بخش ۸ - مدح سید کائنات و خاتم المرسلین
سید کاینات شمع رسل مفخر و پیشوای جمع رسل شاهد حضرت ربوبیت خازن گنج سر هویت ساکن خانقاه او اد نی سالک شاهراه ارسلنا عنصرش محض زبده فطرت مدحتش نقش تخته فکرت هست و الیل شرح گیسویش و ا...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
سید کاینات شمع رسل مفخر و پیشوای جمع رسل شاهد حضرت ربوبیت خازن گنج سر هویت ساکن خانقاه او اد نی سالک شاهراه ارسلنا عنصرش محض زبده فطرت مدحتش نقش تخته فکرت هست و الیل شرح گیسویش و ا...
ابلقی را که رخ به خانه اوست تازگی جان ز تازیانه اوست وآنکه از تیر او شرف دارد دیدگان از پی هدف دارد ای بر آتش نهاده خرمن خویش باد بر داده سقف گلشن خویش گر ترا تیغ تن زند اه کن ور ت...
از درونش چوبوی جان یابند بی زبانان همه زبان یابند دلش از بند ملک بربایند ملکوت جهانش بنمایند تا کند عقلش از پی رازی گرد میدان عشق پروازی دل و جانش نهفته شد حق جوی شد زبانش به حق ان...
چند پرسی که بندگی چه بود بندگی جز فکندگی چه بود بند او دار تا بوی بنده ورنه هستی تو از در خنده نیستانی که بر درش هستند نه کمر بر درش کنون بستند بلکه از مادر سنین و شهور خود کمر بست...
آن شنیدی که تا خلیل چه گفت وقت آتش به جبرییل نهفت کرد بیرون سر از دریچه جان کای برادر تو دور شو ز میان گفت با جبرییل اندر سر رب یسر کنان در امر عسر گشته از منجنیق حکم رها گرد گردان...
آن زمان کاین حجاب برگیرند کارها جملگی ز سر گیرند بد و نیک تو بر تو بوته اوست تا بدانی که دشمنی یا دوست تا در این بوته زر پخته شوی راست چون سیم خام سخته شوی خبث خبث تو بسوزد پاک بگذ...
خوب را از برای دست فراخ جاودان شاخ شاخ ریزد شاخ زشت را از برای حسرت چیز دست و دل تنگ چون گذرگه تیز گلخنی را کشیده اندر پوست تو گهش جان لقب کنی گه دوست آن چنان کرد شهوتت محجوب که ند...
عزت عقل هست سوی روان نزد روشن ضمیر پاک روان در اضافت سوی زمانه لطیف به اضافت به سوی عقل کثیف اول و آخر و عزیز و ذلیل علوی و سفلی و قبیح و جمیل غرض امر و دایه آدم عرض نفس و جوهر عال...
احنف قیس بهر جمعی اسیر گفت کین بستگان بر تو امیر گر بحقند بسته حلمت کو ور خود از باطلند علمت کو عفو کان هست اصل دینداری از برای چه روز می داری تو ظفر خواستی خدایت داد او ز تو عفو خ...
عاشقی را یکی فسرده بدید که همی مرد و خوش همی خندید گفت کاخر بوقت جان دادن خندت از چیست و این خوش استادن گفت خوبان چو پرده برگیرند عاشقان پیششان چنین میرند عشق را رهنمای و ره نبود د...
رقص کن پیش دل به چاره خویش خرقه کن دلق چارپاره خویش زانکه در بارگاه بی بندی نبود جان و جامه پیوندی چند باشد به بند نان با تو دو جوان مرد عقل و جان با تو چون شه آباد شد شهید آمد آنگ...
نور کز خلق او مؤثر شد چشمه آفتاب و کوثر شد پیش آن مقتدای رحمانی عقل با حفص شد دبستانی قدم صدق یافت نقل از وی وز عقیله برست عقل از وی چون درآمد به مرکز سفلی گفت دین را هنوز تو طفلی ...
مر جنب را به امر یزدانش پس نه مهجور کرد قرآنش پس زانوی حیرتش بنشاند لایمسه چو بر دو دستش خواند مقری زاهدی از پی یک دانگ همچو قمری دو مغزه دارد بانگ قول باری شنو هم از باری که حجابس...
زان ملوک عجم که در تاریخ بخردان راست موعظت توبیخ زان سخنهای ملک کیخسرو رستم زال و نیرم و جم و زو آل گشتاسب و نامور لهراسب وان همه علم و حکمت جاماسب حال جمشید و حال افریدون حال ضحاک...
جانت را دوزخ آشیانه مکن خاطرت را محال خانه مکن گرد بیهوده و محال مگرد بر در خانه خیال مگرد از خیال محال دست بدار تا بدان بارگه بیابی بار اندرین بحر بیکرانه چو غوک دست و پایی بزن چه...
تا توانی به گرد عامه مگرد عامه از نام تو برآرد گرد زان کجا عامه بی خرد باشد صحبت بی خردت بد باشد به همه حال چون خودت خواهد صحبت او روان همی کاهد چه نکو گفت آن خردمندی که سخنهای اوس...
بلبل گلستان ما اوحی شمسه چرخ الذی اسری دل او خازن خزانه عشق سر او مرغ آشیانه عشق صیت شرعش همه جهان بگرفت هم زمین و هم آسمان بگرفت انبیاء و رسل طفیل وی اند اوست سرخیل و جمله خیل وی ...
عشقست مرا بهینه تر کیش بتا نوشست مرا ز عشق تو نیش بتا من می باشم ز عشق تو ریش بتا نه پای تو گیرم نه سر خویش بتا
اندوه تو دلشاد کند مر جان را کفر تو دهد بار کمی ایمان را دل راحت وصل تو مبیناد دمی با درد تو گر طلب کند درمان را
سرو چمنی یاد نیاید ز منت شد پست چو من سرو بسی در چمنت خورشید همه ز کوه آید بر اوج وان من مسکین ز ره پیرهنت
زین رفتن جان ربای درد افزایت چون سازم و چون کنم پشیمان رایت برخیزم و در وداع هجر آرایت بندی سازم ز دست خود بر پایت
آتش در زن ز کبریا در کویت تا ره نبرد هیچ فضولی سویت آن روی نکو ز ما بپوش از مویت زیرا که به ما دریغ باشد رویت
هستی تو سزای این و صد چندین رنج تا با تو که گفت کین همه بر خود سنج از جستن و خواستن برآسای و مباش آرام گزین که خفته ای بر سر گنج
اندر همه عمر من بسی وقت صبوح آمد بر من خیال آن راحت روح پرسید ز من که چون شدی تو مجروح گفتم ز وصال تو همین بود فتوح