بخش ۱۴ - قطعه
طاووس روز تا ز افق جلوه می کند شاها همای رای تو دولت شکار باد این روزگار و دایره لاجورد را دایم به گرد نقطه چترت مدار باد هر خلعت مراد که می بخشد آسمان از جامه خانه کرمت مستعار باد...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
طاووس روز تا ز افق جلوه می کند شاها همای رای تو دولت شکار باد این روزگار و دایره لاجورد را دایم به گرد نقطه چترت مدار باد هر خلعت مراد که می بخشد آسمان از جامه خانه کرمت مستعار باد...
خبر دادند دانایان پیشین که وقتی پادشاهی بود در چین زمانه تابع حکم روانش سلاطین خاک بوس آستانش رسوم داد و دین بنیاد کرده به داد و دین جهان آباد کرده به عهدش کس نبودی در همه چین جگر ...
الا ایکه داری امید وصال به یکبارگی از جدایی مثال فراق و وصال است عیش و اجل در این هردو هستند یاس و امل امید وصال است در اشتیاق ولی در وصال است بیم فراق امید نعیم است و بیم جحیم به ...
چو روی خود بهشتی دید در خواب روان هر سو چو کوثر چشمه آب کنار جوی ریحان بردمیده میان باغ طوبی سر کشیده فراز شاخ مرغان خوش آواز همی کردند با هم سر دل باز ز شبنم تاج گل چون تاج پرویز ...
گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی گفتم که روی و مویت بنمای تا ببینم گفتا که در د...
مطول قصه ای دارم که گر خواهم بیان کردن به صد طومار و صد دفتر نشاید شرح آن کردن به معنی صورتی امشب نمودی روی و این صورت نمی یارم عیان گفتن نمی شاید نهان کردن من این صورت کجا گویم من...
چو صبح از جیب گردون سر برآورد زمانه چتر گردون بر سر آورد برون رفت از دماغ خاک سودا جهان را مهری از نو گشت پیدا و لیکن همچنان سودای آن ماه فزون می گشت هر دم در سر شاه ازین سودا درون...
به نام آنکه این دریای دایر ز عین عقل اول کرد ظاهر عیان شد عین عقل از قاف قدرت سه جوی آورد اندر باغ فطرت درخت نور چشم جان برافراخت همای عشق بر سر آشیان ساخت دهد بر جویبار چشم احباب ...
الهی الهی خطا کرده ایم تو بر ما مگیر آنچه ما کرده ایم گنه کارم و عذر خواهم تویی چه حاجت بپرسش گواهم تویی به گیتی نداریم غیر از تو کس به لطف تو داریم امید و بس مرا مایه ای بس گران د...
در آخر غنچه این راز بشکفت حدیث خواب یک یک با پدر گفت پدر گفت این پسر شوریده حالست حدیثش یکسر از خواب و خیالست همی ترسم که او دیوانه گردد به یکبار از خرد بیگانه گردد به مادر گفت تیم...
گوییا این نقش بیجان صورت جان من است نقش بیحانش مخوان کان نقش جانان منست می دمد بویی و هر دم بلبل جان در قفس می کند فریاد کاین بوی گلستان منست خود چه نوراست آن که دل خود را بر او پر...
ملک بگشاد راز صورت خواب یکایک بازگفت آن شب به مهراب بدان نقاش گفت ای صورت انگیز کنون این چاره را رنگی برآمیز چو حاصل کرده ای رنگی ز یارم یکی نقشی به دست آور نگارم تو این رنج مرا گر...
ملک جمشید کرد آن راز مشهور فرستاد از در و درگاه فغفور ندیمی را طلب فرمود و بنشاند حکایت های شب یک یک فروخواند به عزم روی دستوری طلب کرد مثال حکم فغفوری طلب کرد چو شاه این قصه را بش...
به روز فرخ و حال همایون ملک جمشید رفت از شهر بیرون برون بردند چتر و بارگاهش خروشان و روان در پی سپاهش ز آه و ناله می نالید گردون ز گریه سنگ را می شد جگر خون پدر می زد به زاری دست ب...
غباری کز ره معشوقه آید به چشم عاشقان عنبر نماید من افتاده آن خاک دیارم که گرد از دل غبارش می زداید چو من خواهم که گل چینم ز باغش گرم خاری رود در دست شاید به مژگان از برای دیده این ...
به چین چون رومیان آیینه بستند سپاه زنگ را بر هم شکستند پری رویان شب آیینه دیدند از آن آیینه چینی رمیدند ملک بر بست بار خود از آن بوم سر اندر ره نهاد و روی در روم همی راندند از آن خ...
ز قلب لشکر آمد سوی جمشید چو ابری کاندر آید پیش خورشید بدو راند از هوا سنگ آسیا را ملک از خویش رد کرد آن بلا را دراز آهنگ دیدش قصد پا کرد به تیغش گرد ران از تن جدا کرد نهاد آن گرد ر...
به نزد بحر دیری دید مینا کشیشی پیر چون کیوان در آنجا شد آن خورشید رخ در دیر کیوان ازو پرسید حال چرخ گردان جوابش و داد و گفت احوال گردون نداند کس به جز دانای بی چون اگر خواهی خلاص ا...
لازم نبود که آنچه دولت باید نقش فلکی هم آنچنان بنماید شاید که تو را چنانکه باید ناید باید که تو را چنانکه آید شاید
رسولی که پا بر سر عرش سود ز پایش سر عرش را تاج بود بلند آفتاب مبارک نظر که او راست بر هر دو عالم اثر رسول کریم و متاع امین امام الوری قدوه العالمین گهی جبرییلش بود میر بار گهی عنکب...
ای در هوای معرفت قدرتت چو باز سیمرغ چشم باز و خرد چشم دوخته در شهپر جلال تو ارباب بال را پرهای فکر ریخته و بال سوخته گردون به طوق شوق تو گردن فراخته آتش به داغ طوع تو خود را فروخته...
ملک را چون بسیج آورد از آن دیر هوای صحبت خورشید در سیر به یاران گفت کشتیها بسازید به کشتی بادبان ها برفرازید صد و هشتاد کشتی راست کردند در او چیزی که می بایست کردند به کشتی ها درون...
ای طوطی جان زین قفس سبز برون پر آیا تو بر آنی که از این به قفسی نیست فریاد همی دارم و فریاد رسی نیست پندار درین گنبد فیروزه کسی نیست ای باد خبر بر بر آن یار همی دم کز بهر خبر جز تو...
چو سیمین صبح سر بر زد ز خاور ز بحر چین برآمد زورق زر تو پنداری ز چین آن زورق نور فرستاد از پی جمشید فغفور ملک طوفی به گرد بیشه می کرد خلاص خویش را اندیشه می کرد به دل می گفت آخر حو...