غزل شمارهٔ ۴۲
ای دل شوریده جان نیست شو از هر چه هست کز پی تاراج دل عشق برآورد دست منکر صورت نشد عارف معنی شناس راه به معنی نبرد عاشق صورت پرست از پی محنت شود مست محبت مدام هر که شراب بلی خورد ز ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
ای دل شوریده جان نیست شو از هر چه هست کز پی تاراج دل عشق برآورد دست منکر صورت نشد عارف معنی شناس راه به معنی نبرد عاشق صورت پرست از پی محنت شود مست محبت مدام هر که شراب بلی خورد ز ...
تا بر نخیزی از سر دنیا و هر چه هست با یار خویشتن نتوانی دمی نشست امشب چه فتنه بود که انگیخت چشم او کاهل صلاح و گوشه نشینان شدند مست عاشق ندید در حرم دل جمال یار بر غیر یار تا در ان...
از کوی مغان نیم شبی ناله نی خاست زاهد به خرابات مغان آمد و می خواست ما پیرو آن راهروانیم که ما را چون نی بنماید به انگشت ره راست من کعبه و بتخانه نمی دانم و دانم کانجا که تویی کعبه...
بیا که بی لب لعل تو کار من خام است ز عکس روی تو آتش فتاده در جام است مرا که چشم تو بخت است و بخت در خواب است مرا که زلف تو شام است و صبح در شام است دلم به مجلس عشقت همیشه بر صدر اس...
تا بدیدم حلقه زلف تو روز من شب است تا ببوسیدم سر کوی تو جانم بر لب است یا رب آن ابرو چه محرابی است کز سودای او در زوایای فلک پیوسته یارب یارب است پیش عکس عارضت میرم که شمع از غیرتش...
از بار فراق تو مرا کار خراب است دریاب که کار من از این بار خراب است پرسید که حال دل بیمار تو چون است چون است مپرسید که بیمار خراب است کی چشم تو با حال من افتد که شب و روز او خفته و...
عاشقان را از جمالش روز بازار امشب است لیلة القدری که می گویند پندار امشب است حلقه ها بین بسته جانها گرد رخسارش چو زلف قدسیان را نیز گویی روز بازار امشب است عاشقان با بخت خود شب زند...
تا به هوای تو دل از سر جان برنخاست از دل بی طاقتم بار گران برنخاست عشق تو تا جان و دل خواست که یغما کند تا جگرم خون نکرد از سر آن برنخاست بر دل نازک تو را بود غباری ز من تا نشدم خا...
مگس وار از سر خوان وصال خود مران ما را نه مهمان توام آخر بخوان روزی بخوان ما را کنار از ما چه می جویی میان بگشاد می بنشین به اقبالت مگر کاری برآید زین میان ما را از آنم قصد جان کرد...
شب فراق چو زلفت اگر چه تاریک است امیدوارم از آن رو که صبح نزدیک است به خفتگان خبری می دهد خروش خروس ز هاتف دگرست آن خطاب نزدیک است صبا سلاسل دیوانگان عشق تو را به بوی زلف تو هر صبح...
من خیال یار دارم گر کسی را بر دل است کز خیال او شوم خالی خیالی باطل است چشم عیارش به قصد خواب هرشب تا سحر در کمین مردم چشم است و مردم غافل است عشق در جان است و می در جام و شاهد در ...
مستی و عشق از ازل پیشه و آیین ماست دین من این است و بس کیست که در دین ماست خاک ره مصطبه ز آب خضر بهتر است چشمه نوشین او جرعه دوشین ماست رندی و میخوارگی قسم من امروز نیست عادت دیرین...
رفیقان کاروان امشب روان است دل مسکین من با کاروان است زمام اختیار از دست ما رفت زمام اکنون بدست ساروان است نگارم رفت و چشمم ماند در راه ولی اشکم هنوز از پی روان است امید زندگانی از...
چشم سر مست خوشت فتنه هشیاران است هر که شد مست می عشق تو هشیار آن است در خرابات خیال تو خرد را ره نیست یعنی او نیز هم از زمره هشیاران است دلم از مصطبه عشق تو بویی بشنید زآن زمان باز...
زلال جام خضر دردی مدام من است مقیم دیر گوشه مغان مقام من است دلم زباده دور الست رنگی یافت هنوز بویی از آن باده در مشام من است لبم ز شکر شکر لب تو یابد کام چه شکرهاست مرا کین شکر به...
این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است وین چه دردی است که سرمایه درمان من است زلف و رخسار تو کفر آمد و ایمان با هم آن چه کفری است که سرمایه ایمان من است می دهم جان و به صد جان ...
فراق روی تو از شرح و بسط بیرون است زما مپرس که حال درون دل چون است به خون نوشته ام این نامه را که خواهی خواند اگر چه دود درونم نشسته در خون است نکرد آتش شوق درون قلم ظاهر مگر ز شوق...
شب است و بادیه و دل فتاده از راه است ز چپ و راست مخالف ز پیش و پس چاه است مقام تهلکه است این ولی منم فارغ ز کار دل که به دلخواه یار دلخواه است مرا سری است که دارم بر آستانه تو نهاد...
چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است از خمار چشم مستت عالمی آشفته است سنبلت را بس پریشان حال می بینم مگر باد صبح از حال من باوی حدیثی گفته است چشم بد دور از گل رویت که در گلزار حس...
زان پیش کاتصال بود خاک و آب را عشق تو خانه ساخته بود این خراب را مهر رخت ز آب و گل ما شد آشکار پنهان به گل چگونه کنند آفتاب را تا کفر و دین شود همه یک روی و یک جهت بردار یک ره از ط...
امشب چراغ مجلس ما در گرفته است در تاب رفته و سخن از سر گرفته است پروانه چون مجال برون شد ز کوی دوست یابد بدین طریق که او در گرفته است ظاهر نمی شود اثر صبح گوییا دود دلم دریچه خاور ...
تا در سرم ز زلف تو سودا فتاده است کارم ز دست رفته و در پا فتاده است بی اتفاق صحبت و بی اختیار هجر مشکل حکایتی است که ما را فتاده است چون شمع می گدازم و روشن نمی شود کین خود چه آتشی...
تا زماه طلعتت طرف نقاب افتاده است لرزه از عکس رخت بر آفتاب افتاده است رحمتی فرما که از باران اشک چشم من مردم بیچاره را در خانه آب افتاده است می کشد مسکین دلم تاب طناب طره ات چون کن...
روزی از رویت مگر طرف نقاب افتاده است در دل خورشید و مه زان روز تاب افتاده است دیده من تا به روی توست روشن خانه ای است مردم چشم مرا در خانه آب افتاده است بس که بارید از هوا باران مح...