بخش ۴۶ - در طبیبان نادان گوید
این نمودیم حد این پنجاه کرد باید کنون سخن کوتاه حکما جمله حد این امراض این نهادند بر سواد و بیاض از اطباء عام این ایام گر بپرسی از این همه یک نام به خدا ار شناسد و داند ور هزارن کت...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
این نمودیم حد این پنجاه کرد باید کنون سخن کوتاه حکما جمله حد این امراض این نهادند بر سواد و بیاض از اطباء عام این ایام گر بپرسی از این همه یک نام به خدا ار شناسد و داند ور هزارن کت...
چون از این طایفه گذر کردی به دگر طایفه نظر کردی عالم عدل بینی و انصاف همه معنی محض و دور از لاف پیشوای امم مرفه جمع نور اقضی القضاة تابان شمع مفتی اصل و فرع و وارث جود شمع شرع محمد...
جامه کهنه رنج و اندوه است جامه نو ز دولت انبوه است بهترین جامه ای بود هنگفت مر مرا اوستاد چونین گفت مر زنان راست جامه رنگین اصل شادی و راحت و تزیین جامه سرخ مایه شادیست سال و مه بخ...
کرده بر تارک هوا گردان گرد خود از سیاست مردان سبل از دیده ها رباینده چرب دستان به تیر آینده کوس در گوش دلخروش خروش تیر در چشم مرد مردم پوش در زده آفتاب جامه به نیل وآسمان پیل پیل گ...
روح را چون ببرد روح امین چرخ چارم فزود ازو تزیین داد مر جبرییل را فرمان خالق و کردگار هر دو جهان که بجویید مر ورا همه جای تا چه دارد ز نعمت دنیای چون بجستند سوزنی دیدند بر زه دلق ا...
یافت آیینه زنگیی در راه واندرو روی خویش کرد نگاه بینی پخج دید و دو لب زشت چشمی از آتش و رخی ز انگشت چون برو عیبش آینه ننهفت بر زمینش زد آن زمان و بگفت کانکه این زشت را خداوندست بهر...
باز اینها که مرد احکامند همه در فال و زجر خودکامند نفس از گردش نجوم زنند سال و مه فال سعد و شوم زنند همه جاسوس نجم افلاکند همه با میل و تخته خاکند همه در راه حکم خود رایند به سر من...
نام او در عمل صحیح الجهد لقبش در وفا کریم العهد همت او ورای جزو و کلست که همه آبها به زیر پلست گر بخواهی تو جانش از معنی کرم و خلق او نگوید نی سایل آز را چو قاورن کرد پنبه از گوش ب...
مرد طباخ نعمت بسیار همچو قصاب در تباهی کار رنج و بیماریست مرد طبیب خاصه آنرا که هست خوار و غریب درزی آنکس که رنجها و بلا همه بر دست او شود زیبا مرد خفاف و نعلی و خراز از مواریث آنک...
زین زمین خسی به چرخ کسی شب و شبگیر کن مگر برسی خاصه در خیر عار باشد عار از توانا توانی اندر کار دل و تن را عسل مده بسیار کان عسل جز کسل نیارد بار گر عسل کم خوری ترا شاید گرمی دل عس...
تا توانی به گرد کبر مگرد با عزازیل بین که کبر چه کرد آب طاعت برید از جویش نیل لعنت کشید بر رویش بود آدم که کرد یک عصیان روز و شب ربنا ظلمنا خوان چون بیفزود قدر و عزت او داد ثم اجتب...
مثلت همچو مرد در کشتی است زان ترا فعل سال و مه زشتی است آنکه در کشتی است و در دریا نظرش کژ بود چو نابینا ظن چنان آیدش بخیره چنان ساکن اویست و ساحلست روان می نداند که اوست در رفتن س...
در اثر خوانده ام که روح اللٰه شد به صحرا برون شبی ناگاه ساعتی چون برفت خواب گرفت به سوی خوابگه شتاب گرفت سنگی افگنده دید بالش ساخت خواب را جفت گشت و بیش نتاخت ساعتی خفت و زود شد بی...
بعد او خواجه امام امین مفخر شرع و یار و ناصر دین تازه از لفظ او مسلمانی به نژاد و نسب سلیمانی صدر اسلام و دین بدو تازه هنر و علم او بی اندازه علم او همچو آب شوینده نام او همچو باد ...
صفت آنکه داردش حق دوست هر چه جز حق بود همه بت اوست دان که آنجا که شرط بندگی است بهترین طاعتی فکندگی است تا تو خود را نیفکنی زاول نکنندت قبول هیچ عمل تات باشد به کنج زاویه جاه برگرف...
خر بود خادمی ولی کاهل که به کار اندرون بود منبل اسب زن باشد ای به دانش فرد مرد را اسب و زن بود در خورد استر آنرا که زن بود حامل بد بود بچه نایدش حاصل شتر آید ترا سفر در خواب سفری س...
فلک تاسع است بر ز افلاک کین فلکها بود درو چو مغاک فلک ثامن است جای بروج واندر آن هفت را دخول و خروج فلک سابع است آن کیوانست که مر او را بسان ایوانست فلک سادس است زاوش را که دهنده ا...
هرکه شاگرد روز شب نبود جز تهی دست و بی ادب نبود کاندرین راه پر شتاب و قرار صبر بی دست و پای دارد کار اندرین ره چو کند کردی خشم دست گیرد عطا و بیند چشم اندرین عالم و در آن عالم هرکر...
دور ماهست و خلق را از ماه عمر ماهست چون رهش کوتاه هرکرا ماه پرورد به کنار شیر خواره اش دوتا کند چو خیار با رونده روندگان پایند بام خرگه به گل نیندایند خانه جانت را به سال و به ماه ...
علم داری عمل نه دان که خری بار گوهر بری و کاه خوری استر ار هست بدرگ و ظالم خر به ای خواجه از چنین عالم دانشت هست کار بستن کو خنجرت هست صف شکستن کو بوی از آن کوی خود نیابی از آن کای...
باش پیوسته با خضوع و بکا روز و شب در میان خوف و رجا باش با نفس و قهر خود قاهر دار یک رنگ باطن و ظاهر از برای قبول خاصه و عام به پا باشدت قعود و قیام بی ریا در ره طلب نه پای خالصا م...
صدر دین شمسه ایمه عمر که نیارد چنو زمانه دگر شربت شرع و دین ز باغ رسول از نسیم فتوح کرده قبول حافظ شرع بهر پیوندش دیده جان ندیده مانندش از عزازیل ننگری که بتفت دیر بشنید امر و زود ...
می همی خور کنون به بوی بهار باش تا بردمد ز گور تو خار ای چو فرعون شوم گردنکش از ره آب رفته در آتش چکنی در میان رنج خمار کار آبی که آتش آرد بار زان چنان خون که از لگد ریزند پس ز تاب...
شیر خصمی مسلط و مغرور که بود کارش از مجامله دور پیل شاهیست لیک با هیبت هرکسی ترسناک از آن صولت کبک باشد به هر سبیل مفید نیست بر قول اوستاد مزید آهو از خانه زنان تعبیر بیشتر دارد ای...