غزل شمارهٔ ۲۱۸
بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید حسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید برق جمال خرمن پندار ما بسوخت لعلت خیال پرده اسرار ما درید زلفت مرا ز حلقه زهاد صومعه زنار بسته بر سر کوی مغان کشید ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید حسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید برق جمال خرمن پندار ما بسوخت لعلت خیال پرده اسرار ما درید زلفت مرا ز حلقه زهاد صومعه زنار بسته بر سر کوی مغان کشید ...
دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید اشک به دندان گرفت دامن و در پی دوید دید میان دل و دیده که خونست اشک جست برون ز میان رفت و کناری گزید هر دو جهان دل به باد داد که خواهد مگر از ...
چشمه چشم من از سرو قدت یابد آب رشته جان من از شمع رخت دارد تاب تشنه لب گرد سراپای جهان گردیدم نیست سرچشمه به غیر از تو و باقی است سراب غم سودای تو تا در دل من خانه گرفت خانه ام کرد...
مانده یک ذره از آن دل که هوای تو گزید لله الحمد که آن ذره به خورشید رسید این همان ذره خاکی هوادار شماست که به جان روز ازل مهر شما می ورزید وین همان بلبل خوش گوست که در باغ وصال سال...
ما رقمی می کشیم تا به چه خواهد کشید ما قدمی می زنیم تا به چه خواهد رسید قبله و مذهب بسی است یار یکی بیش نیست هر که دویی در میان دید یکی را دو دید کفر سر زلف توست قبله آتش پرست دید ...
چه نویسم که دل از درد فراقت چه کشید یا ز نادیدنت این دیده غم دیده چه دید به امیدی که رسد در تو دل خام طمع سالها دیگ هوس پخت و به آخر نرسید قصه این دل دیوانه درازست و مپرس که در آن ...
پیر من از میکده بویی شنید دست زد و جامه سراسر درید خرقه ازان شد که فرو شد به می خرقه صدپاره که خواهد خرید جان که غمش خورد و رسیدم به لب رفت دلم تا به چه خواهد رسید مشرب صافی حقیقت ...
مرا از آینه سخت روی سخت آید که در برابر روی تو روی بنماید چو شانه دست به دندان اگر برم شاید که شانه در سر زلف تو دست می ساید لطیفه ایست دهان تو تا که دریابد دقیقه ایست میان تو تا ک...
بگو ای ماه تا ساقی ز می مجلس بیاراید که خورشید جهان آرا به دولتخانه می آید به بستان رو به پیروزی دمی تا باد نوروزی به بوی زلف مشکین تو عنبر بر سمن ساید ز راه موکبت نرگس به چشمان خا...
از توبه ریایی کاری نمی گشاید وز ملک و پادشاهی چیزی نمی فزاید در ملک فقر دارد درویش پادشاهی قانع به هر چه باشد راضی به هر چه آید دلق کبود خواهم کردن به باد گلگون کاین رنگ زرقم از دل...
چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمی آید به چشمانت که چشمم را به جز چشمت نمی باید چو چشمت چشم آن دارد که ریزد خون چشم من اگر چشمت به چشمانم زند چشمی بیاساید هر آن چشمی که می بیند به غ...
چون خاک شوم وز گل من خار برآید زان خار ببوی تو همه گل ببر آید از عمر بسی رفت و ندانم که چه باقی است وین نیز به هر نوع که باشد به سر آید هر جا که ز خاک سر کوی تو کنم یاد زان خاک همه...
صفت خرابی دل به حدیث کی درآید سخن درون عاشق به زبان کجا برآید چو قلم به دست گیرم که حکایتت نویسم سخنم رسد به پایان و قلم به سر درآید سر من فدای زلفت که ز خاک کشتگانش همه گرد مشک خی...
چشمم از پرتو خورشید رخت گیرد آب رویت از آتش اندیشه دل یابد تاب چشم مست تو که بر هر طرفی می افتد بر من افتاد زمستی و مرا کرد خراب با خیال تو مرا خواب نیاید در چشم کو خیالت که طلب می...
وصلت به جان خریدن سهل است اگر برآید جان می دهم درین پی باشد مگر برآید در کار بینوایان گر یک نظر گماری کار من و چو صد من زان یک نظر برآید در جان هر که گیرد از سوز عشق آتش با سوختن چ...
نامم به زبان بردن گیرم که نمی شاید در نامه اگر باشد سهو القلمی شاید نظاره آن منظر صاحب نظری باید سرگشته این سودا ثابت قدمی شاید بر آب زند هر دم این دیده نمناکم نقش تو و جز نقشت در ...
مرا که نقش خیال تو در درون آید عجب مدار ز اشکم که لاله گون آید وثاق توست درونم نمی دهد دل بار که جز خیال تو غیری اندرون آید کسی به بوی وصال تو تازه دارد جان که همچو گل ز هوایت ز خو...
یار می آید و در دیده چنان می آید که پری پیکری از عالم جان می آید سر سودای تو گنجی است نهان در دل من به زیان می رود آن چون به زبان می آید من گرفتم که ز عشق تو حکایت نکنم چه کنم کز د...
چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمی آید مرا خود جز تو در خاطر کسی دیگر نمی آید خیال عارضت آبست از آن در دیده می گردد نهال قامتت سر و ست از آن در بر نمی آید مرا در دل همی آید که چون ب...
کار شد تنگ برین دل خبر یار کنید دوستان بهر خدا چاره این کار کنید سیل عشق آمد و این بخت گران خواب مرا گر خبر نیست ازین واقعه بیدار کنید اثری کرد هوا در من و بیمار شدم به دو چشمش که ...
ای عمر باز رفته نمی آیی از سفر وی بخت خفته هیچ نداری ز ما خبر ما همچنان خیال تو داریم در دماغ ما همچنان جمال تو داریم در نظر از بوی تو هنوز نسیم است با صبا وز روی تو هنوز نشانی است...
پرده از رویش ای صبا بردار وین حجاب از میان ما بردار به تماشای جان ز باغ رخش دامن زلف مشکسا بردار همرهانیم در طریق وفا من به سر می روم تو پا بردار چون غبار من اوفتان خیزان می توانی ...
زحمت ما می دهی زاهد تو را با ما چه کار عقل و دین و زهد را با عاشق شیدا چه کار می خورد صوفی غم فردا و ما می می خوریم مرد امروزیم ما را با غم فردا چه کار جای عیاران سرباز است کوی عاش...
سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار عابدان قبله را با کفر و با ایمان چه کار طالب درمان نه مرد کار درد عاشقی است دردمندان غمت را با غم درمان چه کار صحبت گل را و دل را هر دو عالم واس...