قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - در استغنای طبع خویش گوید
ز باده بده ساقیا زود دادم که من خرمت خویش بر باد دادم ز بیداد عشقت به فریاد آیم نیاید به جز باده تلخ یادم به آتش کنندم همی بیم آن جا من این جا ز عشق اندر آتش فتادم بدان آتش آنجا مب...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ز باده بده ساقیا زود دادم که من خرمت خویش بر باد دادم ز بیداد عشقت به فریاد آیم نیاید به جز باده تلخ یادم به آتش کنندم همی بیم آن جا من این جا ز عشق اندر آتش فتادم بدان آتش آنجا مب...
نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم نمی شناسم خود را که من کیم به یقین از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه چنین به چشم ...
درین لافگاه ارچه پیروز روزم ز بد سیرتی سغبه شر و شورم درین زیر چرخ از مزاج عناصر گهی دیوم و گه ددم گه ستورم ز خبث و ز بی آگهی با عزیزان درون خار پشتم ز بیرون سمورم ز بهر دو طامات و...
کی باشد کاین قفس بپردازم در باغ الاهی آشیان سازم با روی نهفتگان دل یک دم در پرده غیب عشق ها بازم کش در چمن رسول بخرامم خوش در حرم خدای بگرازم این چار غریب ناموافق را خشنود به سوی خ...
بخ بخ اگر این علم برافرازم در تفرقه سوی جمع پردازم باشد بینم رخان معشوقم وز صحبت خود دری کند بازم از راهبران عشق ره پرسم با پاک بران دو کون دربازم شطرنج به شاهمات بربندم در ششدره م...
ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم ملک عا...
قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد آسم...
پسرا تا به کف عشوه عشق تو دریم از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک بی غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم نظری کرد سوی چهره تو دیده ما از پی روی تو...
خیز تا از روی مستی بیخ هستی بر کنیم نقش دانش را فرو شوییم و آتش در زنیم همچو خد و خوی خوبان پرده ها را بردریم همچو زلف ماهرویان توبه ها را بشکنیم همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جان...
دیده نبیند همی نقش نهان ترا بوسه نیابد همی شکل دهان ترا حسن بدان تا کند جلوه گهت بر همه پیرهن هست و نیست ساخت نهان ترا در همه هست و نیست از تری و تازگی نیست نهانخانه ای ثروت جان تر...
تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیم تا کی مثل ز جوهر دیو و ملک زنیم تا کی غم امام و خلیفه جهان خوریم تا کی دم از علی و عتیق و فلک زنیم دوریم از سماع و قرینیم با صداع تا ما همی سقف به ...
خیز تا خود ز عقل باز کنیم در میدان عشق باز کنیم یوسف چاه را به دولت دوست در چه صد هزار باز کنیم در قمار وقار بنشینیم خویشتن جبرییل ساز کنیم هر چه شیب و فراز پرده ماست خاک بر شیب و ...
گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم مرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم چنگ در فتراک این معشوق عاشق کش زنیم پس لگام نیستی را بر سر فرسان کنیم گر برآید خط توقعیش برین منشور ما ما ...
گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم یک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم راه بگذاریم و قصد حضرت عالی کنیم خانه پردازیم و سوی خانه یزدان شویم طبل جانبازی فرو کوبیم در میدان دل...
بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم گر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم پاکبازانیم ما را نه جهاز و نه گرو گر حریفی زر نهد ما جان به جای زر نهیم در دو کونم نیست از معلوم حالی یک...
عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت شمع اوباش...
ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن ای به تیغ تیز رستاخیز کرده روز جنگ وی به نوک نیزه کرده شمع فرعونان لگن از برای دین حق آباد کرده شرق و غرب ...
الا یا خیمه گردان به گرد بیستون مسکن گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن چو خورشید ملک هنجار ...
پیش پریشان مکن از پی آشوب من زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهر وی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن از لب تو شرم داشت مایه مل در قدح وز رخ تو بوی برد دایه گل در...
گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشت را در خرابات جوانمردی فگن کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاس تا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من جوی می بینی روان در باغهای دلبران عاشقان بین...
ای ازل دایه بوده جان ترا وی خرد مایه داده کان ترا ای جهان کرده آستین پر جان از پی نثر آستان ترا سالها بهر انس روح القدس بلبلی کرده بوستان ترا شسته از آب زندگانی روح از پی فتنه ارغو...
چون من و چون تو شد ای دوست چمن یک چمانه من و تو بی تو و من توی بی تو چو بهار اندر بت من بی من به بهار تو شمن توبه سست بروتان شده است شکن زلفک تو توبه شکن حسن اندر حسن اندر حسنم تو ...
دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن بی طرب خوشدل طیور و بی طلب جنبان صبا بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو بن...
ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن داده یکباره عنان خود به دست اهرمن هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کار اندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپوی ور سر...