شمارهٔ ۹۵
کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد وگر نو کیسه عشق تو از شوخی به دست آری قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد ز عمر و صبر و دین ببر...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد وگر نو کیسه عشق تو از شوخی به دست آری قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد ز عمر و صبر و دین ببر...
گر سنایی دم زند آتش درین عالم زند این جهان بی وفا چون ذره ای بر هم زند آدمی شکل ست لیکن رسم آدم دور ازو از هوای معرفت او لاف کی ز آدم زند این جهان چون ذره ای در چشم او آید همی او ن...
آنکس که ز عاشقی خبر دارد دایم سر نیش بر جگر دارد جان را به قضای عشق بسپارد تن پیش بلا و غم سپر دارد گه دست بلا فراز دل گیرد گه سنگ تعب به زیر سر دارد پیوسته چو من فگنده تن گردد دل ...
ای برادر زکی بمرد و بشد تا یکی به ز ما قرین جوید تا ز آب حیات آن عالم تن و جان از عدم فرو شوید من ز غم مرده ام که کی بود او باز از آنجا به سوی من پوید پس تو گویی که مرثیت گویش زنده...
دلم با عشق آن بت کار دارد که او با عاشقان پیکار دارد به دست عشقبازی در فتادم که او عاشق چو من بسیار دارد دل من عاشق عشقست و شاید که از من یار دل بیزار دارد کرا معشوق جز عشقست از آن...
ای دریغا که روز برنایی عهد بشکست و جاودانه نماند از زمانه غرض جوانی بود لیک از گردش زمانه نماند آب معشوق را زمانه بریخت و آتش عشق را زبانه نماند ای سنایی دل از جهان برکن بر کس این ...
آنرا که خدا از قلم لطف نگارد شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد انگشت نمای همه دلها شود ار چه ناخنش نباشد که سر خویش بخ...
این جهان بر مثال مرداریست کرکسان گرد او هزار هزار این مر آن را همی زند مخلب آن مر این را همی زند منقار آخرالامر برپرند همه وز همه باز ماند این مردار
با من بت من تیغ جفا آخته دارد صبر از دل من جمله برون تاخته دارد او را دلم آرامگه ست و عجبست این کارامگه خویش برانداخته دارد صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخت...
ز جمله نعمت دنیا چو تندرستی نیست درست گرددت این چون بپرسی از بیمار به کارت اندر چون نادرستیی بینی چو تن درست بود هیچ دل شکسته مدار
ای چو نعمان بن ثابت در شریعت مقتدا وی بحجت پیشوای شرع و دین مصطفا از تو روشن راه حجت همچو گردون از نجوم از تو شادان اهل سنت همچو بیمار از شفا کس ندیده میل در حکمت چو در گردون فساد ...
شاه را خواهی که بینی خاک شو درگاه را ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را نعل کن چون چتر او دیدی کلاه چرخ را چاک زن چون روی او دیدی قبای ماه را چون کله بر سر نشین دزدان افسر جوی را چون ...
ای حل شده از علم تو صد گونه مسایل وی به شده از دست تو صد علت هایل ای خواجه فرزانه علی بن محمد وی نایب عیسی به دو صد گونه دلایل عقل از تو چنان تیز که سودا ز تخیل جان از تو چنان زنده...
بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مال در مکان آتش زنید ای طایفه ارباب حال زینهار و زینهار از گرم رفتن دم زنید زین یجوز و لایجوز و خرقه و حال و محال خرقه پوشان گشته اند از بهر زرق و م...
ای گرفتار نیاز و آز و حرص و حقد و مال ز امتحان نفس حسی چند باشی در وبال چند در میدان قدس از خیره تازی اسب لاف چون نداری داغ عشق از حضرت قدس جلال باطن از معنیت پاک و ظاهر از دعوی پل...
چون به صحرا شد جمال سید کون از عدم جاه کسرا زد به عالم های عزل اندر قدم چون نقاب از چهره ایمان براندازد زند خیمه ادبار خود کفر از خجالت در ظلم کوس دعوت چون بزد در خاک بطحا در زمان ...
مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشم رای تو باشد حشم توفیق به فرزاد علم گر نبودی بود تو موجود کلی را وجود حق به جان تو نکردی یاد در قرآن قسم گر نخواندی رحمةللعالمین یزدان ترا در همه عال...
دوش چون صبح بر کشید علم شد جهان از نسیم او خرم روشنی آمد از عدم به وجود تیرگی از وجود شد به عدم شب دیجور شد ز روز جدا زان که بد صبح در میانه حکم چو دو خصم قوی که در پیکار صلح جویان...
کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علم چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم چرا غرور دهی تنت را به مال و به ملک چرا فروشی دین را به ساز و اسب و درم تمام شد که ترا خواجگی لقب دادند کمال یافت ه...
مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشم رای تو باشد حشم توفیق به فرزاد علم گر نبودی بود تو موجود کلی را وجود حق به جان تو نکردی یاد در قرآن قسم گر نخواندی رحمةللعالمین یزدان ترا در همه عال...
روحی فداک ای محتشم لبیک لبیک ای صنم ای رای تو شمس الضحی وی روی تو بدرالظلم مایه ده آدم تویی میوه دل مریم تویی همشهری زمزم تویی یا قبلة الله فی العجم دانم که از بیت اللهی شیری بگو ی...
نماز شام من و دوست خوش نشسته بهم گرفته دامن شادی شکسته گردن غم سپرده لاله به پای و بسوده زلف به دست گرفته دوست به دام و کشیده رطل به دم ز چرخ زهره به زیر آمده به زاری زیر ز کوه کبک...
ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را کو هیچ به از خود نشناسد دگری را گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی پس چون که ندانی بتر از خود بتری را پس غافلی از مذهب رندان خرابات این عیب تمامست چو ...
زهی پشت و پناه هر دو عالم سر و سالار فرزندان آدم دلیل راهت ابراهیم آزر منادی ملتت عیسی مریم شبستان مقامت قاب قوسین در درگاه تو بطحا و زمزم ملایک را نشان از چون تو مهتر رسل را فخر ا...