غزل شمارهٔ ۲۸۳
صبح محشر که من از خواب گران برخیزم به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم در مقامی که شهیدان غمت را طلبند من به خون غرقه کفن رقص کنان برخیزم گرچه چون گل دگران جامه درند از عشقت من چو سوس...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
صبح محشر که من از خواب گران برخیزم به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم در مقامی که شهیدان غمت را طلبند من به خون غرقه کفن رقص کنان برخیزم گرچه چون گل دگران جامه درند از عشقت من چو سوس...
تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم ور به غیر از تو بود هیچکسم هیچکسم هر کجا تیر جفای تو من آنجا سپرم هر کجا خوان هوای تو من آنجا مگسم پس ازین دست من و دامن سودای شما چند گردم پی سودای...
حاشا که من بنالم ور تن شود چو نالم من نی نیم که هر دم از دست دوست نالم گر خون دل خورندم چون جام می بخندم ور سرزنش کنندم چون شاخ رز ننالم آسودگان چه دانند احوال دردمندان آشفته حال د...
عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم وین سبوی زرق را بر سنگ قلاشی کنم من خراب مسجد و افتاده سجاده ام می روم باشد که خود را در خرابات افکنم ساقی دوران هر آن خون کز گلوی شیشه ریخت گر ...
کمترین صید سر زلف کمند تو منم چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم در درونم به جز از دوست دگر چیزی نیست یوسفم اوست من آلوده به خون پیرهنم درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم آشنایی مددی...
تو می روی و بر آنم که در پی تو برانم ولیک گردش گردون گرفته است عنانم مگو که اشک مران در پیم بگو من مسکین به غیر اشک چه دارم که در پی تو برانم تو رفتی و من گریان بمانده ام عجب از من...
بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانم برافکن پرده تا پیدا شود احوال پنهانم بسان ذره می رقصند دلها در هوا امشب خرامان گرد و در چرخ آی ای جان ماه تابانم بزن راهی سبک مطرب ز راه لط...
جان نیاید در نشاط الا که بر بوی حبیب تا گل رنگین نبالد خوش ننالد عندلیب عود خشکم آتش جانسوز می باید مرا تا ز طیب جان دماغ حاضران گردد رطیب دولت بوسیدن پایش ندارد هر کسی این سعادت ن...
تو می روی و من خسته باز می مانم چگونه بی تو بمانم عجب همی مانم تو باد پای عزیمت چو باد می رانی من آب دیده گلگون چو آب می رانم تو آفتاب منیزی که می روی ز سرم فتاده بر سر ره من به سا...
به درد دل گرفتارم دوای دل نمی دانم دوای درد دل کاری است بس مشکل نمی دانم به چشم خویش می بینم که خواهد ریخت خون دل ندانم چون کنم با دل من بیدل نمی دانم بیابان است و شب تاریک و با من...
ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی می کنم سرو قدت را دعای جان درازی می کنم در رسنهای دو زلف کافرت پیچیده ام غازیم غازی به جان خویش بازی می کنم کمترینت بنده ام کت عاقبت محمود باد سالها شد...
همیشه نرگس مست تو را بیمار می بینم ولی در عین بیماریش مردم دار می بینم جهان می گردد از سودا سیه بر چشم من هر دم که چشم نازنینت را چنان بیمار می بینم ز شربتخانه لطفت دوایی ده که با ...
بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم به از آن نیست که هم با در میخانه شوم من اگر دیر و گر زود بود آخر کار با سر خم روم و در سر پیمانه شوم وقت کاشانه اصلی است مرا می خواهم که ازین مصطب...
در رکابت می دوم تا گوی چوگانت شوم از برایت می کشم خود را که قربانت شوم بر سر راهت چو خاک افتاده ام یکره بران بر سر ما تا غبار نعل یکرانت شوم آخر ای ماه جهان تابم چه کم گردد ز تو گر...
سؤالی می کنم چیزی نه بیش از پیش می خواهم فقیرم مرهمی بهر درون ریش می خواهم مرا از در چه می رانی نمی خواهم ز تو چیزی ولی بستانده ای از من متاع خویش می خواهم به تیغ غمزه خون ریزم که ...
ما روی دل به خانه خمار کرده ایم محراب جان ز ابروی دلدار کرده ایم از بهر یک پیاله دردی هزار بار خود را گرو به خانه خمار کرده ایم بر بوی جرعه ای که ز جامش به ما رسد خود را چو خاک بر ...
ما به دور باده در کوی مغان آسوده ایم از جفا و جور و دور آسمان آسوده ایم در حضور ما نمی گنجد گرانی جز قدح راستی ما از حضور این گران آسوده ایم زاهدم گوید که فردا خواهم آسود از بهشت گ...
از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم تشنه و مرده ز سرچشمه حیوان رفتیم ما چو یعقوب به مصر از پی دیدار عزیز آمدیم اینک و با کلبه احزان رفتیم چند گویند رقیبان به غریبان فقیر که گدایان ...
ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را ز وجود خود ملولم قدحی بیار ساقی برهان مرا زمانی ز خودی خود خدا را به خدا که خون رز را به دو عالم ار فروشیم بخری...
خسته ام ای یارو ندارم طبیب هیچ طبیبی نبودچون حبیب آه که بیمار غمت عرض حال کر دو نفر مود جوابی طبیب یک هوسم هست که در پای تو جان بدهم کوری چشم رقیب می سپرم راه هوایت به سر این ادب آ...
در راه غمت کرده ز سر پای بپویم ور دست دهد ترک سر و پای بگویم در بحر غم عشق که پایاب ندارد غوصی کنم آن گوهر نایاب بجویم در دامن پاک تو نشاید که زنم دست تا ز آب و گل خویش به کل دست ب...
دل من زنده می گردد به بوی وصل دلداران دماغم تازه می دارد نسیم وعده یاران الا ای صبح مشتاقان بگو خورشید خوبان را که تا کی ذره سان گردند در کویت هواداران شبی احوال بیماران بپرس از شم...
ای آب آتش رنگ تو بر باد داده خاک من در آب و آتش هر دم از خاک درت باد ختن آب است و آتش جام می خاک است تن با دست جان بنشان به آب آتشین این گرد و خاک و باد من گردم زند باد از گلت کابس...
سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین بستده لشکر رومش ز حبش لشکر چین رسته و بسته به دست بت من سنبل تر وز سرش رسته فرو هشته دو صد سنبل چین حلقه در حلقه گره در گره و بند به بند پیچ در پی...