قطعه شمارهٔ ۱۵۰
ای تاج سر همه افاضل ای لطف تو روح را سکینه هستت ملکی ملک صفاتی در طبع عدوت جز سگی نه ای قبله مقبلان در تو حاجت نه به مکه و مدینه شد کعبه فاضلان جنابت صیت تو رسد به هر مدینه در هجره...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
ای تاج سر همه افاضل ای لطف تو روح را سکینه هستت ملکی ملک صفاتی در طبع عدوت جز سگی نه ای قبله مقبلان در تو حاجت نه به مکه و مدینه شد کعبه فاضلان جنابت صیت تو رسد به هر مدینه در هجره...
بر بتان حسن و جوانی مفروش ای جوان گرچه به غایت خوبی بی زرت کار میسر نشود گر تو خود یوسف بن یعقوبی حلقه بی زر چه زنی بر در دوست آهن سرد چرا می کوبی
محیط کوه و قار آفتاب ابر عطا که آسمان بزرگی و اختر دادی رسوم ظلم و قوانین عدل در عالم به تیغ و کلک تو برداشتی و بنهادی ز دست خیل سخایت که عادت کان کرد نشسته دست گهر در حصار پولادی ...
در ره بغداد کز هر جانبی ناله افتاده باری آمدی داشتم اسبی که از رفتار او بر دلم هر دم غباری آمدی اندکی زر نیز بود اما نبود آن قدر کاندر شماری آمدی زر نماند و مرد ریگ اسبم بماند هم ن...
ای وزیری که گر ز کلک تو ابر داشتی مایه در چکانیدی گر عیال کف تو گشتی آز از گداییش وارهاندی بر تو گر نیستی مدار جهان چرخ گرد جهان نگردیدی دوش گفتند درد پایی هست خواجه را کاش بنده نش...
ایا دریای جود و کان همت که گردون مروت را مداری ترا زان گوهر نایاب کان است به رنگ لعل و بوی مشک تاری کرم کن پاره ای بفرست پنهان اگر داری و می دانم که داری
ز دور دایره این محیط پرگاری نصیب من همه سرگشتگی است پنداری نشسته ام به کناری چو چنگ سر در پیش فتاده در پس زانو و می کنم زاری در آتشم چو زر از دوستان قلب دو رو ز بی زری همه از من نم...
ایا کار و بار اعتباری نداری بر شاه دلشاد کاری نداری سگان را مجال است بر آستانش خوشا وقت ایشان تو باری نداری
به حق المعرفت هر کس چه داند کازر و نی را منش دانم بد اندیشی است بد نفسی بد آموزی سیه کاری سیه ماری سیه گوشی سیه پوشی سیه بختی سیه دستی سیه رویی سیه روزی علاهم بهتر است اما قوی کسری...
چو بر طلول دیار حبیب بگذشتم که کرده بود خرابش جهان ز بی باکی مجاوران دیار خراب را دیدم در آن خرابه خراب و شکسته و باکی به خاک رهگذار حبیب می گفتم که ای غلام تو آب حیات در پاکی کجا ...
ای سرفراز شهی کز بن دندان چو خلال به غلامی درت قیصر و خاقان بر خاست به هوای چمن خلق تو جان داد به باد هر نسیمی که از اطراف گلستان برخاست زان سر زلف بریدند که دردورانت فتنه از زیر س...
هر که خواهد که بود پیش سلاطین بر پای همچو شمعش نگریزد ز ثبات قدمی ادب آن است که گر تیغ نهندش بر سر بایدش داشت زبان گوش ز هر نیک و بدی بعد از آن کارش اگر زانکه فروغی گیرد گو مشو غره...
مرحبا ای آصف جم قدر کیوان رفعتم کز سم اسب به مژگان گرد ره بزدودمی بر جگر نگذاشت چرخم آب گونه دیده را تا زدی آب رهت سقاییش فرمودمی آفتابی سوی مغرب رفته و باز آمده کاشکی من سایه وار ...
سپهرا من از شادیت غارغم مرا چون توانی که غمگین کنی ندارم ز تو هیچ امید و بیم اگر مهر وزری و گر کین کنی نه میخم که بندم به پیشت کمر بدان تا مرا کام شیرین کنی نه نرگس که آرم به تو سر...
جهنمی زنک زن مشابه است به بی دولتی و بی دینی خرست و جاهل و عامی و بی معامله گوی ولی چه سود که بیچاره نیست قزوینی
به نسب نیست نسبت مردم هر کسی را به نفس خود شرف است شرف در به جوهر خویش است نه ز پاکی جوهر صدف است
تاج بخش خسروان شاهی کز آب تیغ او جویبار مملکت پیوسته سبز و خرم است رای او را زین زر بر پشت صبح اشهب است قهر او را داغ کین بر ران شام ادهم است نجم سیار از شهاب تیغ او یک پرتو است بح...
شهی که شنقر عنقا شکار او را ماه کلاه گوشه خورشید زنگ زرین است چو باز سر علمش راهمای گردون دید به چرخ گفت نظر باز کن که شاهین است
خواجه از فرط بزرگی همچو کون شد که دماغ لاجرم بهر بزرگان کون نجنباند ز جا راستی وضع بزرگ کیر من دارد که او چون ببیند کودکی از دور برخیزد به پا
زهی آصف کز صفاتی کز کفایت تو را ملک سلیمان در نگین است چو کلکت دانه مشکین فشاند هزارش چون عطارد خوشه چین است قضا با امر و نهیب همعنان است قدر با صدر قدرت همنشین است ز خاک درگهت صد ...
الا ای آفتاب مشرق فضل که تاب مهرت اندر جان ماه است عنان تا تافتی بر جانب شام جهان در چشم من چون شب سیاه است به امید قدومت انجمن را همه شب دیده چون انجم به راه است
ای جهانگیری که وقت رفتن و باز آمدن موکب نصرت عنایت در عنان پیوسته است کرده سهم عدل تو صد پی کمان را گوشه گیر ساخته شمشیر را کلک تو دایم دسته است دین پناها مدتی شد کز سواد حضرتت مرد...
تا مادر زمانه بتایید نه پدر آیین وضع و حمل ولادت نهاده است وین مهد لاجوردی افلاک را خرد آرایش از جواهر جرام داده است دل شاد باش کز صدف فطرات وجود پاکیزه جوهری چو تو هرگز نزاده است
پادشاها ز عمر خویش مرا بی حضور شما چه فایده است از دعا گو به غیبت و حضور شاه را جز دعا چه فایده است همچنان چون ز حضرتت دورم بودن اینجا مرا چه فایده است