلک برفراشت شاه به ماهی ز روم تا...
خنده ای زد دهنت تنگ شکر پیدا کرد سخنی گفت لبت لولوتر پیدا کرد طره از چهره براند از که آن زلف سیاه در سپیدی عذار تو اثر پیدا کرد به فدای گل رخسار تو با دام که او فستقی دایره ای گرد ...
ای قبله سعادت و ای کعبه صفا جای خوشی و نیست نظیر تو هیچ جا هر طاقی از رواق تو چرخی زمین ثبات هر خشتی از اساس تو جامی جهان نما در ساحت تو مروخه جنبان بود شمال در مجلس تو مجمره گردان...
ماییم کشیده داغ شاهی مستان شراب صبحگاهی ز آیینه دل به می زدوده زنگار سپیدی و سیاهی بر لوح جبین یار خوانده نقش ازل و ابد کماهی رخسار نگار دیده روشن در جام جهان نمای شاهی پرورده به م...
در درج عقیق لبت نقد جان نهاد جنسی عزیز یافت به جایی نهان نهاد قفلی ز لعل بر در آن درج زد لبت خالی ز عنبر آمد و مهری بر آن نهاد باریکتر از مو کمرت را دقیقه ای ناگاه در دل آمد نامش م...
چمن از بلبل و گل برگ و نوایی دارد عالم از طلعت تو نور و صفایی دارد مجلس عیش بیارای که رضوان بهشت دیده ها بر سر ره گوش صلایی دارد بر سراپرده گل پرده سرا شد بلبل راستی گل به نوا پرده...
هدهدی حال صبا پیش سلیمان می برد قاصدی نزد نبی پیغام سلمان می برد ماجرای قطره افتاده را یک یک جواب کرده از بر تا به نزد بحر عمان می برد ذره را از خویش اگرچه قصد پادر هواست کرده روشن...
ما را از تو چشم بد ایام جدا کرد چشم بد ایام چه گویم چها کرد با چشم و دل سوختگان روز فراقت آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد ما یار ندیدیم که با یار بسر برد ما دوست ندیدیم که با دوست و...
بختم از بادیه در کعبه علیا آورد بازم اقبال بدین حضرت اعلا آورد منم آن قطره که انداخت سحابم بر خاک باز برداشتم از خاک و به دریا آورد در محاق ارچه مه طالع من بود به قوص آفتابش نظری ک...
صبح ظفر از مشرق امید بر آمد اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد از غنچه پیکان و زباد دم شمشیر بشکفت گل فتح و نسیم ظفر آمد بر آینه تیغ شهنشاه دگر بار رخسار دل آرای ظفر جلوه گر آمد بی درد س...
دل را هوای چشم تو بیمار می کند جان را امید وصل تو تیمار می کند طرار طره تو دلم برد عارضت رو وانهاده پشتی طرار می کند از بندگی قد تو شد کار سرو راست آزادی از تو دارد و هموار می کند ...
آن دم که باد صبح به زلفت گذر کند مشک ختن به خون جگر چهره تر کند آگه نه ای که سنبل تو مشک را هر دم ز روی رشک چه خون در جگر کند یاد تو سوختگان اجل را شفا دهد بوی تو خفتگان عدم را خبر...
وصف ماه من چو شعری را منور می کند آفتاب از مطلع آن شعر سر بر می کند لعل را لعل سبک روحش همی دارد گران قند را لعل شکرریزش مکرر می کند چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او آنچه ساقی با خ...
وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شود بهر گل گوید خوش آمد تا دل گل وا شود غنچه غناج و شاخ شوخ رنگ آمیزی گل این دم طاووس گردد و آن سر ببغا شود روی گل برچین شود چون درنیارد چین برو نازک...
دوستان روز وداع است فغان در گیرید دل به یکبارگی از جان و جهان برگیرید شمع خورشید به آه سحری بنشانید وز تف سوز جگر بار دگر درگیرید نیست جز چرخ بدین راهبر اختر بد ز آه دل راه بدین چر...
قدم نه بر سر هستی که هست این پایه ادنی ورای این مکان جاییست عالی جای توست آنجا رها کن جنس هستی را به ترک خود فروشی کن که در بازار دین خواهند زد بر رویت این کالا اساس عالم بالا برای...
باد سحرگهی به هوای تو جان دهد آب حیات را لب لعلت نشان دهد در بوستان به یاد دهن تو غنچه را هر دم هزار بوسه صبا بر دهان دهد ز انسان که عکس ماه دهد حسن روی گل رویت به عکس حسن مه آسمان...
صبا چون پرده ز روی بهار بگشاید عروس گل تتق از صد بار بگشاید چو چشم یار نماید بعینه نرگس که بامداد ز خواب خمار بگشاید گشاد باغ ز نرگس هزار چشم و کجاست کسی که یک نظر اعتبار بگشاید تو...
سحرگهی که چمن شمع لاله در گیرد سمن به عزم صبوحی پیاله برگیرد جهان پیر چون نرگس جوان و تازه شود هوای جام و نشاط قدح ز سر گیرد چو مرغ عیسی اگر لعبتی ز گل سازی ز اعتدال هوا حکم جانور ...
زامروز تا به حشر بر ابنای روزگار شکرانه واجب است به روزی هزار بار کامروز نور باصره آفرینش است در عین صحت از نظر آفریدگار دارای عهد شاه اویس آنکه می کند از تیغ گرد خطه دین آهنین حصا...
چون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدار آفتاب سایه گستر سایه پروردگار ابر دریا آستین خورشید گردون آستان اردشیر شیر دل نوشین روان روزگار زهره عشرت ماه طلعت مهر بهرام انتقام مشتری رای عط...
فرخ اختر اختری دری و دری شاهوار شد ز برج خسروی و درج شاهی آشکار آسمان در حلقه بر خود گوهری می داشت گوش ساخت امروزش برای آفرینش گوشوار سالها می جست چشم آفتاب نوربخش تا به ماهی نو من...