بخش ۶۶ - اندر صفت صورت عالم
تو به گوهر ورای دو جهانی چکنم قدر خود نمی دانی با زنان نیک هم نبردی تو با چنین زور مرد مردی تو چه کمست ای بزرگ زاده ترا در گشاده ست و خوان نهاده ترا گر تو خود را در این سرای غرور ا...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
تو به گوهر ورای دو جهانی چکنم قدر خود نمی دانی با زنان نیک هم نبردی تو با چنین زور مرد مردی تو چه کمست ای بزرگ زاده ترا در گشاده ست و خوان نهاده ترا گر تو خود را در این سرای غرور ا...
آن شنیدی که از سر سوزی گفت عیسی به همرهان روزی زین جهان دل به طبع بردارید مهر او جمله کینه انگارید که جهان زودسیر و بد مهر است همه خاری ست اگر چه گلچهراست همه معشوقه ایست عاشق کش ع...
مستمع نغمت نیاز از دل مطلع بر طلوع راز از دل چون در دل نیاز بگشاید آنچه خواهد به پیش باز آید یاربش را ز شه ره اقبال کرده لبیک دوست استقبال زآتشی کان بودت گوناگون تکیه بر آب روی چون...
از پی راه حق کم از کودک نتوان بودن ای کم از یک یک گر در آموختن کند تقصیر هرچه خواهد سبک ز وی بپذیر به تلطف بدار و بنوازش خیره در انتظار مگدازش در کنارش نه آن زمان کاکا تا شود راضی ...
روزی از روزها به راهگذر خرکی بر دکان آهنگر از قضا می گذشت با هیمه شرری جست از یکی نیمه هیمه آتش گرفت یکسر سوخت آخرالامر در میان خر سوخت چون تو با هیمه بر سقر گذری عجب ار بگذری و جا...
ای روان همه تنومندان آرزو بخش آرزومندان تو کنی فعل من نکو در من مهربان تر ز من تویی بر من رحمتت را کرانه پیدا نیست نعمتت را میانه پیدا نیست آنچه بدهی به بنده دینی ده با رضای خودش ق...
از پی لقمه ای چه ترش و چه شور تا کی این گفت و گوی شیرین شور بر در این و آن چو سگ چه دوی گر نه ای سگ چنین به تک چه دوی بیش خوردن قوی کند گردن لیک زیرک شوی ز کم خوردن آفت علم و حکمت ...
آنکه جان آفرید روزی داد شور بختی و نیک روزی داد روزی از وی طلب نه از مکسب از فلک جوی مه نه از نخشب غم روزی مخور که خود برسد به خردمند و بی خرد برسد روزی خود به پر چرخ کبود نتواند ک...
ای خداوند قایم و قدوس ملک تو نامماس و نامحسوس از تو چیریم و بر تو چیر نه ایم به تو سیریم و از تو سیر نه ایم سوی ما گرچه هیچکس کس نیست کرم تو نویدگر بس نیست دین مان داده ای یقین مان...
از ثری تا به اوج چرخ اثیر همه میرنده اند دون و امیر چه حدیث است میر هم میرد زانکه جسمست مرگ بپذیرد چکنی سرگذشت طراری سرگذشت اجل شنو باری تا بگوید چگونه سازم چاه تا بگوید چگونه سوزم...
شبلی از پیر روزگار جنید کرد نیکو سؤالی از پی صید گفت پیرا نهاد جمله علوم مر مرا کن درین زمان معلوم تا بدانم که راه عقبی چیست مرد این راه زین خلایق کیست گفت برگیر خواجه زود قلم تا ب...
آن شنیدی که در گه عیسی خواست باران به حاجت از مولی رفت و با قوم خود به استسقا کرد هرکس ز عجز خویش دعا به اجابت دعا نشد مقرون گشت عیسی از آن سبب محزون ناگه آمد ندا که مجرم را از میا...
دید یک شب به خواب عبداللٰه پدر خویش را عمر ناگاه گفت یا میر عادل خوش خوی حال خود با من این زمان برگوی با تو ایزد چه کرد بر گو حال بعد از این مدت دوازده سال گفت از آن روز باز تا امر...
بعد ازان سالکان چو بشتابند علم حق در حدیث او یابند زانکه با علم صورت و صفتست فکرتش بیشتر ز معرفتست در بهار ار نه عدل وی بودی با گل و با گلاب کی بودی عقل همچون بهار دلجویست کاب فرزا...
باش تا روز عرض بر یزدان گله جان تو کند قرآن گوید این ماحل مصدق تو چند باطل کشید بر حق تو گوید ای کردگار می دانی آشکارا چنانکه پنهانی شب و روزم بخواند با فریاد داد یک حرف من به صدق ...
بدر بودم شدم هلال مثال نه بخندند ابلهان ز هلال چون هلال دوتا شدم باریک گشت عالم به چشم من تاریک پنبه از گوش کرد بیرون مرگ که بساز از برای رفتن برگ شیر یک سالگیم کرد اثر پس چل سال گ...
آن یکی رجل گفته آن یک ید بیهده گفته ها ببرده ز حد وآن دگر اصبعین و نقل و نزول گفته و آمده به راه حلول وان دگر استواء عرش و سریر کرده در علم خویشتن تقدیر یکی از جهل گفته قعد و جلس ب...
خرد و جام او به هر دو سرای واسطه در میان خلق و خدای تیغ و قرآن ورا شده معجز نشود شرع او خلق هرگز او چو موسی علی ورا هارون هر دو یک رنگ از درون و برون هرکه از در درآمده بر او تاج زد...
چون ستودی بسی عدولان را سخنی گوی بوالفضولان را آنکه بی آلتند و بی مایه همه عریان چو کیر بی خایه یا طلبکار زرق و تزویرند یا جهان را به حسبه می گیرند شعر برده به گازر و جولاه خواسته ...
ما ضعیفان که در مجاهده ایم طالب لذت مشاهده ایم به غلامیت جمله منسوبیم رد مکن گرچه زشت و معیوبیم همه فانی شویم و تو باقی همه مست توایم و تو ساقی بندگانیم ما خدای تویی رهنماییم و رهن...
ای جهان آفرین جان آرای وی خرد را به صدق راه نمای در بهشت فلک همه خامان در بهشت تو دوزخ آشامان بر درت خوب و زشت را چکنم چون تو هستی بهشت را چکنم که نماید در آینه تزویر غرض نکته علیم...
در کلام مجید ایزد فرد امر گفت آن چنانکه یادش کرد تو به حرص و حسد میالایش به خصال حمیده آرایش با سگ و خوک همنشین مکنش با رفیقان بد قرین مکنش چون کند مرگ از همه دورت وافکند پشت در کو...
ای خطاب تو نیر اعظم ای خضر کسوف مسیحا دم ای فریدون خطه اعلی بی نصیب از تو دیده اعمی چون نمایی به صبح رایت نور خیل ضحاک شب شود مقهور در حجاب تو اختران یکسر اندرین هفت منظر اخضر دو و...
چون ز درگاه تست گو می مال خواب را زیر پای خیل خیال همچو شمع آنکه را نماند منی در تو خندد چو گردنش بزنی با تو با جاه و عقل و زر چکنم دین و دنیا تویی دگر چکنم تو مرا دل ده و دلیری بی...