بخش ۴ - فی صفة سهمه و اقباله
از مدد نیزه نیزه بود آن روز تیر پروین ربای جوزا دوز سیهان را به خنجر روشن کرده چون لعل مهره گردن جزع گیران به زیر درع چو آب چون کبوتر طپنده در مضراب کشته گشتی اجل ز خون خواران گر ن...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
از مدد نیزه نیزه بود آن روز تیر پروین ربای جوزا دوز سیهان را به خنجر روشن کرده چون لعل مهره گردن جزع گیران به زیر درع چو آب چون کبوتر طپنده در مضراب کشته گشتی اجل ز خون خواران گر ن...
راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دورنگی تست ورنه یک خطوتست راه بدو بنده باشی شوی تو شاه بدو لقب رنگها مجازی کن خور ز دریای بی نیازی کن گفت بگذار و گرد کرد برآی بندهای گران ز...
به یقین واجب الوجود یکیست هر چه در وهم و خاطر آید نیست مالک الملک و پادشاه به حق منشی ء نفس و فاعل مطلق هر چه درکل کون کهنه و نوست هست مفعول و فاعل همه اوست بی قلم صورت بدیع نگاشت ...
بود بقراط را خمی مسکن بودش آن خم به جای پیراهن روزی از اتفاق سرما یافت از سوی خم به سوی دشت شتافت پادشاه زمان برو بگذشت دیدش او را چنان برهنه به دشت شد بر او فراز و گفت ای تن کر بخ...
به پسر شیخ گوکانی گفت که ترا بهر کارهای نهفت اندرین کوچه خانه ای باید گر کلیدان به چپ بود شاید ساز پیرایه در ره تجرید هم سر از شرع و هم سر از توحید اندرین منزل عنا و ضرر چون مسافر ...
هیچ بدنامی آدمی را پیش از ظلومی و از جهولی خویش چه حدیثست هرچه پیش آید همه از ظلم و جهل خویش آید حق پسندست عالم و عادل بنده گه ظالمست و گه جاهل آدمی با گنه شکسته ترست پای طاوس چشم ...
ای شنیده فسانه بسیاری قصه کوزه گر شنو باری کوزه گر سال و ماه در تک و پوی تاکند خاک دیگران به سبوی چون که خاکش نقاب روی کنند دیگران خاک او سبوی کنند
آن شنیدی که حامد لفاف در حریم حرم چو کرد طواف ناگهی باز خورد بر وی پیر آنکه در عصر خود نداشت نظیر گفت شیخا بگوی تا چونی تا به رنج زمانه مرهونی گفت حالم سلامت و خیرست لفظ من سال و م...
هیچ را در جهان ز علم و ز ظن بیخردوار پشت پای مزن از برای قبول عامه مناز بیخبر وار خیره مهره مباز بهر مشتی خر آب شرع مبر بی که و پنبه دانه گاو مخر از پی شاخ بیخ شرع مکن وز پی جاه را...
چون از مدایح سلطان اعظم و شاهنشاه معظم اعزاللٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بنده عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستوده وی پادشاه خلد اللٰ...
تا جهان است کار او این است نوش او نیش و مهر او کین است اندر این خاکدان افسرده هیچ کس نیست از غم آسوده آنچنان زی در او که وقت رحیل بیش باشد به رفتنت تعجیل رخت بیرون فکن ز دار غرور چ...
خواجه ای را به مردمی دربست متکا ساختم بر او ننشست گفتمش تکیه جای باشد خوش گفت آن را که رشته شد ز آتش کی سپارد به تکیه گه تن خویش هرکه را گور و مرگ و محشر پیش این همه تکیه ها غم و ه...
ای سنایی چو یافتی امکان بنمای اندرین سخن برهان چون شدی فارغ از مدایح شاه به سوی مدح خواجه آر پناه خواجه خواجگان و جماعت دیوان سروران و گزیدگان زمان بعد از آن مهتران و جمع قضاة شکرش...
در مناجات پیر شبلی گفت که برون آی از حدیث نهفت گفت گر زانکه نبودم دوری بدهدم در حدیث دستوری لمن الملک گوید او به صواب بدهم مر ورا به صدق جواب گویم الیوم مملکت آنراست که ز دی و پریر...
دید وقتی عزیز عزراییل سمج لقمان سبیل سیر سبیل سقف بامش پر از خلل چو خلال چوب باریک و کوژ قد چو هلال در و دیوار رخنه چون غربال باد و باران منقی و کیال سرش بر در دو پای بر دیوار پهلو...
عزمت از حضرت نبی و علیست در لحاف خلاف خفتن چیست کودکان راست فرش و بستر خواب مرد را ذوالفقار همچون آب وقت نامد که از ره آزرم دارد از مهل دوست جهل تو شرم مهر برکن ز ملک و ملک جهان زا...
مرد کو عاشق دوگانه بود مرگ با وی درون خانه بود پشه باشد به وقت جنگ ذلیل باشه باشد به وقت خوردن پیل چون شترمرغ نه چو مردم حر بار را مرغ و خایه را اشتر مرد پر دل ز حیز نهراسد سست را ...
سر احرار سیدالوزرا که ورا برگزید بار خدا در محل کفایت و امکان صاحب صاحب ری و کرمان راعی خاص و عام جمله عباد صاحب صاحب ری و کرمان راعی خاص و عام جمله عباد صاحبی به ز صاحب عباد نیست ...
آن بنشنیده ای که در راهی آن مخنث چه گفت با داهی که همی شد پی گشاد گره بهر بی بی به سوی زاهد ده تا برو میوه سست شاخ شود راه زادن برو فراخ شود چون مخنث بدید هندو را زو بپرسید و او بگ...
وین اطبا که خالی اند از طب هیچ نشناخته ز نوبت غب از حمیات غافل و انواع وجه اجناس اربع الارباع نه ز نبض اند عالم و نه ز آب مسیله را نداده هیچ جواب هیچ نشنوده نوع قارورات نه ز تبرید ...
گر حیات ابد همی خواهی خیز و با عشق جوی همراهی رو دم از عشق زن که کار این است رهروان را بهین شعار این است به زبان سر عشق نتوان گفت آنچنان در به گفت نتوان سفت هر چه گویی گر آن چنان ب...
دزد خانه است نفس حالی بین زو نگه دار خانه دل و دین دزد ناگه خسیس دزد بود دزد خانه نفیس دزد بود چون ظفر یافت دزد بیگانه نبرد جز که خرده خانه باز چون دزد خانه در نگرد همه کالای دور د...
پی منه با نفاق بر درگاه به توکل روند مردان راه گر توکل ترا بروست همی خود بدانی که رزق از اوست همی پس به کوی توکل آور رخت بعد از آنت پذیره آید بخت در توکل یکی سخن بشنو تا نمانی به د...
گفت روزی مرید خود را پیر که ز غیبت مکن تو چهره چو قیر کاجکی معصیت بدادی گند تا که مغتاب را شدی چون بند هیچ جمعی به غیبه ننشستی هرکسی مهر غیبه نشکستی ور نشستی ز رایحات کریه گنده گشت...