بخش ۹۳ - غزل
بود ز غم صد گره بر گل و بر بار گل باد به یکدم گشاد صد گره از کار گل طرف چمن را چو کرد چشم شکوفه سپید باز منور شدش دیده به دیدار گل لاله زر آتشی است ناسره اش در میان لاجرم آن قیمتش ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
بود ز غم صد گره بر گل و بر بار گل باد به یکدم گشاد صد گره از کار گل طرف چمن را چو کرد چشم شکوفه سپید باز منور شدش دیده به دیدار گل لاله زر آتشی است ناسره اش در میان لاجرم آن قیمتش ...
آیا کراست زهره آیا کراست یارا از من برد به یارم این یک سخن که یارا بستان ما ندارد بی طلعت تو نوری ای سرو ناز بازآ بستان ما بیارا چنان دلخسته هجرانم امشب که مشتاق وداع جانم امشب به ...
شادی آمد از درون امشب که هان جان می رسد جان به استقبال شد بیرون که جانان می رسد یار چون گیسو کشان در پای یار آمد ز در مژده ای دل کان شب سودا به پایان می رسد خوش بخند ای دل که اینک ...
از دیده دلم روز وداعش نگران شد با قافله اشک درافتاد و روان شد ای جان کم از او گیر برو با غم او باش دل رفت و همه روزه در آن می نتوان شد جوابش داد جم کای مایه ناز طراز خوبی و پیرایه ...
در آن روز وداع آن ماه خوبان لب بر لب من بنهاد نرمک ز روی حسرت او با من همی گفت هذا فراق بینی و بینک همه شب با دو تن افسر در آن دشت تماشا را بدان مهتاب می گشت طوافی گرد آب و سبزه می...
چون گل دهنی زمانه پر خنده نکرد کش باز به خون جگر آکنده نکرد چون غنچه گل دمی دلی جمع نگشت کایام هماندمش پراکنده نکرد ملک چون عکس تاج افسری یافت زجای خود به استقبال بشتافت ز جای خود ...
سوی کلبه فقیران به سعادت و سلامت به کجا همی خرامی صنما خلاف عادت سوی کشته ای گذر کن به بهانه زیارت به شکسته ای نظر کن به طریقه عیادت الا ای تازه ورد ناز پرورد بدین صحرا کدامین بادت...
آمد سحری ندا ز میخانه ما کای رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنیم پیمانه ز می زآن پیش که پر کنند پیمانه ما
من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست کز آن میان چه بر بست کمر تا من ز کمر چه طرف بر خواهم بست
نی دولت آنکه یار غارت بینم نی فرصت آنکه در کنارت بینم ماهی که همه وقت ز دورت بینم عمری که همیشه در گذارت بینم
تا کی چو گل از هوا مشوش باشیم چند از پی آبرو در آتش باشیم چون جان عزیز ما به دست قدر است تن را به قضا دهیم و دلخوش باشیم
من باغ ارم بر سر کویت دیدم من روز طرب در شب مویت دیدم ابروی کج تو راست دیدم چو هلال فرخنده هلالی که به رویت دیدم
از دوست مرا چون نگریزد چه کنم هر عذر که گویم نپذیرد چه کنم آهو صفتم گرفت صحرای غمش چون دوست مرا به سگ نگیرد چه کنم
در مجلس تو ز گل پراکنده ترم وز نرگس مخمور سرافکنده ترم از غنچه گل اگر چه دل زنده ترم از غنچه به خون جگر آکنده ترم
درویش ز تن جامه صورت بر کن تا در ندهی به جامه صورت تن رو کهنه گلیم فقر بر دوش افکن در زیر گلیم طبل سلطانی زن
دارم عجب از غنچه دل تنگ که چون از دل رخ نازنین گل کرد برون در خون دل غنچه اگر نیست چراست گل را همه پره های دامن پر خون
خواهم شبکی چنانکه تو دانی و من بزمی که در آن بزم تو وامانی و من من بر سر بسترت بخوابانم و تو آن نرگس مست را بخوابانی و من
زیر و زبر چشم ترا بس موزون نقاش ازل سه خال زد غالیه گون پندار که در شب فراز عینت دو نقطه یا نهاد و یک نقطه نون
مهمان شماییم نظر با ما کن مهمانی یاران لب چون حلوا کن می خواستی و چراغ نی حاجت نیست امشب که چراغ وا کنی رو وا کن
دیدیم که این دایره بی سر و بن انگیخت بسی جور نو از دور کهن گر بالش چرخ زیر دست تو شود زنهار به هیچ رو بر او تکیه مکن
شاها به خطای اسب اگر شاه ز زین گردید و جدا گشت چه افتاد ازین حاشا که تو افتی و نیفتد هرگز مانند تو شهسوار در روی زمین
تا کی پی هر نگار مهوش سلمان گردی چو سر زلف مشوش سلمان گر طلعت شاهد قناعت بینی زلفش به کف آر و خوش فروکش سلمان
عمری ز پی کام دل و راحت تن گشتیم و ندیدیم جز از رنج و محن درد آمد و گفت از بن دندان با من راحت طلبی به کام دندان بر کن
عالم همه سرنگون توانم دیدن خود را شده غرق خون توانم دیدن جان از تن خود برون توانم دیدن من جای تو بی تو چون توانم دیدن