بخش ۴۹ - فی صفةالسّعد والنّحس منالکواکب السبعة
دو ازین هفتگانه نحس نهند در همه وقتها بد و تبهند دو ازو در نهاد مسعودند فاعل خیر و منبع جودند دو از این معتدل به خیر و به شر متوسط به حال یکدیگر شمس خود کدخدای گردونست نیرست از کوا...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
دو ازین هفتگانه نحس نهند در همه وقتها بد و تبهند دو ازو در نهاد مسعودند فاعل خیر و منبع جودند دو از این معتدل به خیر و به شر متوسط به حال یکدیگر شمس خود کدخدای گردونست نیرست از کوا...
آن یکی خیره ز اشتری پرسید که مر او را چنان مسخر دید که چرا با چنین قد و قامت کودکی را همی کنی طاعت هیکلت بس شگرف گاه طلاع کودکان را چرا شوی مطواع دادش اشتر جواب و گفت ای مرد من شدس...
چون خرد در لبت به جان نگرم چون قلم بر خطت به جان گذرم آینه روشنی به دست خرد کس در آن روی دم نیارد زد پیش تو چون سنان کمر بندم خون همی گریم و همی خندم همچو چنگ ار در هوات زنم رسن ان...
معن دادی خمی درم به دمی باز کردی مکاس در درمی گفت این خوی نزد من نه بدست جود مال و بخیلی خردست مال بدهم پی جوانمردی عقل ندهم به کس به نامردی در سخاوت چنانکه خواهی ده لیکن اندر معام...
مثلت هست در سرای غرور مثل یخ فروش نیشابور در تموز آن یخک نهاده به پیش کس خریدار نی و او درویش هرچه زر داشت او به یخ درباخت آفتاب تموز یخ بگداخت یخ گدازان شده ز گرمی و مرد با دلی در...
بنه ای عدل تو بقای جهان در کنار جهان سزای جهان چون در عدل باز شد بر تو در دوزخ فراز شد بر تو عدل مر مرگ را بریزد آب جور مر فتنه را ببندد خواب هست شادی دل ستمگاران خوش و اندک چو خوا...
آن شنیدی که زاهدی آزاد رفت روزی به جانب بغداد تا سوی خانه خدای شود به سوی خلق نیک رای شود خلق گشت از قدوم زاهد شاد زآنکه بود او به پند دادن راد گفت هرکس سداد و سیرت او وآن ورع و آن...
بر نهاده ز بهر تاج قدم پای بر فرق عالم و آدم دو جهان پیش همتش به دو جو سر مازاغ و ماطغی بشنو پای او تاج فرق آدم شد دست او رکن علم عالم شد بارگیرش سوی ابد معراج نردبانش سوی ازل منها...
رهبر است او و عاشقان راهی رسن است او و غافلان چاهی در بن چاه جانت را وطن است نور قرآن به سوی او رسن است خیز و خود را رسن به چنگ آور تا بیابی نجات بوک و مگر ورنه گشتی به قعر چاه هلا...
پس چو مطلوب نبود اندر جای سوی او کی بود سفرت از پای سوی حق شاهراه نفس و نفس آینه دل زدودن آمد و بس آینه دل ز زنگ کفر و نفاق نشود روشن از خلاف و شقاق صیقل آینه یقین شماست چیست محض ص...
گر در آورد یافت خلد و نعیم ورنه جای ویست قعر جحیم آنکه پهلو همی زند با من پهلویی را نداند از دامن شعر من گل محال او خار است خود خریدار ما پدیدارست حکما را بود به خوان جلال لقمه و س...
راه جستن زتو هدایت از او جهد کردن زتو عنایت از او هرچه بینی زخاک تا گردون نیست چیزی زعلم او بیرون زآنچه بیرون زسقف گردون است جمله معلوم اوست کو چون است هست علمش محیط برهمه چیز حکم ...
آز را از درون خود پیوست خاک بر سر بمان و باد به دست آز را مار دان که در عالم نشود جز به خاک سیر شکم صورت طمع کآفت بشرست کپی سگ دمست و گربه سرست صورت بخل آنکه زر دارست کون پر هار و ...
آن شنیدی که پیر با همراه گفت چون شد ز همرهیش آگاه از سر و سینه بهر صحبت یار پای سازم به ره چو مور و چو مار گر تو کار سفر همی سازی تو ز من خواه و گیر جان بازی همرهت باشم و ز دزد و ه...
جوهر آتش است بعد از هفت که ازو دل بخست و زهره بکفت بعد از آتش فضا و جو هوا که زوی تا به مرکز است ملا بحر اخضر سوم نتیجه اوست آن یکی قشر و آن دگر چون پوست اغبر تیره چارمین ارکان پس ...
علم با کار سودمند بود علم بی کار پای بند بود علم داری ولی به سود و ربا مولعی لیک بر فساد و زنا علم مخلص درون جان باشد علم دوروی بر زبان باشد چون قلم دار گفت جفت قدم ور نداری تو نون...
جهد آن کن که سرفراز شوی وز در خلق بی نیاز شوی بر در این و آن به هرزه مپوی وز در خلق آبروی مجوی عزت از حضرت خدای طلب منصب و جاه آن سرای طلب
چونکه بهرامشاه شه باشد مر ورا زین صفت سپه باشد ملکش از ملک جم نیاید کم تر و تازه چو بوستان ارم مملکت آسمان ملک خورشید خواجه چون ماه و قاضیان ناهید عالم آراسته به دولت و داد گشته مع...
دیدن آفتاب را در خواب پادشه گفته اند از هر باب ماه مانند رایزن باشد دگری گفت نه که زن باشد جرم مریخ یا زحل در خواب صاحب محنتست و رنج و عذاب تیر ماننده دبیر آمد مشتری خازن و وزیر آم...
سر چه پوشی که در بهاران گل راز پنهان ندارد اندر دل با بهان رای زن ز بهر بهی کز دو عقل از عقیله باز رهی کز تن دوست در سرای مجاز جان برون آید و نیاید راز راز مر دوست را چو جان باشد ز...
مبر این زندگی به صدر سعیر هم بدینجاش واگذار و بمیر زنده آنجایگه مبر تن خویش آب حیوان مده به دشمن خویش حرب قایم شده میان دو تن چه دهی تیغ خویش زی دشمن که چو چشم اجل فراز کند پس از آ...
حمل و ثور و پیکر جوزا سرطان و اسد دلیل بقا خوشه خاک و کفه میزان عقرب مایی و زنار کمان جدی خاکی و دلو و حوت بهم از هوا و ز آب داده رقم بره و شیر ناریست و کمان گاو و خوشه و بز ز خاک ...
ای سنایی زجسم و جان بگسل هر چه آن غیر اوست زان بگسل صنعت شعر و شاعری بگذار دست از گفت و گوی هرزه بدار بیش از این در ره مجاز مپوی صفت زلف و خط و خال مگوی خط در این علم و این صناعت ک...
علت روز و شب خور است و زمین چون گذشتی نه آنت ماند و نه این ای دو بر زعم تو مراد و مرید دویی از عقل دان نه از توحید در چنین حضرت ار ز من شنوی چون همه شد یکی مجوی دویی که بر این در ا...